نویسنده موضوع: کرامات امام زمان-4قسمت  (دفعات بازدید: 1130 بار)

آفلاین valayat

  • مدیریت کل
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 9
  • -تشکر شده: 11
  • ارسال: 916
  • امتیاز: 21
کرامات امام زمان-4قسمت
« : آوریل 07, 2010, 11:46:26 am »
 

کرامات امام زمان علیه السلام-1
در این بخش قضایای کسانی نقل شده است که امام زمان علیه السلام

را در حالت مشاهده و مکاشفه زیارت کرده اند.
تعریف مکاشفه و مشاهده:
حالتی است بین خواب و بیداری - نه آن که فقط قبل از خوابیدن باشد- و شخصی که مکاشفه برایش اتفاق می افتد چیزهایی را می بیند که مربوط به حواس ظاهری نیستند؛ بلکه به ادراکات روحی و معنوی او برمی گردند.
همان گونه که انسان وقتی خوابی می بیند، این دیدن و شنیدن در خواب، با چشم و گوش ظاهری نیست. فرقی که مکاشفه با خواب دارد این است که، شخص خواب، حواس ظاهری اش چیزی را درک نمی کنند؛ اما در مکاشفه، ضمن این که روح مشغول درک حقایق است، در همان زمان گوش ظاهری، صداهای اطراف را هم می شنود.
حال اگر روح با قدرت و تمرکز بیشتری عمل کند و در هنگام ادراک مطالب، چشم انسان نیز باز باشد این حالت را مشاهده می نامند.
این حالات غالباً نشان دهنده آن است که، شخص نسبت به چیزی که در مکاشفه یا مشاهده دیده است علاقه زیادی دارد و به خاطر انقطاع از دیگران و اطراف خود، چنین حالتی را به طور موقت یا دائم بدست آورده است.

مشاهدات
1. نور امامت
شیخ محمد کوفی شوشتری فرمود:
« حدود سال 1335، در شب هجدهم ماه مبارک رمضان قصد کردم به مسجد کوفه مشرف شوم و شب نوزدهم؛ یعنی شب ضربت خوردن حضرت امیرالمؤمنین
(علیه السلام)، و شب بیست و یکم که شهادت ایشان است، را در آن جا بیتوته کنم و در این مسأله و حادثه بزرگ تفکر نمایم و عزادرای کنم.
نماز مغرب و عشاء را در مقام مشهور به مقام امیرالمؤمنین علیه السلام، به جا آوردم و برخاستم تا به گوشه ای از اطراف مسجد رفته و افطار کنم. افطارم در آن شب نان و خیار بود.
به طرف شرق مسجد به راه افتادم وقتی از طاق اول گذشتم و به طاق دوم رسیدم، دیدم بساطی فرش شده و شخصی عبا به خود پیچیده، بر آن فرش خوابیده است و شخص معمّمی در لباس اهل علم نزد او نشسته است. به او سلام کردم. جواب سلامم را داد و گفت:
بنشین
نشستم، سپس از حال تک تک علماء و فضلا سؤال نمود و من در جواب می گفتم: به خیر و عافیت است. شخصی که خوابیده بود کلمه ای به او گفت که من نفهمیدم و او هم دیگر سؤالی نکرد.
پرسیدم: این شخص کیست که خوابیده است؟
گفت: ایشان سید عالم است. ( سرور تمام مخلوقات است )
جمله او را سنگین دانستم و گمان کردم که می خواهد این شخص را بدون جهت بزرگ شمارد. با خود گفتم سید عالم، آن حجت منتظر علیه السلام است؛ لذا گفتم:
این سید، عالم است. ( این آقا شخص دانشمندی است )
گفت: نه، ایشان سید عالم است.
ساکت شدم و از کلام او متحیر گشتم و از این که می دیدم در آن شب تاریک، نور بر دیوارها ساطع است، مثل این که چراغهایی روشن باشد، با این که اول شب بود، در حیرت بودم ولی با وجود این موضوع و همچنین با وجود کلام آن شخص که می گوید ایشان سید عالم است، باز ملتفت نشدم.
در این هنگام شخصی که خوابیده بود، آب خواست؛ دیدم مردی در حالی که در دستش کاسه آبی بود، ظاهر شد و به طرف ما آمد ظرف آب را به او داد و ایشان آشامید و بقیه اش را به من داد گفتم: تشنه نیستم. آن شخص کاسه را گرفت و همین که چند قدمی رفت، غایب شد.
من هم برای نماز خواندن در مقام، و تفکر در مصیبت عظمای امیرالمؤمنین علیه السلام برخاستم که بروم آن شخص از قصد من سؤال کرد من هم جوابش را دادم. او مرا تشویق و اکرام نمود و برایم دعا کرد.
به مقام آمدم و چند رکعت نماز خواندم؛ اما کسالت و خواب بر من غالب شد؛ لذا خوابیدم و وقتی بیدار شدم که دیدم هوا روشن است. خود را به خاطر فوت شدن عبادت و کسالتم سرزنش نمودم و می گفتم امشب که باید در مصیبت امیرالمؤمنین علیه السلام محزون باشم، چرا خوابیدم آن هم در چنین جایی و در حالی که تمام بهره من، در بیداری و در این مقام بود.
ولی در آن جا دیدم جمعی دو صف ترتیب داده و نماز می خواندند و یک نفر هم امام جماعت ایشان بود.
یکی از آن جمع گفت: این جوان را با خود ببرید.
امام جماعت فرمود: او دو امتحان در پیش دارد: یکی در سال چهل و دیگری در سال هفتاد.
در این جا من برای گرفتن وضو به خارج مسجد رفتم و وقتی برگشتم، دیدم هوا تاریک است و اثری از آن جماعت نیست.
تازه متوجه شدم که آن سیدی که خوابیده بود، همان حجت منتظر، امام عصر روحی فداه بوده است و نوری که بر دیوارها ساطع می شد، نور امامت بود و حضرت، امام جماعت آن عده بوده اند و هوا هم به خاطر آن نور، روشن شده بود. و باز معلوم شد که آن جمعیت، خواص حضرت بوده اند و آب آوردن و برگشتن آن شخص، از معجزات حضرت بقیة الله ارواحنا فداه بوده است. »
2. نافله، جامعه، عاشورا!
حاج سید احمد رشتی می فرماید:
« در سال 1280، به قصد حج بیت الله الحرام از رشت به تبریز آمدم و در خانه حاج صفرعلی تاجر تبریزی منزل کردم؛ اما چون قافله ای نبود، متحیر ماندم تا آن که حاج جبار جلودار سدهی اصفهانی برای طرابوزن (از شهرهای ترکیه) بار برداشت.
من هم به تنهایی از او حیوانی کرایه کرده و رفتم. وقتی به منزل اول رسیدیم، سه نفر دیگر به تشویق حاج صفرعلی به من ملحق شدند: یکی حاج ملا باقر تبریزی، دیگری حاج سید حسین تاجر تبریزی و سومی حاجی علی نام داشت که خدمت می کرد که به اتفاق روانه شدیم. به ارزنة الروم ( شهری تجاری و صنعتی در شرق ترکیه ) رسیدیم و از آن جا عازم طرابوزن شدیم.
در یکی از منازل بین این دو شهر، حاج جبار جلودار آمد و گفت: منزلی که فردا در پیش داریم مخوف است امشب زودتر حرکت کنید که به همراه قافله باشید. این مطلب را به خاطر آن می گفت که ما در سایر منازل، غالباً با فاصله ای پشت سر قافله راه می رفتیم. لذا حدود سه ساعت پیش از اذان صبح، حرکت کردیم. حدود نیم فرسخ از منزل خود دور شده بودیم که ناگاه هوا دگرگون شد و برف باریدن گرفت به طوری که هر کدام از رفقا، سر خود را پوشاندند و به سرعت رفتند؛ اما من هر قدر تلاش کردم نتوانستم به آنها برسم و در آن جا تنها ماندم.
از اسب پیاده شدم و در کنار راه نشستم. خیلی مضطرب بودم؛ چون حدود ششصد تومان برای مخارج سفر همراه داشتم و ممکن بود راهزن یا دزدی پیدا شود و مرا به خاطر آنها از بین ببرد. بعد از تأمل و تفکر، با خود گفتم: تا صبح همین جا می مانم بعد به منزل قبلی برگشته، چند محافظ همراه خود می آورم و به قافله ملحق می شوم.
در همان حال ناگاه باغی مقابل خود دیدم و در آن باغ باغبانی که در دست بیلی داشت، مشاهده می شد. او بر درختها می زد که برف آنها بریزد. پیش آمد و نزدیک من ایستاد و فرمود: تو کیستی؟
عرض کردم: رفقایم رفته و من مانده و راه را گم کرده ام.
فرمود: نافله شب بخوان تا راه را پیدا کنی.
مشغول نافله شب شدم. بعد از تهجد (نماز شب)، دوباره آمد و فرمود: نرفتی؟
گفتم: والله، راه را بلد نیستم.
فرمود: جامعه ( زیارت جامعه کبیره – مفاتیح الجنان ) بخوان تا راه را پیدا کنی.
من جامعه را از حفظ نداشتم و الان هم از حفظ نیستم با آن مکرر به زیارت عتبات مشرف شده ام. از جای برخاستم و زیارت جامعه را از حفظ خواندم.
باز آن شخص آمد و فرمود: نرفتی؟ بی اختیار گریه ام گرفت و گفتم: همین جا هستم چون راه را بلد نیستم. فرمود عاشورا بخوان. من زیارت عاشورا را از حفظ نداشتم و الان هم حفظ نیستم در عین حال برخواستم و مشغول زیارت عاشورا از حفظ شدم، و تمام لعن و سلام ها و دعای علقمه را خواندم.
دیدم باز آمد و فرمود: نرفتی؟
گفتم: نه، تا صبح همین جا هستم. فرمود: الان تو را به قافله می رسانم. ایشان رفت و بر الاغی سوار شد و بیل خود را به دوش گرفت و آمد. فرمود: پشت سر من بر الاغم سوار شو.
سوار شدم و اسب خود را کشیدم اما حیوان حرکت نکرد.
فرمود: دهنه اسب را به من بده.
ایشان بیل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را با دست راست گرفت و به راه افتاد و اسب کاملاً آرام می آمد و ایشان را اطاعت می نمود بعد آن بزرگوار دست خود را بر زانوی من گذاشت و فرمود:
شما چرا نافله نمی خوانید؟ نافله، نافله، نافله.
باز فرمود: شما چرا عاشورا نمی خوانید؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا.
بعد فرمود: شما چرا جامعه نمی خوانید؟ جامعه، جامعه، جامعه.

