بسم الله الرحمن الرحیم
هر مادری لالایی طفلش را با نغمه های انتظار می آمیزد... هر شهیدی که پرپر می شود، تا آخرین لحظه حیات، امید دیدار «او» را به دوش می کشد. هر خزانی که به بهار می رسد، آرزومند آمدن اوست... اما... تو ای خدای این همه انتظار! هنوز پایان این قصه را اراده نکرده ای؟
آه ای پروردگار! بیش از این طاقت بده به این دل های صبور! گویا هنوز شام سیاه سر کوچیدن ندارد! شکیباتر کن دل های به تاریکی خو ناکرده را! تا دمیدن سپیده... تا صبح صادق... تا صبح فتح... «اللهم انی اسئلک صبراً جمیلاً و فرجا قریباً» [دعای ابوحمزه ثمالی]
«کجایی ای تب توفانی زمین، ای مرد!» (1)
سلام بر تو... بر عشق نادیده! تو کیستی که این گونه به قداست، خیالت را با خویش زمزمه می کنم؟ کجای روزگار نام بلند بالایت را آموختم و ندیده دچارت شدم؟ چه کسی به من نشانت داد؟ چه کسی انتظارت را به من یاد داد؟
در انتظار تو بودن درد کمی نیست. مثل داستانی طولانی که در گوش بی خوابی بخوانی و افاقه نکند. مثل مرهم ناپدیدی که آرزوی بودنش را به زخم های خویش بگویی و دل خوشی های معوّق فراهم کنی.
آه ای مرد! ای صاحب روزگار! چرا هرگز صدایی از تو نشنیده ام؟ چرا هرگز رد پایی از عبورت را ندیده ام؟ چرا چشم هایم برای رویت تو کورند؟ چرا به هر طرف رو می کنم، سخنی از تو هست. نشانی از بودنت، حضورت... اما خودت نادیدنی تر از خیال و آرزویی؟ آیا کسی هست که اعتماد آمدنت را به من خاطر نشان کند؟ آیا کسی هست که قطعیت «تو» را از دل تمام احتمال های مأیوس برایم به ارمغان بیاورد؟ من دل تنگم و ناامید و تو نیستی مثل همیشه... مثل تمام روزهای این هزاره... هزاره نبودن... هزاره غیبت... هزاره ناپدیدی... دارم به انتهای صبر خویش می رسم. به پایان امید... به آخرین ایستگاه زنده ماندن در آرزوی تو... دارم ته مانده های جان و تنم را درین جاده پیش می برم. درین راهی که عمری ست به مقصد نمی رسد. چرا پیدایت نیست؟ «لیت شعری این استقرت بک النّوی».