عطر یار
امروز و فردا مىکند
تا گره از زلف خود وا مىکند
صبح ما را شام یلدا مىکند
تا زنم دل را به دریاى غمش
دامنم را اشک دریا مىکند
با خیالش مىروم از خویشتن
یار مىآید تماشا مىکند
کشته شمشیر ابرویش منم
مىشناسد، لیک حاشا مىکند!
در هواى دیدنش دیرىست دل
باده حسرت به مینا مىکند
عمر ما را فرصتى دیگر نماند
او هنوز امروز و فردا مىکند!
قامت ما شد دو تا از بار هجر
عشق با ما این چنین تا مىکند!
جذبه چشم خمار آلود دوست
عارفان را باده پیما مىکند
مىگذارد خواب گیسویش مگر،
بىقرارى، خواب آرامى کند؟!
گر چه مىدانستم از روز ازل
عاشقان را عشق، رسوا مىکند
«فیض» لطف دوست گر یارم شود
بس گره از کار دل وا مىکند
ناصر فیض (فیض)