در زمان طی مسافت، مسیری دایره ای را پیمودیم ناگاه برگشت و فرمود: اینها رفقای شما هستند.
دیدم رفقا کنار نهر آبی پیاده شده، مشغول وضو برای نماز صبح بودند.
از الاغ پیاده شدم تا سوار اسب خود شوم، نتوانستم. آن جناب پیاده شد و بیل را در برف فرو کرد و مرا سوار نمود و سر اسب را به سمت رفقا برگرداند. من در آن حال به فکر افتادم این شخص که بود که به زبان فارسی صحبت می کرد در حالی که این طرفها زبانی جز ترکی و مذهبی جز مذهب عیسوی وجود ندارد! تازه چطور به این سرعت مرا به رفقای خود رسانید.
به خاطر همین فکرها پشت سرم را نگاه کردم؛ اما کسی را ندیدم و از ایشان اثری نیافتم. و بعد از این جریان به رفقای خود ملحق شدم. »
3. مهمترین آیه در مورد موعظه!
محدث جلیل، شیخ یوسف بحرانی(ره) در حالات شیخ ابراهیم قطیفی ( معاصر محقق ثانی ) نقل فرموده است:
« حضرت بقیة الله ارواحنا فداه به منزل شیخ ابراهیم، در صورت مردی که او را می شناخت، وارد شدند و از او سؤال کردند:
کدام آیه از آیات قرآنی درباره موعظه از همه مهمتر است؟
شیخ عرض کرد:
آیه « انّ الذین یلحدون فی آیاتنا لایخفون علینا افمن یلقی فی النّار خیر امّن یأتی آمنا یوم القیامه اعملوا ما شئتم انه بما تعملون بصیر. سوره فصلت 40 »
فرمودند: راست گفتی ای شیخ.
آنگاه از نزد او خارج شدند.
شیخ از اهل بیت خود پرسید: فلانی رفت یا هنوز نرفته است؟
گفتند: ما کسی را ندیدیم که داخل شده باشد و کسی را هم ندیده ایم که خارج شود. »
4. شیعه شدن اهالی همدان
احمد بن فارس ادیب می گوید:
« اهل همدان همه شیعه اند. از علت آن پرسیدم. گفتند: جدّ ما، سالی به مکه مشرف شد و جریانی از سفر خود برای ما نقل کرد. او می گفت:
پس از اعمال حج، در بازگشت، چند منزلی که راه پیمودم در یکی از منازل از سواری، خسته شدم؛ لذا مقداری پیاده حرکت کردم؛ ولی باز خسته شدم با خود گفتم: کمی می خوابم و خستگی راه را از تن بیرون می کنم، بعد خود را به قافله می رسانم.
پس خوابیدم؛ اما خواب مرا ربود، به طوری که همه کاروانیان از کنارم رد شدند و من بیدار نشدم، مگر از حرارت آفتاب. برخاستم اما کسی را ندیدم. وحشت زیادی به من رو آورد. آخرالامر چاره ای ندیدم، جز آن که بر خدای مهربان توکل کرده و حرکت کنم. چند قدمی راه رفتم ناگاه به زمینی رسیدم که بسیار سبز و خرم بود به طوری که گویا تازه باران در آن باریده باشد.
خاک بسیار خوبی داشت. در وسط آن زمین، قصری از دور نمایان بود. رو به آن قصر رفته و چون به در آن رسیدم دو خادم سفیدروی دیدم سلام کردم و آنها جواب خوبی به من دادند و گفتند: بنشین که خدای تعالی برای تو خیری خواسته است.
یکی از آن دو نفر بلند شد و داخل قصر گردید. بعد از لحظاتی برگشت و گفت: برخیز و داخل شو؛
چون داخل شدم، دیدم قصری است که هرگز مثل آن به چشمم نخورده است. در یکی از اتاقهای قصر، خادم، پرده ای از جلوی در بلند کرد، مشاهده کردم که جوانی در وسط اتاق نشسته و شمشیر بسیار درازی بالای سر ا و از سقف آویخته و گویا نوک آن به سر ایشان چسبیده باشد.
آن جوان بزرگوار مثل ماه شب چهارده بود. سلام کردم در نهایت لطف و ملایمت جوابم دادند بعد از آن فرمودند: آیا مرا شناختی؟ عرض کردم: به خدا قسم نه.
فرمود: منم قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم که در آخرالزمان با همین شمشیر خروج و زمین را پر از عدالت می کنم.
من خود را بر زمین انداخته و صورتم را به خاک مالیدم. حضرت فرمودند:
نکن سر خود را بالا بیاور. تو از مردم همدانی؟
عرض کردم: بلی.
فرمودند: می خواهی به شهر خود برسی؟
گفتم: بلی و می خواهم اهل دیار خود را به آنچه خداوند متعال به من کرامت کرده، بشارت دهم.
حضرت به خادمی اشاره کرده و کیسه ای به من دادند. خادم دست مرا گرفت و چند قدمی با هم رفتیم دیدم درختان و سایه دیوار و ساختمان مناره مسجدی نمایان شد.
از من پرسید: این جا را می شناسی؟
گفتم: ظاهراً اسدآباد که نزدیک شهر همدان است، می باشد. گفت: بلی، همان جا است؛ برو به سلامت.
آمدم و وارد اسد آباد شدم. اهل و عیال خود را جمع کرده و آنها را به این کرامت بشارت دادم.
آن کیسه ای که به من داده بودند چهل یا پنجاه اشرفی داشت و مادامی که در آن، اشرفی وجود داشت چیزهایی به چشم خود دیدیم. به همین دلیل اهل شهر همدان همگی شیعه شدند. »
5. رویت حضرت در سرداب غیبت
عالم ربانی و عارف صمدانی، حاج میرزا مقیم قزوینی فرمود:
« قصد کردم چله ای در سرداب غیبت باشم و در اوقات خلوت خود، به آن جا مشرف می شدم. نزدیک تمام شدن چله، روزی به سبب بعضی عوارض، کدورتی پیدا کردم. با دلی گرفته و قلبی شکسته به آن جا مشرف و مشغول نماز و اوراد مخصوص شدم.
ناگهان بین خواب و بیداری، دیدم سرداب مطهر مملو از بوی عطر و عنبر گردید. چشم باز نمودم دیدم، سید جلیلی با عمامه سبز از سراب شش ضلعی که قبل از خود سرداب مقدس است وارد شد و آرام آرام قدم برمی دارد، تا داخل صفـّه گردید.
من چنان بی خود شدم که قادر بر حرکت دادن هیچ عضوی از اعضای خود نبودم جز آن که چشمم باز بود و جمال آن منبع انوار را مشاهده می نمودم.
پس از مدتی با همان وقار و سکینه ای که وارد محل مذکور شد، نماز خواند و بعد از نماز با همان حالت اطمینان روانه گردید و من به همان شکل از خود بی خبر بودم.
وقتی از سرداب اصلی داخل سرداب اولی شدند، به خود آمدم برخاستم و گفتم: یقیناً هنوز بالا نرفته اند. با کمال سرعت دویدم؛ ولی کسی را ندیدم. از پله ها بالا رفتم، ابداً اثری نبود. گفتم: حتماً اشتباه کرده ام و هنوز در سرداب تشریف دارند دویدم و همه جا حتی مسجد زنها را جستجو کردم؛ ولی چیزی ندیدم.
ضمن این که به مجرد غایب شدن ایشان، آن بوی مشک و عنبر هم از مشامم محو گردید.
با کمال گرفتگی و زاری نشستم و به نفس بی قابلیت خود عتاب و خطاب زیادی کردم ولکن چه سود با این بی لیاقتی. »
6. سلطانِ سلاطین!
شیخ محمد طاهر نجفی سالها خادم مسجد کوفه بود و با خانواده خود در همان جا منزل داشت و اکثر اهل علم نجف که به آن جا مشرف می شدند، او را می شناسند و تاکنون چیزی جز حسن و صلاح از او نقل نکرده اند و ایشان از هر دو چشم نابینا اشد . او می گفت:
« هفت یا هشت سال قبل، به علت نیامدن زوّار و جنگ بین دو طایفه در نجف اشرف، که باعث قطع تردد اهل علم به آن جا شد، زندگانی بر من تلخ گشت؛ چون راه درآمد من منحصر به این دو دسته ( زوار و اهل علم ) بود؛ به طوری که اگر آنها نمی آمدند، زندگی ام نمی چرخید.
با این حال و با کثرت عیال خود و بعضی از ایتام، که سرپرستی آنها با من بود، شب جمعه ای هیچ غذایی نداشتیم و بچه ها از گرسنگی ناله می کردند. بسیار دلتنگ شدم.
من غالباً به بعضی از اوراد و ختوم مشغول بودم. در آن شب که بدی حال به نهایت خود رسیده بود، رو به قبله، میان محل سفینه ( معروف به جای تنور ) و دکة القضاء ( جایی که امیرالمؤمنین علیه السلام برای قضاوت می نشسته اند ) نشسته بودم و شکایات حال خود را به خدای متعال می نمودم و اظهار می کردم که خدایا به همین حالت فقر و پریشانی راضی هستم.
و باز عرض کردم: چیزی بهتر از آن نیست که چهره مبارک سید و مولای عزیزم را به من نشان دهی و دیگر هیچ نمی خواهم.
ناگهان خود را سر پا دیدم که در یک دستم سجاده ای سفید و دست دیگرم در دست جوان جلیل القدری که آثار هیبت و جلال از او ظاهر است، قرار داشت. ایشان لباس نفیسی مایل به سیاه در برداشت.
من ظاهربین، خیال کردم که یکی از سلاطین است؛ اما عمامه به سر مبارک داشت و نزدیک او شخص دیگری بود که لباس سفیدی به تن کرده بود. با این حالت به سمت دکه ای که نزدیک محراب است به راه افتادیم وقتی به آن جا رسیدیم، آن شخص جلیل که دست من در دست او بود فرمود:
یا طاهر افرش السجاده. ( ای طاهر سجاده را فرش کن.)
آن را پهن نمودم دیدم سفید است و می درخشد و با خط درخشان چیزی بر آن نوشته شده بود ولی جنس آن را تشخیص ندادم. من با ملاحظه انحرافی که در قبله مسجد بود، سجاده را رو به قبله فرش کردم.
فرمود: چطور سجاده را پهن کردی؟
من از هیبت آن جناب از خود بی خود شدم و از شدت حواس پرتی گفتم: فرشتها بالطول و العرض ( سجاده را به طول و عرض پهن نمودم. )
فرمود: این عبارت را از کجا گرفته ای؟ گفتم: این کلام از زیارتی است که با آن، حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف را زیارت می کنند.
در روی من تبسم کرد و فرمود: اندکی فهم داری.
بعد هم بر آن سجاده ایستاد و برای نماز تکبیر گفت و پیوسته نور عظمت او زیاد می شد به طوری که نظر بر روی مبارک ایشان ممکن نبود. آن شخص دیگر، به فاصله چهار وجب پشت سر ایشان ایستاد.
هر دو نماز خواندند و من روبروی ایشان ایستاده بودم. ناگهان در دلم راجع به او چیزی افتاد و فهمیدم ایشان از آن اشخاصی که من خیال کرده ام، نیست. وقتی از نماز فارغ شدند، حضرتش را دیگر در آن جا ندیدم اما مشاهده کردم که آن بزرگوار روی یک کرسی حدود دو متری که سقف هم داشت، نشسته اند و آن قدر نورانی بودند که چشم را خیره می کرد. از همان جا فرمودند:
« ای طاهر احتمال می دهی من کدام سلطان از این سلاطین باشم؟ »
عرض کردم: مولای من، شما سلطان سلاطینید و سید عالمید و از این سلاطین معمولی نیستید.
فرمود:
« ای طاهر به مقصد خود رسیدی دیگر چه می خواهی؟ آیا ما شما را هر روز رعایت نمی کنیم؟ آیا اعمال شما بر ما عرضه نمی شود؟ »
بعد هم وعده گشایش از تنگدستی را به من دادند. در همین لحظه شخصی که او را می شناختم و کردار زشتی داشت از طرف صحن مسلم وارد مسجد شد. آثار غضب بر آن جناب ظاهر و روی مبارک را به طرف او کرد و رگ هاشمی در پیشانیش پدیدار شد و فرمود:
« ای فلان، کجا فرار می کنی؟ آیا زمین و آسمان از آن ما نیست و در احکام و دستورات ما جاری نمی شود؟ تو چاره ای جز آن که زیر دست ما باشی، نداری؟»
آنگاه به من توجه کرد و تبسم نمود و فرمود:
ای طاهر به مراد خود رسیدی؛ دیگر چه می خواهی؟
به خاطر هیبت آن جناب و حیرتی که از جلال و عظمت او به من دست داد، نتوانستم سخنی بگویم. باز ایشان سخن خود را تکرار فرمودند؛ اما شدت حال من به وصف نمی آمد. لذا نتوانستم جوابی بدهم و سؤالی از حضرتش بنمایم. و در این جا به فاصله چشم برهم زدنی نگذ شت که ناگهان خود را در میان مسجد، تنها دیدم. به طرف مشرق نگاه کردم، دیدم فجر طلوع کرده است.
شیخ طاهر گفت: با آن که چند سال است که کور شده ام و بسیاری از راه های کسب درآمد بر من بسته شده، که یکی از آنها خدمت علماء و طلابی بود که به کوفه مشرف می شدند؛ اما طبق وعده حضرت، از آن تاریخ تا به حال الحمدلله در امر زندگی گشایش شده و هرگز به سختی و تنگی نیفتاده ام. »
7. دلجویی حضرت از شیعیان
حاج میر سید علی سدهی می فرمود:
« در مسافرت بودم و به مشهد مقدس رضوی علیه السلام می رفتم و دعا می کردم که شرفیاب محضر مقدس امام عصر ارواحنا فداه شوم. همان وقتها یک صدای غیبی به گوشم رسید که وعده تشرف به محضر حضرت را در لیلة التسمیه دادند.
در مراجعت، در منزل خاتون آباد مریض شدم. احساس کردم شخصی به عیادتم آمده و مدتی با من صحبت فرمود، که از سخنش لذت بردم. از حالم پرسید و در نهایت به من وعده شفا داد. پس از رفتنش سراغ او را از اطرافیان گرفتم گفتند: کسی به این جا نیامده است.
باز صدای غیبی را شنیدم که فرمود: مگر لیله التسمیه وعده ملاقات نبود؟ امشب هم همان شب است. »
8. فروشنده غیبی!
شیخ محمد حسن مازندرانی حائری فرمود:
« شبی، ساعت یازده میهمانی بر ما وارد شد و حال آن که در خانه هیچ چیز برای پذیرایی نداشتیم. با توکل بر خدای تعالی از خانه بیرون آمدم؛ ولی دیدم تمام دکانها بسته است. در بازار میگشتم که شاید مغازه ای باز باشد بالاخره به دکانی برخوردم که باز بود. سؤال کردم: برنج و روغن - و چیزهای دیگری که می خواستم - داری یا نه؟
گفت: هر چه می خواهی دارم.
من هم آنچه می خواستم خریدم و از کیفم پولی درآوردم که خرد کند و قیمت اجناس خود را بردارد بعد هم بقیه اش را بدهد.
گفت: بقیه را ندارم. فردا صبح بیا و ظرف روغن و کیسه ای را که در آن برنج است، بیاور تا پولت را خرد کنم.
به منزل آمدم و برای میهمان تهیه شام دیدم. او شام خورد و بعد هم خوابیدیم.
صبح که شد، ظرف روغن و کیسه برنج را با مبلغی که طلب داشت، برداشتم و به بازار رفتم. دیدم همان شخص در دکانش نشسته است.
ظرف روغن و کیسه برنج را به او دادم گفت: اینها چیست؟ گفتم: اینها همان است که دیشب از تو گرفتم.
انکار کرد و گفت: من دیشب ساعت نه در دکانم را بستم و اینها از من نیست حتماً اشتباه کرده ای. کیسه و ظرف را از من نگرفته ای.
کم کم اصرار کردم و قسمش دادم. قسم خورد که اینها از من نیست. دکان دیگری هم جنب دکان او نبود که برنج و روغن و امثال اینها در آن فروخته شود.
کم کم یقین کردم که او یا امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف یا یکی از ملازمین دربار آن بزرگوار بوده است. »

آفلاین valayat

  • مدیریت کل
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 9
  • -تشکر شده: 11
  • ارسال: 916
  • امتیاز: 21
پاسخ : کرامات امام زمان-4قسمت
« پاسخ #1 : آوریل 07, 2010, 11:46:56 am »
9. فریادرس شیعیان
عارف جلیل، سید محمد علی عراقی کوهرودی می فرماید:
« سالی به زیارت ائمه عراق علیهم السلام مشرف شدم و ملا محمود عراقی(ره) را هم در نجف اشرف ملاقات نمودم. در همان سفر بعد از ورود به بعقوبه که در یک منزلی بغداد است با همراهان تصمیم گرفتیم که قبل از ورود به بغداد از راه علی آباد به سامرا رفته و پس از زیارت قبر عسکریین علیهما السلام به بغداد و کاظمین بازگردیدم؛ لذا یکی از اهالی بعقوبه را به عنوان راهنما گرفته، روانه سامرا شدیم.
وقتی از علی آباد و جزانیه گذشتیم، بین راه به نهری عریض و پر از آب رسیدیم. این نهر طوری بود که عبور از مسیر معمولی آن خیلی وقتها منجر به غرق می شد ولی به ناچار زوار وارد نهر شده عبور می کردند.
اتفاقاً یکی از زوار، زنی بود که بر قاطری سوار بود. در اثنای عبور پای قاطرش از معبر لغزید و شاید هم از مسیر خارج شد و توی گودالی که در آب بود، افتاد و در آب فرو رفت. زن هم به دنبال حیوان در نهر آب فرو رفت.
حیوان اگرچه توانست خود را با شنا کردن حفظ کند و از زیر آب بیرون بیاید؛ اما چون بارش زیاد و بعلاوه آب هم در بار و اثاثیه اش رفته بود و از طرفی جریان نهر تند و روان بود؛ لذا پاهایش بر زمین قرار نمی گرفت و نتوانست خود را نگه دارد و شدیداً مضطرب بود.
در این جا آن زن بیچاره، صدای خود را به استغاثه یا صاحب الزمان، یا صاحب الزمان بلند کرد؛ همان طوری که رسم زوار است.
با دیدن این حادثه، سوار حیوان خود شدم و با عجله داخل آب شدم که شاید بتوانم کاری انجام دهم. سایر زوار هم مشغول کار خود بودند و توجه و اعتنایی نداشتند. ناگاه شخصی را مشاهده کردم که جلوی من و عقب حیوان آن زن، روی آب حرکت می کند یعنی مثل این که بر زمین سخت راه می رفت به طوری که پاهای او در آب فرو نمی رفت و بلکه به نظر می رسید که اثر رطوبتی هم از آب در پا و لباس و سایر اعضای ایشان نباشد. ایشان دست انداخت و زن و قاطر را گرفت و با سرعت از آب خارج کرد و آنها را کنار نهر گذاشت؛ به طوری که گویا آن زن جز آن که خود و مرکبش را کنار رودخانه دید، احساس چیز دیگری نکرد.
من هم بیشتر از آن که آن شخص را روی آب دیدم و به فریاد زن رسید و به سرعت او و حیوانش را با دراز کردن دست، در ساحل گذاشت، چیزی متوجه نشدم.
بعد از این واقعه هم حضرتش را ندیدم جز آن که در همان نگاه ایشان را با قامت معتدل و روی نورانی و بینی کشیده و سایر شمایل حضرت ولی عصر علیه السلام زیارت کردم و در آن حال، لااقل نود درصد اطمینان داشتم که حضرت هستند.
پس از مشاهده این موضوع، آن شمایل را در خاطر خود سپرده بودم و با یادآوری آن، خود را مسرور و خاطرم را تسلی می دادم تا آن که وارد نجف اشرف شدیم.
اتفاقاً روزی به زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام مشرف و در حرم مطهر آن حضرت بودم. در بین زیارت چشمم به سمت بالای سر افتاد ناگاه همان شخص را در آن جا دیدم که ایستاده و مشغول سلام و یا دعا بود.
به طرف ایشان رفتم؛ اما ازدحام زوار مانع از آن شد که خود را سریعاً برسانم و گویا در اعضای خود هم یک سستی از حرکت و سرعت، احساس نمودم؛ به طوری که وقتی آن جا رسیدم، حضرتش را ندیدم. اطراف حرم و رواقها را گشتم؛ ولی اثری از آن سرور عالمیان نبود. ناامید و مأیوس برگشتم. »
مکاشفات
1. صحیفه پربرکت
مرحوم ملا محمد تقی مجلسی(ره) می فرماید:
« در اوایل بلوغ در پی کسب رضایت الهی بودم و همیشه به خاطر یاد او ناآرام بودم؛ تا آن که بین خواب و بیداری حضرت صاحب الزمان علیه السلام را دیدم که در مسجد جامع قدیم اصفهان تشریف دارند.
به آن حضرت سلام کردم و خواستم پای مبارکشان را ببوسم؛ ولی نگذاشتند و رفتند. پس دست مبارک حضرت را بوسیدم و مشکلاتی که داشتم؛ از ایشان پرسیدم. یکی از آنها این بود که من در نماز وسوسه داشتم و همیشه با خود می گفتم اینها آن نمازی که از من خواسته اند، نیست لذا دائماً مشغول قضا کردن آنها بودم و به همین دلیل نماز شب خواندن برایم میسر نمی شد.
در این باره حکم را از استاد خود، شیخ بهایی(ره) پرسیدم. ایشان فرمود: یک نماز ظهر و عصر و مغرب را به قصد نماز شب بجا آور. من هم همین کار را می کردم. در این جا از حضرت حجت علیه السلام این موضوع را پرسیدم فرمودند:
« نماز شب بخوان و کار قبلی را ترک کن. »
مسائل دیگری هم پرسیدم که یادم نیست. آنگاه عرض کردم: مولای جان، برای من امکان ندارد که همیشه به حضورتان مشرف شوم؛ لذا تقاضا دارم کتابی که همیشه به آن عمل کنم، عطا بفرمایید.
فرمودند: کتابی به تو عطا کردم و آن را به مولا محمد تاج داده ام؛ برو و آن را از او بگیر.
من در همان عالم مکاشفه آن شخص را می شناختم.
از در مسجد، خارج شدم و به سمت دار بطیخ (محله ای است در اصفهان) رفتم وقتی به آن جا رسیدم مولا محمد تاج مرا دید و گفت: حضرت صاحب الأمر علیه السلام تو را فرستاده اند؟
گفتم: آری. او از بغل خود کتاب کهنه ای بیرون آورد؛ آن را باز کردم و بوسیدم و بر چشم خود گذاشتم و برگشتم و متوجه حضرت ولی عصر علیه السلام شدم. و در همین وقت به حال طبیعی برگشتم و دیدم کتاب در دست من نیست.
به خاطر از دست دادن کتاب، تا طلوع فجر مشغول تضرع و گریه و ناله بودم. بعد از نماز و تعقیب، به دلم افتاده بود که مولا محمد تاج، همان شیخ بهایی است و این که حضرت او را تاج نامیدند به خاطر معروفیت او در میان علما است؛ لذا به سراغ ایشان رفتم. وقتی به محل تدریس او رسیدم، دیدم مشغول مقابله صحیفه کامله (سجادیه) هستند.
ساعتی نشستم تا از کار مقابله فارغ شد. ظاهراً مشغول بحث و صحبت راجع به سند صحیفه سجادیه بودند؛ اما من متوجه این مطلب نبوده و گریه می کردم. نزد شیخ رفتم و خواب خود را به او گفتم و به خاطر از دست دادن کتاب گریه می کردم.
شیخ فرمود: به تو بشارت می دهم زیرا به علوم الهی و معارف یقینی خواهی رسید.
گرچه شیخ این مطلب را فرمود اما قلب من آرام نشد.
با حالت گریه و تفکر خارج شدم تا آن که به دلم افتاد به آن سمتی که در خواب دیده بودم، بروم. به آن جا رفتم وقتی به محله دار بطیخ که آن را در خواب دیده بودم، رسیدم، مرد صالحی را که اسمش آقا حسن تاج بود، دیدم همین که او را دیدم سلام کردم.
گفت: فلانی، کتابهای وقفی نزد من هست هر کس از طلاب که آنها را می گیرد به شروط وقف عمل نمی کند؛ ولی تو عمل می کنی. بیا و به این کتابها نگاهی بیانداز و هر کدام را احتیاج داری، بردار. با او به کتابخانه اش رفتم و اولین کتابی که ایشان به من داد، کتابی بود که در خواب دیده بودم؛ یعنی کتاب صحیفه سجادیه.
شروع به گریه و ناله کردم و گفتم: همین برای من کافی است و نمی دانم خواب را برای او گفتم یا نه. بعد از آن به نزد شیخ بهایی آمده و نسخه خودم را با نسخه ایشان تطبیق و مقابله کردم.
نسخه جناب شیخ مربوط به جدّ پدر او بود که ایشان از نسخه شهید اول و او هم از نسخه عمیدالرؤسا و ابن سکون برداشته بود. این دو بزرگوار صحیفه خود را با نسخه ابن ادریس بدون واسطه یا با یک واسطه اخذ کرده بودند و نسخه ای که حضرت صاحب الأمر علیه السلام به من عطا فرمودند، از خط شهید اول نوشته شده بود و حتی در مطالب حاشیه، کاملاً با هم موافقت داشتند.
بعد از مقابله و تطبیق نسخه خودم، مردم نزد من آمده و شروع به مقابله نمودند و به برکت حضرت حجت علیه السلام، صحیفه کامله (سجادیه) در شهرها مخصوصاً اصفهان مثل آفتاب ظاهر شد و در هر خانه ای از آن استفاده می شود، و خیلی از مردم صالح، و اهل دعا و حتی بسیاری از ایشان، مستجاب الدعوه شدند. و اینها همه آثار معجزاتی از حضرت صاحب الامر علیه السلام است و آنچه خدای متعال از برکات صحیفه سجادیه به من عنایت فرمود، نمی توانم به شمار آورم. »
2. شفای کاتب
کاتب و نسخه نویس کتاب شریف العبقری الحسان، جناب محمد علی حائری، می نویسد:
« هنگامی که مشغول نوشتن این کتاب بودم و تقریباً دو ثلث آن تمام شده بود، در ماه صفر خود و همسر و طفل یک ساله و مادر و برادرم یکباره به مرض حصبه (تیفوئید) مبتلا شدیم و در یک اتاق در بستر افتاده بودیم.
زنی سالخورده پرستار همه ما بود. حال من در نهایت سختی بود و نزدیک به مردن رسیدم. ابداً همّ و غمی در دنیا نداشتم جز آن که با خود می گفتم: دو ثلث این کتاب شریف را با زحمات زیادی نوشته ام حال که از دنیا می روم به امضا و اسم دیگری، تمام خواهد شد. تا این که یک روز در بحبوحه مرض و نهایت ضعف و بیهوشی که همه از ادامه حیات من قطع امید کرده بودند، توسلی قلبی به ساحت مقدس فریادرس حقیقی، حضرت ولی عصر و ناموس دهر ارواحنا فداه نمودم و در همان حال مرض و شدت، عرض کردم: آقا جان! ای امام زمان، راضی نشوید که زحمات نوشتن این کتاب به اسم و امضای دیگری تمام شود.
در همان لحظه ناگاه دیدم همان طوری که مرا رو به قبله خوابانده بودند، از آن دری که به حیاط خانه باز می شود و از آن جا تا کف حیاط، خیلی عمیق است و راه پله ندارد، نیم تنه سید بزرگواری که چند سال قبل در مسجد گوهرشاد امامت جماعت داشتند، ظاهر شد؛ نظر مشفقانه ای به من نمودند و با سر مبارک اشاره ای به راست و چپ فرمودند مثل اشخاصی که با اشاره از حال یکدیگر می پرسند؛ یعنی حالت چطور است؟
من از جواب دادن عاجز بودم؛ فقط دو دست خود را به این طرف و آن طرف خود باز کردم؛ یعنی همین طور که می بینید. نه ایشان حرفی زدند و نه بنده توانستم چیزی بگویم. آنگاه سر مبارک خود را دو سه مرتبه حرکت دادند و با اشاره سه بار فرمودند: خوب می شوی.
فوراً برخاستم و نشستم اما کسی را ندیدم. از آن روز به بعد، کم کم کسالت خود و خانواده و والده و بردارم برطرف شد و بحمدلله موفق به نوشتن بقیه این کتاب گردیدم. »
3. شرابِ طهور!
شیخ حر عاملی(ره) فرمود:
« ده ساله بودم و به مرض سختی مبتلا شدم، به طوری که دوستان و آشنایان جمع شده و گریه می کردند و آماده عزادرای برای من شدند. آنها یقین داشتند که همان شب خواهم مرد.
همان شب در عالم بین خواب و بیداری (مکاشفه) پیامبر و دوازده امام علیهم السلام را زیارت کردم. بر ایشان سلام کردم و با یک یک آنها مصافحه نمودم. بین من و امام صادق علیه السلام سخنی گذشت، که در ذهنم نماند، جز آن که حضرت در حق من دعا کردند.
بعد بر حضرت صاحب الزمان علیه السلام سلام کردم و با ایشان مصافحه نمودم و گریستم و عرضه داشتم: مولای من، می ترسم که در این مرض بمیرم و اهداف علمی و عملی خود را بدست نیاورده باشم.
فرمودند: نترس؛ زیرا تو در این مرض نخواهی مرد؛ بلکه خداوند متعال تو را شفا می دهد و عمری طولانی خواهی داشت.
آنگاه قدحی را که در دست مبارکشان بود به دست من دادند. از آن آشامیدم و در همان لحظه شفا یافتم و مرض، کاملاً از من رفع شد و در بستر خود نشستم. خانواده و بستگان از این حالت من تعجب کردند! اما آنها را تا چند روز به آنچه دیده بودم، اطلاع ندادم. »
4. بیعت با حضرت
شیخ محمد صالح بار فروشی می فرماید:
« در سال 1325، در بارفروش مازندران (بابل فعلی) نزدیک طلوع فجر رو به قبله و به هیئت محتضر خوابیده بودم. وقتی از خواب بیدار شدم چشمم می دید و گوشم می شنید و ادراکات قلبی ام کاملاً فعال بودند؛ ولی هنوز بدنم خواب بود و نمی توانستم هیچ حرکتی داشته باشم. صحبت کردن هم برایم امکان نداشت.
در همان وقت دیدم قوسی از یک نور ضعیف بر تمام بدنم از سر پنجه پا به عرض دو وجب یا بیشتر سایه انداخته است و گویا تمام ذرات آن چشم هستند و با تمامی آنها اطراف را می توانستم ببینم. با خود فکر می کردم که این قوس نوری چیست و از کجا آمده است؟ و می خواهد چه کاری انجام دهد و به کجا برود؟ خیلی دوست داشتم که آن را بگیرم؛ اما هر چه خواستم حرکت کنم، اصلاً ممکن نبود.
تا چند لحظه به همین حالت بودم که ناگهان دیدم از دیوار قبله حیاط، که روبه روی ایوانی بود که من در آن خوابیده بودم، حضرت بقیة الله ارواحنا فداه ظاهر شدند و در این که ایشان آن حضرت هستند هیچ شکی نداشتم. مثل آن که حضرت را می شناختم و می شناسم.
ایشان عمامه سیاهی؛ مانند عمامه های ایرانی که ژولیده هستند، بر سر، و قبای سفید تابستانی به تن کرده بودند. یقه قبا باز بود و سینه مبارک نمودار و هیچ مویی در آن دیده نمی شد. عبای نازک سیاهی از جنس شالهای عبایی بر دوش انداخته بودند. شباهت زیادی به سیدی هندی، به نام سید صاحب، که سالها در کربلا با من رفیق و مأنوس بود، داشتند.
حضرت مثل همان سید سبزه فام، مایل به زردی بودند در عین حال اصلاً شک نداشتم که ایشان بقیة الله علیه السلام هستند. در این جا متوجه نبودم که چرا از در خانه وارد نشده اند و چطور از دیوار سمت قبله بدون آن که بشکافد آمده اند؟
آن حضرت به آهستگی به طرف من تشریف آوردند و نزدیک بدنم ایستادند و دست خود را به طرف من دراز کردند و فرمودند: بیعت کن.
من با کمال شوق تلاش کردم برخیزم و بیعت کنم؛ اما بدنم به همان حالت اولیه بود یعنی هیچ تکانی نمی خورد؛ ولی بالاخره از شدت تقلایی که داشتم، بدنم به حرکت آمد و بیدار شدم و در همین لحظه دستم دراز شد و به دست مبارک آن حضرت رسید؛ به طوری که هنوز لذت تماس دستم را با دست ایشان در خود احساس می کنم.
در همان لحظه ای که دستم به دست حضرت رسید، قوس نور فوراً به بدنم برگشت، در حالی که تمام این حرکات و تقلا ها در یک لحظه انجام شده بود؛ اما دیگر کسی را ندیدم و آن جناب از نظرم ناپدید شد و متوجه شدم که قوس نور، روح خودم بوده است که هنوز کاملاً به بدن برنگشته بود. »
5. نجات از شرّ دشمن
احمد بن محمد بن علی علوی حسینی مصری می گوید:
« حاکم مصر نزد احمد بن طولون، از من سعایت (بدگویی) کرده بود؛ لذا همّ و غم شدیدی مرا در خود گرفت؛ به طوری که بر جان خود می ترسیدم. به همین جهت به قصد بیت الله الحرام از مصر خارج شدم و از آن جا به عراق رفته وارد کربلا شدم و به قبر مطهر حضرت سیدالشهداء علیه السلام پناه آوردم و از حضرتش امان طلبیدم و تا پانزده روز در آن مکان شریف بودم و دعا و زاری می نمودم.
تا آن که یک وقت در میان خواب و بیداری ناگاه مولای خود حضرت صاحب الزمان و ولیّ الرحمن علیه السلام را زیارت کردم. فرمودند:
امام حسین علیه السلام به تو می فرمایند: فرزند من، آیا از فلان کس ترسیده ای؟
عرض کردم: آری؛ چون قصد کشتن مرا دارد و به همین جهت به مولای خود پناه آورده ام تا از او شکایت کنم.
حضرت فرمودند: چرا خدا را به دعایی که پیامبران در شداید و فشارها خوانده و نجات یافته اند، نخوانده ای؟
عرض کردم: آن دعا کدام است؟
فرمودند: شب جمعه غسل کن و نماز شب بخوان و سجده شکر انجام بده. بعد این دعا را در حالی که بر سر زانو و سر انگشتان پاها نشسته ای، بخوان.
و خود حضرت آن دعا را برایم خواندند و پنج شب متوالی این کار را انجام می دادند تا از حفظ شدم. شب ششم شب جمعه بود و دیگر تشریف نیاوردند. من برخاستم و غسل نمودم و تغییر لباس دادم بعد نماز شب را به جای آورده و سجده شکر کردم. سپس بر سر زانو و انگشتان پا نشسته دعا را خواندم.
شب شنبه آن حضرت را در خواب دیدم؛ فرمودند:
دعایت مستجاب شد و دشمنت بعد از آن که دعا را خواندی پیش روی کسی که نزد او سعایت کرده بود (احمد بن طولون) به هلاکت رسید.
احمد بن علوی مصری می گوید: صبح امام حسین علیه السلام را وداع گفته به سوی مصر روانه شدم. وقتی به اردن رسیدم مردی از همسایگان مصری خود را دیدم، که از اهل ایمان و شیعه بود. او به من خبر داد که احمد بن طولون دشمن تو را دستگیر کرد و دستور داد سرش را از پشت گردن بریدند و بدن او را به نیل انداختند و این جریان در شب جمعه اتفاق افتاد.
بعد از تحقیق، معلوم شد این کار مقارن تمام شدن دعای من بوده است؛ همان گونه که مولایم به من خبرش را داده بودند.
سید بن طاووس(ره) این قضیه را با سند دیگر و اندک اختلافی نقل کرده است که: احمد بن علوی مصری می گوید:
« در بازگشت، به مصر وقتی به یکی از منازل رسیدم ناگاه قاصدی از طرف اولاد خودم را دیدم. آن قاصد به همراه خود نامه ای به این مضمون داشت: آن مردی که از او فرار کردی، عده ای را به میهمانی دعوت کرد و برایشان سفره ای مهیا نمود.
میهمانان بعد از صرف غذا متفرق شدند و او هم شب خوابید در حالی که غلامانش در همان مکان حضور داشتند. صبحگاهان از وی هیچ صدا و اثری احساس نشد. لحاف را از صورتش برداشتند اما با کمال تعجب مشاهده کردند که سرش از قفا بریده و خونش جاری است. »

http://www.salehin.com

آفلاین valayat

  • مدیریت کل
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 9
  • -تشکر شده: 11
  • ارسال: 916
  • امتیاز: 21
پاسخ : کرامات امام زمان-4قسمت
« پاسخ #2 : آوریل 07, 2010, 11:48:04 am »
کرامات امام زمان علیه السلام-2
خاطرات و سلسله كرامات درمسجد مقدّس جمكران

ديدار امام زمان عليه السلام بيش از آنكه به عاملى، زمانى يا مكانى بستگى داشته باشد، به عوامل روحى و معنوى وابسته است.

بايد حجاب از چهره جان و ديده دل برداشته شود، تا قابليت ديدار حاصل آيد. آنكس كه دل به مهر جمال دلارايش باخته، و هواى وصال او را در جان مىپرورد، بيش از هر چيز، بايد به ترك گناه بينديشد، و به انجام واجبات و مستحبات اهتمام ورزد. چون خود آنحضرت فرمودند: (( فما يحبسنا عنهم الا ما يتصل بنا مما نكرهه و لا نؤثره منهم)). اگر نامه هاى عمل شيعيان كه هر هفته به ساحت مقدس عرضه مىشود، سنگين از بار گناهانى نبود كه ناخوشايند آن بزرگوار، و خلاف توقع و انتظار ايشان از ياورانشان است، اين دورى و جدايى به درازا نمىكشيد.

گفتم كه روى خوبت، از من چرا نهان است؟

گفتا: تو خود حجابى، ورنه، رخم عيان است.

با نگاهى گذرا به شرح حال كسانيكه در طى دوران غيبت كبراى مولا امام زمان عليه السلام، سعادت شرفيابى به حضور مقدسش را داشته، يا از كرامات و معجزات و عنايات خاصه آن حضرت، بهره مند گشته اند، مىتوان دريافت كه بيشترين و مهمترين عامل در حصول اين توفيق الهى براى انان، همان توجه قلبى و مواظبت هاى علمى و رعايت تقوى و استمرار بر گونه اى خاص، از عبادات خداوند و اطاعت اوليايش بوده است.

با اينهمه نقش زمانهايى خاص، چون شبهاى جمعه، نيمه شعبان، نيمه رجب، و مكانهايى خاص، چون مكه مكرمه، مسجد سهله و مسجد جمكران، براى حصول ديدار قايم ال محمد(ص) و بهره مندي از عنايات و الطاف آن حضرت، نبايد ناديده گرفته شود.

وقتى بناست مسجد مقدس جمكران، خانه حجة ابن الحسن عليه السلام و مهمانخانه او باشد، طبيعى است كه شرافت حضور آن حضرت را بيشتر دريابد. و بديهى است كه زائر اين مسجد، خصوصا آنگاه كه با معرفت و حضور قلب و با شوق ديدار و توسل خالصانه باشد، سعادت بهره ورى از عنايات خاصه آن حضرت را بيشتر داشته باشد.

آنچه پيش رو داريد، تنها نمونه اى از اين هزاران خاطره است، هزاران خاطره اى كه اكثر آنها چه بسا در هيچ دفترى ثبت نشده، و بر هيچ زبانى تكرار نشده باشد.

با اين همه، چند نمونه برگزيده ازدفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران تقديم مىگردد:

لازم به توضيح است بخشي از كراماتي كه در اينجا ذكر مي شود در ارتباط مستقيم با مسجد مقدس جمكران و مابقي مربوط به مواردي است كه در اثر توسلات به وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف به نتيجه مطلوب رسيده اند و بعد از بررسي موضوع و اثبات صحت آن در دفتر ثبت كرامات و خاطرات مسجد مقدس جمكران به ثبت رسيده است.

کرامت 1:

نوع بيمارى: اعصـاب وروان

بيان حكايت از زبان خانم ن - ف:

متولد ملارد كرج هستم و بعد از ازدواج در سن 18سالگى به رفسنجان رفتم، الان شش سال است، كه ساكن رفسنجان مى‏باشم داراى 2فرزند به نامهاى محمد و مريم هستم.

شروع ناراحتى و بيمارى: يك ماه قبل از ماه رمضان 1419از ناحيه گردن دچار درد شديدى شدم به دكتر مراجعه نمودم، تشخيص دكتر سينوزيت بود، دارو داد و دردم آرام‏تر شد، از نوزدهم‏ ماه‏رمضان احساس‏ كردم چشم من كوچك‏تر مى‏شود و هنگام صحبت صورت و لبم كج مى‏شد و بيمارى من از اينجا شروع شد، سپس حالت‏تشنج واز سرانگشتان پا شروع مى‏شد و از خود بى خود مى‏شدم، ديگران‏بهتر مى‏دانند كه چه حالى داشتم.

بعد از مراجعه به دكترهاى متخصص در تهران و رفسنجان و انجام آزمايشات و عكسبردارى‏هاى متفاوت سى تى اسكن ) (ct scanو ام، ار، آى ) (m.r.iعده‏اى از پزشكان معتقد بودند شايد بيمارى من با دارو و قرص بدون جراحى مداوا شود و بعضى نظر دادند كه بعلت بزرگ شدن غده لنفاوى و نزديك شدن دو عصب چنين حالتى در من بروز مى‏كند و عده‏اى منشاء بيمارى مرا ناشى از فشار شديد عصبى دانسته و ضرورت شوك بر روى من را تشخيص دادند. مرا به آسايشگاه بيماران روحى و روانى بردند، بودن آنجا همراه مريضهاى روانى با حالتهاى خاص برايم سخت بود.

در حين مداوا، توسلات خودم را به ائمه اطهار)ع( داشتم و از آنجا كه خواهر شهيد هستم مورد عنايت قرار گرفتم علاوه بر اين كه به خودم مى‏گفتم در پيش خدا دارم امتحان مى‏شوم. البته اين حالت تشنج وسيله‏اى شد كه به خدا نزديك‏تر شوم و لياقت اين را هم پيدا كنم كه مورد عنايت حضرت مهدى)عج( قرار بگيرم.

بعد از آن كه از آسايشگاه بيماران روحى و روانى برگشتم، خيلى ناراحت بودم، همان شب خواب ديدم كه آقائى قد بلند با چهره نقاب دار و نورى به رنگ سبز، كاسه‏اى طلائى رنگ آوردند و فرمودن:از اين آب بخور.

گفتم: احتياج به آب ندارم.

فرمودند: بخور.

حدود ساعت يك شب بود، بعد آقا از آن آب به صورت من پاشيد و من از خواب پريدم و فرياد زدم من شفا گرفتم من شفا گرفتم؛ مادرم را صدا زدم، همه بيدار شدند، گفتم: آقا به من قول داده كه 10روز ديگر تو را ملاقات مى‏كنم. بعد از آن دوباره حالم بد شد، به طورى كه امكان مسافرت با ماشين برايم نبود، مرا با هواپيما به تهران آوردند، داخل هواپيما سه دفعه حالت تشنج مرا گرفت، حالم بدتر مى‏شد، ولى به وعده روز دهم فكر مى‏كردم كه آقا حتما مرا شفا مى‏دهند - از تهران به كرج و از آنجا به ملارد آمدم و تشنجات در آنجا نيز شروع شد بعد از دو سه روز كه در بستر بودم يكى از شاگردهاى خانم برادرم كه سخنران جلسات مذهبى و مدير مدرسه دخترانه است، برايم خوابى ديد كه به جمكران بيايم و دقيقا شب جمعه بيستم اسفند پايان روز دهم و وعده ملاقات مى‏شد و خواب آن بنده خدا را رؤيائى صادقه مى‏دانستم. .

بيان حكايت از خانم ف، شين )خانم برادر شفاگرفته ساكن ملارد كرج(: بعد از اين كه از رفسنجان به ملارد آمدند به پزشكان متخصص مراجعه كرديم بعد از معاينه گفتند: سمت چپ صورتشان حالت فلج دارد و مدت درمانش حداقل شش ماه زمان مى‏برد - ايشان هنگام تشنج دست و پاهايش را به اين طرف و آن طرف مى‏زد و هميشه پنج شش نفر همراهش بوديم. خودش را به شدت به زمين مى‏زد كمرش را بالا و پائين مى‏آورد و هر كسى يك عضو بدنش را محافظت مى‏كرد، خودش را جمع مى‏كرد بعد از اين حالت شروع بخنده مى‏كرد سپس گريه مى‏كرد و بعد از چند دقيقه آرام مى‏شد و بهوش مى‏آمد - جالب اين كه بمحض آرام شدن بفكر حجابش بود و سؤال مى‏كرد آيا مرد نامحرمى در كنارم بوده يا نه؟ آيا روسرى من كنار رفته بود يا نه؟ - آيا نمازم را خوانده‏ام يا نه؟ بعد از يك ربع كه حالش بهتر مى‏شد با حالت خميده يا چهار دست و پا به آشپز خانه مى‏رفت كمكش مى‏كرديم وضوء مى‏گرفت و نمازش را مى‏خواند - اخيرا از ناحيه دست قدرت خيلى زيادى پيدا كرده بود و اگر مشت مى‏كرد و مى‏كوبيد مجروح مى‏كرد - اين چند روز اخير مى‏گفت: بگذاريد روز موعود برسد آقا مرا شفا مى‏دهد - اين حالت تشنج متعدد بود؛ ابتداء روزى پنج الى شش مرتبه و اخيرا هر نيم ساعت تكرار مى‏شد و زبانش بسته مى‏شد و حرف نمى‏زد و اخيرا به سختى حرف مى‏زد و لال بود - در يكى از شبها مى‏خواست حرف بزند نمى‏توانست كاغذ و قلم آورديم از ما درخواست كرد نام پنج تن ائمه اطهار)ع( را ببريم تا او تكرار كند و سپس با نام امام زمان)عج( فرياد زد و شروع به گريه كرد ...

دستور حركت به جمكران: من يكى از شاگردان خانم ف شين هستم؛ چند روز قبل كه ايشان را مضطرب و ناراحت ديديم، سؤال كردم چه مشكلى پيش آمده است؟ ايشان جريان بيمارى خواهر همسرشان را بيان كردند - دو هفته قبل من و عده‏اى توفيق سفر به قم و جمكران را پيدا نموديم، در مسجد مقدّس جمكران به جهت شفاى اين خانم برايش دعا كرديم و در مراجعت از جمكران به عيادت بيمار رفتيم، آن شب بسيار ناراحت شدم، تصميم گرفتم مناجات كنم و شفايش را از خدا بخواهم و تا صبح متوسل بودم و تا حدود ساعت 5صبح نشستم و دعاى أمن يجيب را خواندم و امام زمان)عج( را صدا زدم و بعد از نماز صبح خوابيدم كه در خواب ديدم كه خانمى آمدند و كنار من نشستند بعد به من پيغام دادند كه پيش خانم معلممان بروم و از ايشان بخواهم كه مريضشان را براى شب جمعه حتما به جمكران بياورند، دوبار تكرار كردند و سپس از او سؤال كردم ببخشيد شما حضرت زهراء)س( هستيد؟ فرمودند: خير من از طرف پدرشان رسول اكرم هستم كه پيامها را به امتشان مى‏رسانم.

والدين خانم ن - ف: دختر كوچك ماست با كار و تلاش و گله دارى بدنبال يك لقمه نان حلال بوديم و از خداوند ايمان و آخرت و موفقيت در انجام وظائف دينى، نماز و روزه را داريم، فرزند شهيدمان را در راه خدا تقديم كرديم ما هيئت داريم و در راه امام حسين)ع( جان و مالمان را فدا مى‏كنيم ما هر چه مشكلات داشتيم با توسل‏به خاندان اهلبيت عصمت و طهارت)ع( بر طرف شده است.

ادامه ماجرا از زبان شفا گرفته:

روز پنج شنبه بيستم اسفند ماه سال گذشته يك دستگاه مينى بوس دربستى كرايه كردند و بطرف قم راه افتاديم. يك حالت خاصى، توأم با اضطراب و اميد داشتم، چند بار داخل ماشين حالت تشنج گرفتم، وارد حرم مطهر حضرت معصومه)س( شديم با توجه به اين كه اصلا نمى‏توانستم راه بروم براى رفت و آمد زائرين مشكل درست مى‏شد، با كمك ديگران در كنار ضريح مطهر زيارتنامه را مى‏خواندم و با دل شكسته زمزمه مى‏كردم و بعد از توسل به حضرت معصومه)س( عازم مسجد مقدّس جمكران شديم، بين راه ماشين خراب شد و رفتن ما به تأخير افتاد و دو مرتبه داخل ماشين حالت تشنج گرفتم، حدود ساعت ده و نيم شب جمعه بيستم اسفند )شب جمعه موعود( به جمكران رسيديم؛ خيلى به خودم فشار آوردم و با خود مى‏گفتم با وضعيتى كه دارم خجالت مى‏كشيدم. از زمانى كه از ماشين پياده شدم تا موقعى كه داخل مسجد رسيدم با توجه به اينكه مسير كوتاه بود اما به لحاظ خشك بودن دست و پا و عدم تحرك حتى كشفهايم را به سختى پوشيدم يك طرف بدنم را برادرم و يك طرف ديگر را زن برادرم گرفته بودند و مرا دنبال خود مى‏كشيدند - 7سال بود كه جمكران نيامده بودم، گفتم جمكران چقدر تغيير كرده، جلوى مسجد آمديم وقتى خواستيم وارد شويم زن برادرم گفت سلام بده، همين كه دست روى سينه گذاشتم و گفتم السلام عليك يا صاحب الزمان ديگر هيچ احساسى از اين دنيا نكردم. )لازم به ذكر است برادران واحد سمعى بصرى امور فرهنگى مسجد مقدّس جمكران همزمان مشغول فيلمبردارى از سطح مسجد بوده‏اند و اين صحنه بطور طبيعى ضبط شده است.( بعد از اين كه سلام دادم طولى نكشيد كه ديدم همان آقائى كه 10روز قبل بخوابم آمده بود، قد بلند با نقاب سبز پا به پايم گذاشت و فرمودند خوش آمدى - راه برو، گفتم آقا به خدا پاهايم خشك شده است نمى‏توانم راه بروم. دوباره فرمودند: برو، گفتم: آقا من نمى‏توانم بروم، فرمود بدو - همين كه گفت بدو يك دفعه به خودم آمدم ديدم توان ديگرى دارم و پاهايم صاف شده است.

گفتم زن داداش نگاه كن آقابه من فرمود خوش آمدى - آقا به من فرمود خوش آمدى - وقتى فرمودند بدو، رو به مسجد جمكران را بمن نشان داد حركت كردم و داخل مسجد شدم كه خدّام مرا گرفتند و به اطاق مخصوص بردند گفتم ببينيد بعد از دو يا سه ماه گرفتارى و سختى من مى‏توانم راه بروم و حرف بزنم، بچه‏هايم آرزو داشتند آنها را بغل كنم بغلشان كردم تمام اين مدت داخل رختخواب بودم.

من فكر نمى‏كردم روزى خوب بشوم، مرا فردى روانى و مجنون مى‏دانستند، من لياقت نداشتم. ولى آقا عنايت فرمودند و مرا شفا دادند، فقط به خدا، ائمه اطهار)ع( و حضرت فاطمه زهرا)س( متوسل شدم الحمدللَّه آقا در همان لحظه ورود ما به مسجد مقدّس جمكران توجه كردند و هنوز چند دقيقه‏اى نگذشته بود، كه شفا گرفتم.

کرامت دوم:

منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات و خاطرات مسجد مقدّس جمكران، شماره 107

مشخصات: برادر ا - م، چهل ساله، افسر جانباز نيروى انتظامى، ليسانس، ساكن قم

زمان كرامت: 10/4/76

مكان كرامت: مسجد مقدّس جمكران

تاريخ ثبت كرامت: 1378

اسناد و مدارك: چهار برگه استراحت پزشكى از طرف اداره كل بهدارى ناجا، گزارشات بيمارى از شوراى روانپزشكان ناجا و آزمايشان مختلف.

زير نظر پزشكان متخصص: مظاهرى، جهانى، كيهانى، دلير، امامى، روح الهى، قاضى، واحد، عدل پرور، هاشمى، شجاع‏الدين، حياتى، دانشخواه، معدنى پور، پيامى، توسل، حشنانى.

اظهار نظر پزشكى:

معاينه شد و ايشان قادر به خدمت كامل مى‏باشند.

خلاصه كرامت به نقل از شفا يافته:

اينجانب مدت 92ماه سابقه در جبهه و مجروح بودن و موج گرفتگى در تاريخ 16/10/75براى معالجه به شوراى عالى ناجا مراجعه كردم و تشخيص دادند از نظر روحى افسردگى شديد دارم كه در مدت درمان از خدمت معاف بودم كه بعد از ردّ كردن پزشكان و مأيوس شدن از درمان به امام زمان عليه‏السلام متوسل شدم و در صحن مقدس مسجد جمكران خواب حضرت را ديدم كه بعد از اين جريان و عنايت حضرت صاحب الزمان شفاى كامل پيدا كردم و به ادامه تحصيل و كار مشغول شدم.

شرح واقعه از زبان شفا يافته:

اينجانب سرگرد نيروى انتظامى و جانباز جنگ تحميلى مى‏باشم كه مدّت 92ماه سابقه حضور در جبهه‏هاى حقّ عليه باطل دارم و بارها مجروح شدم، ولى سعادت شهادت را نيافتم. بر اثر جراحات و موج گرفتگى دوران جنگ، گاهى از نظر روحى دچار افسردگى مى‏شدم و حالت روانى پيدا مى‏كردم. در تاريخ16/10/75 طبق دستور اعضاء شورايعالى پزشكى اداره كل بهدارى نيروى انتظامى به خاطر پسيكونوروز شديد )افسردگى شديد( و سابقه اسارت و ptd و مجروحيّت و شيميايى، مدّت چهار ماه به بنده استراحت پزشكى دادند. ولى پس از مدّت‏ها درمان و معالجه، پزشكان قم و شورايعالى تهران برايم عدم پاسخ به درمان تجويز نمودند و جوابم كردند.

با مأيوس شدن از همه جا، تنها پناه و دواى دردم را توسل به امام زمان عليه‏السلام ديدم و نذر كردم؛ دو ماه با پاى پياده از جاده قديم جمكران محضر مبارك آقا امام زمان عليه‏السلام برسم.

يك روز كه طبق نذرم به مسجد آمده بودم، بعد از دعا و نماز و گريه و درخواست شفا از حضرت، در صحن مسجد خوابم برد، در

خواب ديدم در محلي هستم و سيدي كه در بيداري او را مي شناختم در آنجا حضور دارد و بسيار مودب در كنار فرد ديكر نشسته بود، فهميدم آن بزرگوار از ايشان مقامشان بالاتر است، يك مرتبه آن آقا رو به من كرد و مرا به نام صدا زد و حالم را پرسيد و فرمودند:

سيد احمد چه مى‏خواهيد؟ و تكرار فرمودند: چى مى‏گى بابا؟

از آنجايي كه آن سيد نزد آن آقا

مؤدب نشسته بودند، در عالم خواب فهميدم كه ايشان آقا امام زمان عليه‏السلام است. با گريه و اشك و آه، دامن آقا را گرفتم و ماجراى ناراحتى‏هاى روحى و جسمى، سوزش و خارش داخل مغزم، گيجى و سر در گمى و پريشانى، حواس‏پرتى، موج‏گرفتگى منجر به يك نوع ديوانگى، و از خود بيخود شدن خود را، تعريف كردم و به شدّت گريه مى‏كردم و مى‏گفتم:

آقا مگر ما صاحب نداريم؟ پس چرا خوب نمى‏شوم و تمام دكترها جوابم كرده‏اند، حتى ديگر قادر به خدمت هم نمى‏باشم و اصلا پزشكان معالجم صلاح نمى‏دانند كه من خدمت كنم، چون جنون آنى به من دست مى‏دهد و به هيچ وجه نمى‏توانم حتى درس بخوانم، صداى سوت مى‏شنوم، نمى‏توانم بخوابم و آسايش ندارم.

آقا با ملاطفت خاصّى، دستى روى سرم كشيدند و گفتند:

"آقا احمد خوب شدى، بابا برو سر كارت!"

از خواب بيدار شدم، ديدم آنقدر گريه كرده‏ام كه تمام صورتم و زمين خيس شده است. با همان حال به منزل برگشتم. مجددا همين صحنه را مفصّل‏تر در منزل خواب ديدم.

فرداى آن روز به بيمارستان مراجعه كردم، پزشكان معالجم پس از انجام انواع آزمايش‏ها نوشتند:

"آقاى فلانى از نظر قلبى معاينه شد و معاينه و نوار قلب ايشان سالم است و قادر به خدمت كامل مى‏باشند".

همچنين شوراى روان پزشكان اعلام كردند:

"نامبرده مورد معاينه مجدد قرار گرفت. نظريه شوراى مورخ 13/5/76 مبنى بر انجام خدمت عادى، مورد تأييد است".

نتيجه آزمايشات باعث تعجّب تمام پزشكان شده بود و همه به من تبريك مى‏گفتند و با گريه مرا به خدمت تشويق و بدرقه نمودند. از آن تاريخ به بعد سخت مشغول كار هستم و ديگر هيچگونه احساس ناراحتى ندارم، بلكه تا كنون چندين دوره كامپيوتر و دروس ديگر را پشت سر گذاشته‏ام.

مهبط انبيا بود مسجد جمكران قم

معبد اوليا بود مسجد جمكران قم

بهر دواى دردها، خاصه گرفتن شفا

قبله گه دعا بود مسجد جمكران قم

کرامت سوم:

موضوع كرامت: شفاى ديسك كمر در نيمه شعبان

منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران، شماره 322

مشخصات: آقاى ح - ن، 60ساله، راننده، اهل قم

زمان كرامت: نيمه شعبان 1378

مكان كرامت:مسجد مقدّس جمكران

تاريخ ثبت كرامت: 5/9/1378

اسناد و مدارك: آزمايش خون آزمايشگاه سازمان انتقال خون، چهار نوبت آزمايش از آزمايشگاه پاستور، آزمايش mri مركز تصوير بردارى پزشكى تماطب، زير نظر پزشكان متخصص: اعتمادى، ستوده، هدايتى، صبورى، پوراشرف.

اظهار نظر پزشكى: از بين رفتن همه نشانه‏هاى واضح ديسكوپاتى يك معجزه كاملا غير قابل انكار و واقعى است.

خلاصه كرامت به نقل از شفا يافته:

مدت سى سال است كه راننده‏ام. يك روز صبح كه از خواب بيدار شدم متوجه شدم كه زانوهاى پايم تا ران مثل چوب خشك شده است، بعد از مراجعه به دكترها و عدم نتيجه، حدود 17 - 18روز در خانه بسترى بودم و تنها به امام زمان عليه‏السلام و چهارده معصوم متوسل مى‏شدم و بالاخره در روز نيمه شعبان به مسجد مقدّس جمكران مرا آوردند و عنايت حضرت ولى عصر عليه‏السلام شامل حالم شد و از بيمارى شفا پيدا كردم.

شرح واقعه از زبان شفا يافته:

اينجانب مدّت سى سال است كه كارم رانندگى است. در تمام اين مدّت با ماشين سنگين در بيابان‏ها رفت و آمد داشته‏ام. چند وقت پيش كه يك سرويس از بندر امام به مقصد كرج بار زدم، ساعت دو بعد از ظهر بود كه به قم رسيدم. صبح فردايش قرار شد همراه همسرم به كرج برويم و يك سرى به برادرم كه مريض بود بزنيم.

صبح زود كه بيدار شدم، ديدم كه نمى‏توانم از رختخواب بلند شوم، اولش فكر مى‏كردم لابد پاهايم خواب رفته‏اند، بعد متوجه شدم كه زانوهاى پايم تا ران، مثل چوب خشك شده است. همان موقع اولين كسى را كه صدا زدم امام زمان عليه‏السلام بود و گفتم: يا امام زمان عليه‏السلام!

بدون اينكه بخواهم، در رختخواب افتادم.

بچه‏ها اطرافم جمع شدند و گفتند: چى شده؟! چرا اين طور شدى؟!

گفتم: نمى‏دانم چه شده...

چند روزى درد مى‏كشيدم، به هر دكترى كه به فكرمان رسيد رفتيم، وقتى از همه جا مأيوس شديم، حدود 17 - 18روزى را در خانه بسترى بودم و تنها به امام زمان عليه‏السلام و چهارده معصوم عليهم‏السلام متوسل مى‏شدم و بالاخره بعد از مراجعه به يكى از دكترها قرار شد بعد از اين مدّت پايم را عمل جراحى كنند. چند روز بعد كه غروب شب نيمه شعبان بود، خود به خود اشكم جارى شد، به خاطر شب عيد به همسرم گفتم: بلند شو هرچه چراغ داريم، روشن كن. خودم هم رفتم، كليدهاى ايوان را روشن كردم و چهار دست و پا به رختخواب برگشتم.

آن شب به امام زمان عليه‏السلام عرض مى‏كردم:

"آقا! من از اول زندگيم از شما خواسته‏ام كه اگر قرار شد روزى بيچاره و زمين‏گير شوم و در خانه بنشينم، همان موقع مرگم را برسانيد.

آقا! اينها مى‏خواهند مرا عمل كنند، اگر مصلحت مى‏دانى، نگذار پاى من به اطاق عمل برسد".

به پسر بزرگم سفارش كردم: به همه فاميل خبر دهد كه روز جمعه در خانه جمع شوند، تا با آنها خدا حافظى كنم، چون قرار بود فردايش مرا عمل كنند.

صبح دخترم آمد و با حالتى كه گلويش را بغض گرفته بود، گفت: "بابا! شب پيش كه تولد امام زمان عليه‏السلام بود، خواب ديدم: دكترى آمد و مى‏خواست پاهاى تو را مالش دهد. يك مرتبه آقا سيدى تشريف آورد و گفت: بگذاريد من پايش را مالش دهم.

بابا! به دلم افتاده كه به جمكران برويم و براى حضرت نذر كرده‏ام كه آش بپزيم".

گفتم: عزيزم، من خودم براى امام زاده سيد على نذر كرده‏ام.

گفت: نه بابا، به دلم برات شده است كه در جمكران آش درست كنيم.

مبلغى دادم تا بروند وسائل لازم را تهيه كنند. خودم هم در حالى كه خوابيده بودم، كمى از سبزى‏هاى آش را پاك كردم. به باجناقم.

گفتم: مرا به حمام ببر تا با بدن پاك وارد مسجد شوم.

صبح كه مى‏خواستم بلند شوم تا به طرف جمكران بياييم، درد پاهايم زياد شد، به گونه‏اى كه نمى‏توانستم از رختخواب بلند شوم. خطاب به امام زمان عليه‏السلام عرض كردم:

"يا صاحب الزمان! من مى‏آيم و اگر در جمكران خوبم نكنى بر نمى‏گردم".

بعد از اينكه ماشين تهيه كردند، به هر طريقى كه بود خودم را سوار ماشين كردم. به راننده گفتم: هرجا كه به در مسجد نزديكتر است، مرا پياده كن. وقتى از ماشين پياده شديم، خانمم تا وسط حياط مسجد، دستم را گرفته بود و مى‏آورد. به او گفتم: شما برويد سراغ ديگ آش و آن را آماده كنيد..

وقتى وارد مسجد شدم، ديدم هيچ جايى خالى نيست و تمام مسجد، مملوّ از جمعيت نمازگزار است. با هر سختى كه بود خودم را كنار ستونى كه يك كتابخانه پر از قرآن و مهر و تسبيح در آنجا بود رساندم. همانجا روى زمين افتادم و از درد پا ناله مى‏زدم و مى‏گفتم:

"يا امام زمان! پايم را از خودت مى‏خواهم".

از خستگى و درد خوابم برد. در عالم رؤيا ديدم: كسى تكانم مى‏دهد و مى‏گويد: يك قرآن بردار و به سر و صورت و سينه‏ات بگذار. من اطاعت امر كردم، بعد هم قرآن را زير بغلم گذاشتم. -كسانى كه در اطرافم بودند مى‏گفتند: آن موقع كه در خواب بودى، پاهايت را به زمين مى‏كوبيدى.- يكباره سراسيمه از خواب پريدم و شروع به دويدن كردم. درِ مسجد راگم كرده بودم، محكم به ديوار خوردم. وقتى در خروجى را به من نشان دادند، چنان با عجله حركت مى‏كردم كه چند مرتبه به زمين خوردم، اصلا احساس درد نمى‏كردم.

بحمداللّه با توسل به امام زمان عليه‏السلام، آقا پايم را شفا داد و الآن هيچ‏گونه دردى ندارم.

مصداق رمز علم الاسماء است جمكران

زيرا مقام زاده زهراست جمكران

دار الشفاى جمله مرضاى بى‏پناه

مرهم گذار زخم جگرهاست جمكران

دكتر توانانيا، پزشك دار الشفاء حضرت مهدى عليه‏السلام در رابطه با شفاى برادر ح.ن با دكتر سعيد اعتمادى تماس حاصل نموده و نتيجه را اين چنين اعلام كرده‏اند:

"در تاريخ 5/9/78 ساعت 25/1 با دكتر سعيد اعتمادى تماس حاصل شد و وقوع معجزه به ايشان با ابعاد پزشكى در ميان گذاشته شد و از ايشان خواستيم تا از نزديك معاينه كنند و نظريه كارشناسى را بيان فرمايند. ايشان اين‏گونه ابراز داشتند كه:

بعد از معاينه بيمار و مشاهده ام .ار .اى (mri) رفع علائم و از بين رفتن همه نشانه ‏هاى واضح ديسكوپاتى، يك معجزه كاملا غير قابل انكار و واقعي است

آفلاین valayat

  • مدیریت کل
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 9
  • -تشکر شده: 11
  • ارسال: 916
  • امتیاز: 21
پاسخ : کرامات امام زمان-4قسمت
« پاسخ #3 : آوریل 07, 2010, 11:48:28 am »

کرامت چهارم:

موضوع كرامت: رفع مشكل شهريه طلاب با توسل به حضرت صاحب الزمان عليه‏السلام

منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات و خاطرات مسجد مقدّس جمكران، شماره 235

زمان كرامت : دوران مرجعيت حضرت آيةاللَّه العظمى شيخ عبدالكريم حائرى

مكان كرامت:مسجد مقدّس جمكران

تاريخ ثبت كرامت: 11/3/78

شرح خاطره: خاطره‏اى از مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد على اكبر ابوترابى از جدّ مادريشان مرحوم حاج سيد محمد باقر علوى قزوينى: بعد از تشريف‏فرمايى مرحوم آية اللّه حائرى "رضوان اللّه تعالى عليه" كه به قم‏آمدند، جدّ مادرى ماآقاى حاج سيد محمد باقر علوى قزوينى رحمةاللَّه از طرف ايشان به قم دعوت شدند، تا هم درس و بحثى داشته باشند و هم در مسجد عشقعلى و مسجد بالاسر حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام اقامه نماز كنند. ايشان هم طبق دعوت حاج شيخ به قم تشريف آوردند.

در آن زمان مرحوم آية اللّه حائرى رحمةاللَّه مؤسس حوزه علميه قم، بابت مُهر نانى كه به طلاب محترم داده بودند به چندين مغازه نانوايى بدهكار مى‏شوند. حدودا چند ماهى نمى‏توانند پول نانواها را بپردازند. مرحوم حاج شيخ به سه نفر از علماى قم از جمله مرحوم جدّ ما فرموده بودند:

به جمكران مشرف شده و به وجود مقدّس آقا امام زمان "عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف" متوسل شويد، كه به هر حال اين مشكل مرتفع شود و ما بتوانيم حداقل، مهر نان طلاب را فراهم نماييم.

مرحوم جدّ ما نقل مى‏كردند: ما به مسجد مشرّف شديم و چند شبى را در آنجا بسر برديم. شب سوم يا چهارم بود كه به وجود مقدس آقا امام زمان عليه‏السلام متوسل شده بوديم، كه حضرت را در خواب زيارت كردم، حضرت فرمودند:

"به آقا شيخ بفرماييد: به درس و بحثتان ادامه بدهيد، نگران مشكل مالى نباشيد، مرتفع مى‏شود".

ما خوشحال به محضر مبارك مرحوم شيخ رسيديم و چند روزى طول نكشيد كه حاج شيخ، تمام بدهى خود را به نانوايان پرداختند و از آن به بعد مشكل مالى به تدريج مرتفع شد و آية اللَّه حائرى رحمةاللَّه هم تا آخر عمرشان با مشكلى كه نتوانند آن شهريه مختصر طلاب حوزه علميه قم را بپردازند مواجه نشدند.

حاشا به من كه گوميش از كعبه برتر است

گر كعبه نيست كعبه دلها است جمكران

حاجت رواست هر كه كند رو بدان مكان

چون قبله‏گاه اهل تولاّ است جمكران

کرامت پنجم :

موضوع كرامت: شفاى بيمارى لوپوس

(روماتيسم)

منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران، شماره 294

مشخصات: خانم م - ف، 15ساله، محصل، اهل تهران

زمان كرامت: 1/4/78

مكان كرامت: تهران

تاريخ ثبت كرامت: 16/2/79

اسناد و مدارك: پنج برگه آزمايش از آزمايشگاه تشخيص طبى دولت، سه برگه مركز تحقيقات روماتولوژى با معاينات و آزمايشات كامل.

زير نظر پزشكان مجرب آقايان و خانم‏ها: دابشليم، غريب دوست، جمشيدى، موثقى، اكبريان، رشيديون، سليم زاده، ناجى، شهرام، شعبانى، نجفى، ابوالقاسمى.

اظهار نظر پزشكى:

اين نمونه جزء گوياترين و مهمترين موارد شفا است.

خلاصه كرامت به نقل از شفا يافته:

بيمارى من از ورم پا و چشم درد شروع شد كه بعد از آزمايشات و مراجعات مكرر به بيمارستان، فهميديم كه بيمارى من لوپوس از نوع ارتيماتوزسمتيك است و با اينكه فرد سالم بايد بين 150هزار تا 500هزار پلاكت خون داشته باشد ولى پلاكت خون من به سه هزار رسيده بود و هموگلوبين كه بايد بين 11تا 18باشد به يك تا سه رسيده بود و به حالت "كُما" بودم كه بعد از 9ماه بيمارى با توسل به امام زمان عليه‏السلام و حضور در مسجد مقدّس جمكران از مرگ و بيمارى شفا پيدا كردم.

شرح واقعه از زبان شفا يافته:

بيمارى من از ورم پا و چشم شروع شد. بعد از مدّت‏ها مراجعه به دكتر، آخر به من گفتند: به مرض "روماتيسمى" به نام "لوپوس" دچار شده‏اى. البته اين بيمارى با حساسيّت به نور، زخم دهانى و درگيرى كليوى همراه بود كه در تاريخ 25/5/78 در بيمارستان بقية اللّه عليه‏السلام مرا "بيوپسى" كردند و اطمينان حاصل كردند كه اين بيمارى "لوپوس" از نوع "ارتيماتوزسيتميك" است، كه در سه نوبت "فالس متيل پرد نيزولون" 500ميلى گرمى و "ايموران" 50ميلى و "پردنيزولون" 60ميلى گرمى قرار گرفتم.

در تاريخ 5/7/78 به دستور دكتر اكبريان، فوق تخصص "روماتولوژى" تحت درمان با 1000ميلى‏گرم "اندوكسان" قرار گرفتم كه بعد از آن دچار تب، سرفه و زخم دهان شدم. مجبور شدم در بيمارستان شريعتى حدود يك ماه بسترى شوم. بعد از ترخيص از بيمارستان، بيمارى من بيشتر شد، به حدى كه دهان و بينى و گوشم شروع به خونريزى كرد و "پلاكت خون" پايين آمد. چون آدم سالم بايد حدود 150000الى -500000پلاكت خون" داشته باشد و "هموگلوبين" بين 11تا 18باشد، ولى "پلاكت خون" من به 3000و "هموگلوبين" مغز استخوان من به 1تا 3رسيده بود و به حالت "كُما" بودم. دوباره مرا به بخش آى .سى .يو icu منتقل كردند و از من "عقيقه بيوپسى" به عمل آوردند و گفتند:

مغز استخوان تو ديگر كار نمى‏كند.

بعد از آزمايشات متعدد و زدن حدود 125گرم "i.v و " i.j هفته‏اى دو عدد آمپول gcsfيخچالى به من تزريق مى‏كردند و چشمانم هم ديگر قادر به ديدن نبود، هيچكس را نمى‏ديدم و حالت كورى به من دست داد.

ما كه از نظر مالى وضع خوبى نداشتيم و پدرم كارمند است، حدود دو ميليون تومان پول دارو و دوا داديم. وقتى متوجه شدم، كه چشم‏هايم نمى‏بينند، ديگر از همه جا مأيوس شدم و منتظر مرگ بودم. يك روز به پدر و مادر عزيزم كه بيش از دو ماه بود به طور شبانه روزى بالاى سرم نشسته بودند و هر لحظه انتظار مرگ يا بهبودى مرا مى‏كشيدند، دكتر ابوالقاسمى گفت:

فلانى ديگر هيچ اميدى براى بهبودى دخترت ندارم.

با شنيدن اين حرف، همه اقوام و فاميل و دوستان، براى مرگم روز شمارى مى‏كردند، روزهاى آخر، همه گريه مى‏كردند و تنها كسى كه به من دلدارى مى‏داد پدر و مادرم بودند، به خصوص پدرم كه در آن لحظاتى كه با مرگ دست و پنجه نرم مى‏كردم، بالاى سرم مى‏آمد و مى‏گفت: دخترم توكل به خدا كن، تو خوب مى‏شوى.

من مى‏گفتم: پدر جان ديگر خسته شده‏ام، مى‏خواهم بميرم و راحت شوم، شما هم اينقدر عذاب نكشيد.

پدرم با چشمان اشك‏آلود بيرون مى‏رفت، نمى‏دانستم كجا مى‏رود. يك روز كه حالم خيلى بد بود مدير مدرسه‏ام كه واقعا بايد گفت: مديرى نمونه و با ايمان و با خداست، بالاى سرم آمدند و شروع كردند حدود يك ساعت قرآن تلاوت كردند.

بعد از آن رفتند و بعد از ظهر آمدند و دوباره شروع به خواندن قرآن كردند و به پدر و مادرم گفتند: تا مى‏توانيد بالاى سر اين، دعاهايتان را بخوانيد.

از آن روز به بعد، نه گوشم مى‏شنيد -چون در اثر خونريزى، گوشم كاملا كر شده بود- و نه مى‏ديدم -چون پشت چشمانم خون جمع شده بود- و موهاى سرم همه ريخت و تمام بدنم در اثر مصرف "پردينزلون" حالت بدى پيدا كرده بود، به شكلى كه گويا تمام بدنم را با چاقو بريده بودند.

يك روز دكتر بهروز نجفى، متخصص پيوند مغز و استخوان گفت:

بايد از برادر يا خواهرش مغز استخوان به او تزريق شود و به پدر و مادرم گفت: 45روز بيشتر طول نمى‏كشد كه نتيجه‏اش يا مرگ است يا زندگى.

پدرم گفت: چقدر خرج دارد؟

دكتر گفت: 15ميليون تومان.

حدود 14ميليون تومان را افراد نيكوكار تقبّل كردند و پدرم باز مى‏بايست حدود دو ميليون تومان ديگر دارو مى‏خريد. چون پدرم حتى اين مبلغ را هم نداشت،همانجا شروع به گريه كرد.

مادرم به پدرم گفت: چكار كنيم؟!

پدرم گفت: خدا بزرگ است، و از دكتر چند روزى مهلت خواست.

اقوام و فاميل و آشنايان هركدام مبلغى را تقبّل كردند، پول را به بيمارستان آوردند تا به پدرم بدهند، ولى پدرم قبول نكرد و گفت: پول‏ها پيش خودتان باشد، چند روز ديگر از شما مى‏گيرم. وقتى فاميل‏ها رفتند، مادرم گفت: چرا نگرفتى؟!

پدرم گفت: من نمى‏خواهم دخترم را به بخش مغز و استخوان منتقل شود، اگر به آنجا برود، حتى يك درصد اميد به نجات او نيست چون دكتر نجفى حتى ده درصد به ما اميد نداد.

خلاصه برادر و خواهرم براى آزمايش خون به خاطر پيوند " h.l.a تايپتيگ" به بيمارستان آمدند و نتيجه آزمايش را پيش دكتر نجفى بردند، ايشان بعد از بررسى گفتند:

خون آنها با خون من مطابقت ندارد و نمى‏توانند از اين خواهر و برادر براى من مغز استخوان پيوند بزنند. دكتر

با نا اميدى تمام به پدر و مادرم گفت: ديگر هيچ كارى از دست ما ساخته نيست.

مادرم گفت: پس دخترم مى‏ميرد؟!

دكتر گفت: توكل به خدا كنيد.

وقتى از اطاق بيمارستان بيرون مى‏رفتند، مادرم خيلى گريه مى‏كرد و دائما خدا و ائمه عليهم‏السلام را صدا مى‏زد، اما نمى‏دانم چرا پدرم اصلا گريه نمى‏كرد و به مادرم مى‏گفت: خانم به جاى گريه كردن، دعا كن!

و مادرم مى‏گفت: چقدر دعا كنم؟ هرچه دعا مى‏كنم حال دخترم بدتر مى‏شود!!

تا اينكه يك روز صبح، پدرم آمد و گفت: عزيزم من شفايت را گرفتم!

آن روز من اصلا حال خوبى نداشتم، چون پلاكت خونم پائين بود، دور تختم را نرده گذاشته بودند و مى‏گفتند: مواظب باشيد تكان نخورد، هر لحظه امكان مرگش مى‏رود.

مادرم به پدرم گفت: چطور شفاى او را گرفتى؟ مگر نمى‏بينى كه حالش خراب‏تر از هميشه است؟!

بعد از چند دقيقه، دكتر غريب دوست، بالاى سرم آمد و حالم را پرسيد. گفتم: آقاى دكتر ديگر نه مى‏بينم و نه مى‏شنوم. مرا بغل كرد و پيشانى مرا بوسيد و گفت: تو خوب مى‏شوى، ناراحت نباش.

مادرم گفت: دكتر، آيا اميدى به دخترم داريد؟! يا براى تسكين ما اين حرف‏ها را مى‏زنيد؟

دكتر گفت: توكل به خدا كنيد، انشاء اللّه خوب مى‏شود. بعد براى من كه حالم خيلى خراب شده بود، چهار واحد پلاكت تزريق كردند و گفتند: او را به منزل ببريد، ولى مواظب باشيد تكان نخورد و هفته‏اى يك بار آزمايش خون از او بگيريد و بياوريد. مرا به خانه آوردند و خواباندند. پدرم را صدا كردم و گفتم: بابا باز هم اميد به زنده بودن من دارى؟

پدرم با اينكه هيچ وقت پيش من گريه نمى‏كرد، ولى آن روز چون مى‏دانست من چشمانم نمى‏بيند راحت گريه كرد، حس مى‏كردم كه گريه مى‏كند و با همان حال گفت:

دختر عزيزم من شفاى تو را از امام زمان عليه‏السلام گرفته‏ام، چهل شب چهارشنبه نذر كرده‏ام كه به جمكران، مسجد صاحب الزمان عليه‏السلام بروم و قبل از اينكه تو را مرخص كنند به آنجا رفتم و از آقا خواستم يا تو را به من برگرداند يا بگيرد، بعد از دو، سه جلسه كه به جمكران رفتم خواب ديدم تو شفا گرفته‏اى. تو خوب مى‏شوى، فقط همين طور كه خوابيده هستى، نماز بخوان و متوسل به امام زمان عليه‏السلام شو و براى سلامتى آقا صلوات بفرست..

من هم شروع كردم شبهاى چهارشنبه و جمعه نماز آقا را مى‏خواندم. جلسه هفتم بود كه پدرم به جمكران مى‏رفت، صبح چهارشنبه كه پدرم آمد، من بيدار بودم، مرا بوسيد و به او گفتم:

بابا مرا بلند كن مى‏خواهم بيرون بروم، با اينكه تا آن روز اصلا نمى‏توانستم تكان بخورم. پدرم گفت: يا امام زمان!

زير بغل مرا گرفت و بلندم كرد، آرام آرام راه مى‏رفتم و پدرم همانطور زير بغلم را گرفته بود و مى‏دانستم كه گريه مى‏كند، البته گريه‏اش از خوشحالى بود.

خلاصه به اميد خدا و يارى و شفاى امام زمان عليه‏السلام كم كم راه مى‏رفتم. جلسه دوازدهم بود كه در خانه مى‏توانستم راه بروم، حس كردم كه كمى مى‏بينم، همين طور كه در اطاق راه مى‏رفتم و پدرم مواظبم بود، سرم را بلند كردم تا ساعت ديوارى را ببينم، پدرم گفت: بابا جان ساعت را مى‏خواهى بدانى چند است؟

گفتم: بابا فكر مى‏كنم مى‏بينم، ساعت 30/11دقيقه است.

پدرم خيلى خوشحال شد و شروع كرد براى سلامتى امام زمان عليه‏السلام صلوات فرستادن و گفت: دخترم ديدى گفتم شفايت را از آقا گرفتم.

همه خانواده براى سلامتى امام زمان عليه‏السلام بلند صلوات فرستاديم. تا اينكه يك روز خانم دكتر شعبانى كه از پزشكان معالجم بود، به منزل ما زنگ زد و حالم را پرسيد، خيلى نگران حالم بود، به پدرم گفت: شغل بدى انتخاب كرده‏ام.

پدرم گفت: چرا خانم دكتر شعبانى؟!

ايشان گفتند: به خاطر اينكه مى‏بينم كه چقدر شما براى اين دختر زحمت مى‏كشيد و هميشه از خدا خواسته‏ام كه: خدايا! لااقل به خاطر اين همه بيمارى كه درمان مى‏كنم، اين دختر را به پدر و مادرش برگردان.

بعد هم به پدر و مادرم گفت: من هم ديگر نا اميد شده‏ام.

پدرم گفت: خانم دكتر، دخترم خوب مى‏شود.

دكتر گفت: واقعا روحيه خوبى داريد.

پدرم گفت: خانم دكتر، به امام زمان عليه‏السلام توسل جسته‏ام و شفاى دخترم را از حضرت گرفتم؟!

دكتر گفت: انشاء اللّه كه شفا يافته باشد. ولى معلوم بود كه باور نمى‏كند. بعد از چند روز، پدرم با دكتر غريب دوست تماس گرفت و براى ويزيت من نوبت زد. درست روز چهارشنبه آخر سال 1378كه پدرم سه شنبه‏اش به جمكران رفته بود، صبح چهارشنبه كه از آنجا آمد مرا پيش دكتر برد.

من در بغل پدرم بودم و از پله‏ها بالا مى‏رفتيم، وقتى به اطاق دكتر رسيديم، دكتر با ديدن من خوشحال شد و بعد از معاينه گفت: خيلى بهتر شده، چكار كرده‏ايد؟!

برايم يك آزمايش نوشتند و قرار شد سه هفته ديگر پيش دكتر برويم. ديگر پلاكت خون نزدم و فقط در خانه استراحت مى‏كردم و به نماز و عبادت مشغول بودم.

مادر بزرگ و پدر بزرگم در ايام ماه محرّم چون هيئت دارند، يك گوسفند براى من نذر كردند، عمويم و پدرم هم هركدام جداگانه يك گوسفند نذر كرده بودند.

كم كم بدون كمك پدرم از جا بلند مى‏شدم و حركت مى‏كردم و حدود سه تا چهار مترى را به راحتى مى‏ديدم. وقتى آخرين آزمايش را انجام دادم، به پدرم گفتم: فكر مى‏كنم پلاكت خونم حدود 50000شده باشد.

امّا پدرم گفت: دخترم بيش از اينهاست.

پدرم بعد از اينكه جواب آزمايش را گرفت، به خانه آمد. چشمانش قرمز شده بود، معلوم بود كه خيلى گريه كرده است. گفتم: بابا! پلاكت خون چقدر شده است؟ مغز استخوان من به چه حدى رسيده است؟

پدرم گفت: عزيزم بنشين، ما هم نشستيم و گفت:

وقتى از پله آزمايشگاه بالا مى‏رفتم، سرم را به طرف آسمان بلند كردم و دست‏هايم را بلند كردم و گفتم:

يا امام زمان! يا پسر فاطمه! يا ابا صالح المهدى! چهل شب چهارشنبه نذر كردم كه به مسجدت بيايم، اكنون چهارده هفته است كه به آنجا رفته‏ام، تو را به جان مادرت زهرا، تو را به جان جدّت حسين، تو را به جان عمويت ابوالفضل العباس عليه‏السلام، خودت مى‏دانى كه چه مى‏خواهم، شفاى كامل دخترم را با اين آزمايش نشان دهيد.

آزمايش را گرفتم، وقتى نگاه كردم،گريه‏ام گرفت. دكتر آزمايشگاه صدايم كرد و جريان را جويا شد. موضوع را به او گفتم. دكتر گفت: خبر خوشى برايت دارم، ما را دعا كن، پلاكت خون دخترت 140000و هموگلوبين 3/12شده است.

همه از خوشحالى شروع به گريه كرديم و صلوات فرستاديم. پدرم جواب آزمايش را پيش دكتر غريب دوست برد. دكتر باديدن جواب آزمايش گفته بود: من چيزى جز اينكه بگويم يك معجزه رخ داده است نمى‏توانم بگويم، خيلى عالى شده، دخترى كه پلاكت خون او با زدن چهار پاكت به 27000الى 42000بيشتر نمى‏رسيد، اكنون با نزول پلاكت، به 140000رسيده و هموگلوبين از صفر به 12/3رسيده است.

دكتر يك آزمايش در تاريخ 1/4/79برايم نوشت. پدرم جواب آزمايش را به بيمارستان شريعتى نزد خانم دكتر موثقى و

خانم دكتر ابوالقاسمى بردند و به دكتر ابوالقاسمى گفته بود:

خانم دكتر اين جواب آخرين آزمايش دخترم است.

وقتى دكتر جواب آزمايش را نگاه كرده بود، به پدرم نگاهى مى‏كند و مى‏گويد: جمكران مى‏روى؟

پدرم مى‏گويد: بله.

دكتر مى‏گويد: تو را به جان دخترت، ما را هم دعا كن، اين يك معجزه است!

الآن الحمد للّه حالم روز به روز، رو به بهبودى است و پدرم هر هفته شب‏هاى چهارشنبه به جمكران مى‏رود، خيلى دلم مى‏خواهد من هم بروم، ولى پدرم مى‏گويد: صبر كن، چشمانت كامل شوند و وضع مالى‏ام خوب شود، حتما تو را به مسجد آقا مى‏برم.

به پدرم مى‏گويم: بابا با اين بدهكارى و اين حقوق كارمندى چطور مى‏توانى بدهكارى حدود دو ميليون تومان را بدهى؟! او با خنده و تبسّم مى‏گويد: دخترم همان آقايى كه تو را به من برگرداند، همان آقا كمكم مى‏كند، نا اميد شيطان است. و با همين جمله كوتاه، دلم گرم مى‏شود و مى‏گويم: بابا انشاء اللّه من هم دعا مى‏كنم كه آقاعنايتى بفرمايد.

اين بود خلاصه‏اى از نه ماه بيمارى لاعلاج من كه با توسل به حضرت امام زمان عليه‏السلام درمان شد.

دكتر توانانيا در قسمتى از اظهار نظرشان در مورد شفاى خانم م.ف مى‏نويسد:

ضمن آنكه گزارش ايشان را وقتى مطالعه مى‏كردم، باطنا تحت تأثير نوشته ايشان قرار گرفتم و اصلا گذشته از مسائل طبى، گويا خودم وقايع را از نزديك مشاهده مى‏كردم و همه مطالب عينا رخ نموده بود و گريه‏ام گرفت.

به هر جهت اين نمونه را كه تقريبا جزء گوياترين و مهمترين موارد شفا است، و تقريبا همه چيز مستند مى‏باشد، ما مى‏توانيم با رفع اشكالات جزئى از پرونده وى، نمونه خوب بارز و مستندى را براى علاقه‏مندان ارائه دهيم.

حصن حصين عارفان، مسجد جمكران بود

عرش برين عاشقان مسجد جمكران بود

هر مسلم و شاه و گدا، اينجا شود حاجت روا

كهف المراد شيعيان، مسجد جمكران بود

بر دردمندان، اينجا دواست، هر مضطرى حاجت رواست

كاشانه خلق جهان مسجد جمكران بود

http://forum.isatice.com

آفلاین valayat

  • مدیریت کل
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 9
  • -تشکر شده: 11
  • ارسال: 916
  • امتیاز: 21
پاسخ : کرامات امام زمان-4قسمت
« پاسخ #4 : آوریل 07, 2010, 11:49:20 am »
 

کرامات امام زمان علیه السلام-3
کرامات دیگر

سيد كريم پينه دوز

در گوشه اي از بازار تهران به پينه دوزي و پاره دوزي مشغول بود . از اين راه امرار معاش مي كرد . نامش كريم و شهرتش محمودي و چون از سادات بود ، او را سيد كريم مي گفتند : بزرگمردي كه از راه توسلات مداوم در هر صبح و شام به ساحت حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) به مقامي بار يافته بود كه امام زمان (عج) به طور هفتگي براي او وعده ديدار قرار داده بود .

و اينك بنگريد يكي از تشرفات شورانگيز او را : امام زمان روحي فداه به مغازه او تشريف آورده بود و در كنار سيد كريم نشسته بود ، پاره كفشي را به دست گرفته و مشغول دوختن آن گشته بود . در حين گفت و گو حضرت بهلول فرمودند : « سيد كريم آيا كفش مرا هم تعمير مي كني ؟ » و او بلافاصله از روي صداقت گفته بود : » آقا جان با كمال منت به چشم اما چون قول داده ام ، ابتدا بايد اين كفش را بدوزم ، دقايقي ديگر حضرت فرموده بودند : « آيا كفش ما را هم مي دوزي ؟ » و سيد بلافاصله گفته بود : « منت دارم ، اما پس از اين كفش ، بار ديگر حضرت تقاضاي خود را تكرار كرده بود و سيد كريم ديگر طاقت نياورده بود . برخاسته بود و مولا را در آغوش گرفته و پيشاني اش را بوسيده و گفته بود : « من غلام و نوكر و خاك پاي شمايم ، اين همه مرا امتحان نكنيد اگر يكبار ديگر تقاضا خود را بفرماييد و مرا شرمنده خود كنيد ، من هم مردم كوچه و بازار را خبردار مي كنم كه شما در مغازه من هستيد . » و آنگاه حضرت او را دلداري داده و عمل او را در تعهد به قول و پيمان تأييد فرموده بودند .

شيخ مرتضي زاهد ( علي الله مقامه )

رادمردي كه از طريق زهد و پشت پا زدن به دنيا و توسل و تمسك به اهل بيت عليهم السلام به مقام تشرف و ارتباط با امام زمان (عج) دست يافته بود . او معتقد بود كه تنها عامل رسيدن به كمالات معنوي و عروج روحاني ، پس از استمداد از حضرت حق و توسل به اولياي خدا ، انجام واجبات و ترك محرمات طبق فتواي مراجع تقليد كه نايبان حضرت صاحب الزمانند ، مي باشد . از يكي از بزرگان اهل علم پرسيدند : اين آقا شيخ مرتضي چه كرده است كه توانسته به اين خوبي هواي نفسش را از ميان بردارد و به مقام تشرف دست يافته است ؟ » پاسخ داد : « او آنچه از اخبار و احاديث معتبر از كلمات معصومين (ع) را در كتاب ها ديده و خوانده و باور كرده است و اين باور و يقين به معارف اهل بيت (ع) او را به نورانيت و مقام تشرف رسانده است . »

در اين داستان دقت كنيد : « سال ها پيش ، يك روز براي رسيدن مسأله اي به خانه مرحوم آقا شيخ مرتضي زاهد رفته بودم ، زماني كه وارد خانه شدم احساس كردم به غير از من ، آقايي در آنجا حضور دارد ، ولي وقتي داشتم وارد اتاق مي شدم آن آقا شيخ مرتضي به كنارم آمد و با يك شور و حالي به من فرمود : خوشا به حالت آقا سيد مصطفي خوشا به حالت آيا مي داني همين الآن چه بزرگواري از كنارت رد شدند و رفتند ؟ آقا سيد مصطفي اين امام زمانت حضرت بقيه الله الاعظم (عج) بود كه در همين چند لحظه پيش از كنارت رد شد و بدن شريفش به عباي تو ماليده شده .

ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي ( علي الله مقامه )

هنوز در مسجد بالاسر حضرت معصومه عليه السلام ، يادآور حضور سبز آن عارف و اصل و نماز هاي عارفانه اوست ، نمازي كه به حضور بزرگاني چون حضرت امام و آيت الله بهاء الديني زينت مي يافت . هنوز بيان قدسي و توصيه هاي اخلاقي آن راد مرد الهي در مدرسه فيضيه طنين افكن است . مجتهدي بصير ، عالم اخلاقي كامل و عارف واصلي كه ارتباط وي با حضرت بقيه الله (عج) فراوان و ملازمت او با تقوا و ورع بسيار بود . او دايم الحضور بود و لحظه اي از ياد خدا بيرون نمي رفت . رادمردي كه قبر مطهر او در قبرستان شيخان قم محل استجابت دعا و زيارتگاه عام و خاص مردم است . حضرت آيت الله حاج سيد جعفر شاهرودي ( علي الله مقامه ) مي گويد : « شبي در شاهرود خواب ديدم كه در صحرايي حضرت صاحب الامر (عج) با جماعتي تشريف دارند و گويا به نماز جماعت ايستاده اند . جلو رفتم كه جمالش را زيارت و دستش را بوسه زنم ، چون نزديك شدم شيخ بزرگواري را ديدم كه متصل به آن حضرت ايستاده و آثار جمال و وقار بزرگواري از سيمايش پيداست . چون بيدار شدم ، در اطراف آن شيخ فكر كردم كه كيست كه تا اين حد نزديك به امام زمان (عج) است . از پي يافتن او به مشهد رفتم ، نيافتم . به تهران آمدم نديدم . به قم مشرف شدم ، او را در حجره اي از حجرات مدرسه فيضيه كه مشغول به تدريس بود ديدم ، پرسيدم كيست ؟ گفتند : « عالم رباني آقا حاج ميرزا جواد آقاي ملكي تبريزي است . » خدمتش مشرف شدم . تفقد بسياري كردند و فرمودند كي آمدي ؟ گويا مرا ديده و شناخته و از قضيه آگاهند . پس ملازمش را اختيار نمودم و او را چنان يافتم كه ديده بودم و مي خواستم .

ميرزا ابوالفضل قهوه چي و بهره مندي از بركات جمكران

به ظاهر پيرمردي عامي و ساده اما در واقع يكي از شيفتگان و شرف يافتگان آستان مقدس امام زمان روحي فداه بود آن جناب نسبت به مسجد جمكران علاقه فراوان نشان مي داد و چه بسا تشرفات مكرر و توفيقات بي مثالش را از رهگذر انس با آن مسجد شريف به دست آورده بود .

از آن جناب نقل شده است كه در يكي از تشرفاتم به جمكران در عالم مكاشفه ، خدمت امام زمان رسيدم و آن حضرت خطاب به من فرمود :

ميرزا ابوالفضل ! از اين همه جمعيت كه مي بيني به جمكران آمده اند حتي يك نفر به خاطر من نيامده ، بلكه هر يك از ايشان به خاطر حاجت خويش آمده است .

ميرزا ابوالفضل ، در بازار قم قهوه خانه اي داشت ، اما هر چهار شنبه و هر جمعه آن را تعطيل مي كرد و به زيارت مسجد مقدس جمكران مي شتافت . روزي عده اي از بازاري ها به او گفتند : ميرزا ابوالفضل ! جمعه ها را براي خودت به جمكران برو ! و چهارشنبه ها را براي ما نرو ! بمان و به ما چايي بده ! در جوابشان گفت : براي چاي دادن به شما جمكران را رها نمي كنم . برخي از بازاري ها او را تهديد كردند و گفتند : اگر چنين كني قهوه خانه ات را مي بنديم . در جواب آنها گفت : ببنديد ! خيال مي كنيد كه به خاطر فروش چاي از امام زمانم دست بر مي دارم ؟! مگر من يوسف فروشم ؟! سرانجام عده اي از بازاري ها تهديد خود را با زدن قفل به در قهوه خانه او ، عملي كردند تا شايد وي را از عادت خويش باز دارند . اما آن مرد خدا ، هنگامي كه ديد به در قهوه خانه اش قفل زدند ، بلافاصله خودش نيز قفلي ديگر تهيه كرد و صدا زد : قهوه خانه ! خداحافظ !

آن جناب خود نقل كرده است : در همان شب كه فردايش در قهوه خانه را قفل زدند ، آقا امام زمان را در خواب ديدم . حضرت فرمودند : ميرزا ابوالفضل ! بازاري ها تصميم گرفته اند بر در قهوه خانه ات قفل بزنند . گفتم : آقا جان ! قربانت گردم ! بگذار بزنند . مگر من بزغاله ام كه بع بع كنم و بگويم جو مي خواهم ؟! خدا ناظر است و رزق مرا مي دهد . من جمكران تو را به هيچ قيمتي رها نمي كنم . آقا لبخندي زدند . در همان حال از خواب پريدم و ديدم كه نزديك اذان صبح است ... صبح كه به قهوه خانه رفتم ، ديدم به در آن قفل زده اند .

بار الها ! چنان كن كه ما نيز قدر امام زمانمان را بشناسيم ! و تمام هستي خويش را به محبت او در بازيم ! خدايا ! ما را از فرو مايگاني قرار مده كه يوسف زمانشان را به بهايي اندك فروختند و دل به دنيايي دروغين باختند ! .

اي صنم کعبه گشا ماه جبين مه لقا *** عرش برين به گامها مي رسد از نگاه تو

قهقهه خيال من زمزمه وصال من *** نغمه و شور و حال من هر نفسي ز آه تو

خامه به خم نور شد کلک پر از سرور شد *** قلم به قاف و طور شد ز روح سجده گاه تو

کعبه چه لاف مي زند طعنه به قاف مي زند *** چو نون به کاف مي زند ، هيبت تکيه گاه تو

زهره به مشتري رسيد باده وصل مي کشيد *** هر قمري چو مي شنيد جلوه گري ماه تو

شرابخانه مرا ساغر و باده مرا *** مستي ناله مرا فدا به خاک راه تو

حامد مدثر چرا مانده غريب و بي صدا *** در انتظار يک ندا هستي جلوه گاه تو

اللهم ان شيعتنا منا خلقوا من فاضل طينتنا

سيد بن طاووس چنان پاک بود که صداي مناجات وجود مقدس حضرت مهدي (روحي له الفداء ) را در سرداب سامرا مي شنيد . نقل مي کند که در نيمه شبي صداي مناجات حضرت را در قنوت نماز شبستان ميشنيدم که مي فرمودند : اللهم ان شيعتنا منا خلقوا من فاضل طينتنا .

خدايا اين شيعيان از بقيه طينت ما اهل بيت خلق شدند . اگر در روز قيامت اعمال بدشان برتري داشت (ثقلت موازينه) ايشان رهسپار بهشت هستند .

و من مهدي هم از آنها راضي هستم ولي اگر اعمال بد آنها بيشتر بود (خفت موازينه ) من مهدي تحمل ندارم که آنها در آتش بسوزند ، خدايا از فضا ئل من مهدي بردار و در نامه اعمال شيعيان بنويس تا کفه اعمال نيک آنها سنگين شود .

و اين بود دعاي نيمه شعبان امام زمان (روحي له الفداء )

آفلاین valayat

  • مدیریت کل
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 9
  • -تشکر شده: 11
  • ارسال: 916
  • امتیاز: 21
پاسخ : کرامات امام زمان-4قسمت
« پاسخ #5 : آوریل 07, 2010, 11:49:41 am »

ســـاقي

در روايات آمده است که حقايق عالم بيست و هفت حرف است که فقط دو حرف آن تا به حال گفته شده وقتي حضرت مولانا بقيه الله ( روحي له الفداء ) تشريف بياورند بطن تمام حقايق عالم شکافته مي شود به اين صورت که خيمه هايي براي جوانان عالم عجم مي زنند و اين جوانان مانند پروانه دور مولا مي گردند و العطش العطش گويان معارف را از مولا مي طلبند .

حضرت مهدي همان عباس است . ابا صالح عدد ابجدش 313 است . عباس هم 133 است . مگر سپه سالار امام حسين ( عليه السلام ) ، عباس نبود و هم اکنون هم سپه سالار امام حسين ( عليه السلام ) ابا صالح است . بچه ها دور عباس العطش العطش مي کردند جوانان شيعه هم هر گاه ارباب بيايد به دورش مي گردند و العطش العطش مي کنند .

اما حضرت ابا صالح با حضرت عباس يک تفاوتي دارند و آن اين است که حضرت عباس ، آب را به دست بچه ها نرساند اما اينجا حضرت مهدي ( روحي له الفداء ) با دست يداللهي اش دست بر سر بچه ها مي گذارد و عقول آنان را بالا مي برد و معارف را به آنان مي رساند .

دو مطلب از اين سخن برداشت مي شود که اولا عقول فقط توسط حضرت مهدي ( روحي له الفدا ء ) بالا مي رود ثانيا ظرف و ظرفيت را هم حضرت بقيه الله ( روحي له الفداء ) بالا مي برد . عباس و مهدي هر دو سقا هستند هم ظرف را مي دهند و هم خودشان ظرف را پر مي کنند .

وقتي دست يداللهي بر عقل و روح کسي بنشيند آن روح را الهي مي کند و متصل به سر چشمه مي کند . آنگاه بيست و هفت حرف در چنين روحي مي نشيند و فقط شرط آن اين است که پروانه بودن را بياموزي .

عارف صفت و صف تو در پير و جوان ديد پروانه در اتش شد و اسرار عيان ديد

اي تير غمت را دل عشاق نشانه جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

چه وقت حامل تمام حقايق مي شوي ؟ هرگاه که پروانه شوي و دور شمع وجود مولايت ابا صالح بچرخي و با گدازه هاي عشقبازي اش پر و بال بسوزاني و پاي شمع وجودش بيافتي آنوقت به تو صفت پروانه بودن را مي دهد و حامل تمام اين حقايق مي شوي .

خوشا پروانه هاي شمع رويت خوشا پر پر زنان گرد کويت

شمع مهدي است که همه وجود توست که به تو پر و بالي داده تا فقط دور خودش بچرخي و بسوزي و در اين سوختن نابود شوي . گل فاطمه است که پروانه از عشق اين گل دور شمع مي گردد .

محيي الدين عربي در شرح فص اسحاقي اش

محيي الدين عربي در شرح فص اسحاقي اش مي نويسد :

يک عده از ابدال هستند که از قوت روحانيشان به لطافتي رسيده اند که در آن واحد در اماکن مختلف هستند و حوائج مردم را بر طرف مي کنند . اينها ابدال هستند .

تمام کساني که خدمت حضرت بقيه الله ( روحي له الفداء ) مشرف مي شوند ، ايشان را به ابدال مي بينند . مگر کسي مي تواند حضرت مهدي 0 روحي له الفداء ) را ببيند ! حضرت بقيه الله ( روحي له الفداء ) نور آسمان و زمين است ، اگر هم مي بينيد بوي مهدي مي دهد زيرا تجلي مهدي است . خود مهدي را کسي نمي تواند با چشم سر ببيند .

اينها مقدمات ظهور حضرت بقيه الله ( روحي له الفداء ) است . تازه اين حرف محيي الدين مربوط به هشت قرن پيش است . ابدال کساني هستند که در آن واحد در همه جاي زمين حضور دارند . در اينجا يک سوال مطرح مي شود که آيا ممکن است که در آن واحد ، در يک روز و يک لحظه هزاران نفر خدمت حضرت بقيه الله ( روحي له الفداء ) مشرف شوند .

چگونه ؟ مگر حضرت بقيه الله ( روحي له الفدا ء ) موجود نيست . پس چگونه مي شود در يک لحظه هزاران نفر ايشان را ببينند . اين حرفها بايد گفته شود . حضرت بقيه الله ( روحي له الفداء ) خلق جسم مي کند .

برايشان کاري ندارد . کار او در عالم کن فيکوني است خلق بدن مي کند . به هر کسي که بخواهد و به هر صورتي که بخواهد تجلي مي کند .

نور کروبيين

نور کروبيين :

بدانيد اگر نور يکي از کروبيين را به جميع اهل زمين قسمت کنند برايشان کافي است . چرا اينقدر خودت را دست کم مي گيري . وقتي حضرت بقيه الله الاعظم را که جسم نيست ، يک سيد خوشگل بداني ، در همان حد مي ماني .

تو در مقياس با مهدي هستي . وقتي مهدي يک سيد خوشگل باشد ببين تو چقدر دور افتاده اي . شيعه مي تواند نوري داشته باشد که براي جميع اهل زمين کافي است . چرا بدنبال تعداد مي گرديد ؟ ما اصلا به دنبال تعداد نيستيم بلکه تنها کيفيت مهم است .

کيفيت يعني يک وجود . به خودت توجه کن . کاري به هيچ کس نداشته باش . خودت را يکي از ابدال کن . خودت را يکي از کروبيين کن . اگر دست نيافتني بود ، نمي گفتند .

آنوقت ببينيد کسي مي تواند روبروي اين حقيقت بايستد ؟ نه والله . حضرت بقيه الله ( روحي له الفداء ) دنبال تعداد نيستند . دنبال کيفيت هستند . الا يا اهل العالم ، فقط 313 نفر .

خودت را بساز ، سينه ات را بزرگ کن و اين وداي هم ودايي نيست که هر کس را در آن راه دهند . چه بسيار افرادي آمده اند و رد شدند ، خيلي سخت است . حمل ولايت بسيار مشکل است .

خورشيد پشت ابر :

معيار و شأنيت ولايت افضل است از تمام حقايق ، چون نحن أصل کل خير و من فروعنا کل بر فمن البر التوحيد و الصلاه و الصيام اينها فروعي است که از حضرت مهدي ( روحي له الفداء ) که همانا اصل است ناشي شده ، يعني توحيد ، حج ، نماز ، امر به معروف و نهي از منکر جزء فروع حضرت مهدي ( روحي له الفداء ) است .

ما هم اصل را مي گيريم و فروع را مي گذاريم کنار و مي گوييم هر چه تو بگويي اگر توي اصل اين فرع را تاييد کردي ما هم به آن عمل مي کنيم اگر تاييد نکردي ما هم به آن عمل نمي کنيم . مي گويند حضرت بقيه الله مانند خورشيد پشت ابر هستند .

در اصل اين ابرها جلوي خورشيد را گرفتند تا ما کور نشويم و بتوانيم از نور استفاده کنيم يعني اگر اين ابرها از جلوي خورشيد کنار روند و خورشيد ظهور کند همه مي ميرند چون ظهور غيب است پس اين لطف خداست که ابر را جلوي خورشيد گذاشته است .

در زمان غيبت ولي الله ، بايد به واسطه ابر به خورشيد برسي بايد نورت را از ابر بگيري و خودت ابر شوي آن موقع بيواسطه به خورشيد مي رسي .

ابر ماءي است که مستقيم تحت اشعه قرار گرفته و تبديل به ابر شده آنها همان اولياءالله هستند . ما بايد اول اولياءالله را بشناسيم تا به مقام حضرت مهدي ( روحي له الفداء ) برسيم بعد به مقام ابوالائمه مي رسيم که حضرت علي ( عليه السلام ) است . 24

و الأسرار الالهيه المودعه في الهيا کل البشريه :

از کساني که معرفت پ=ايين نسبت به حضرت بقيه الله دارند فقط يک سوال مي پرسيم و آن اينکه آيا همسر شما به حضرت بقيه الله ( روحي له الفداء ) محرم است يا نه ؟ چه مي توانند پاسخ بدهند ؟ اگر بگويند نه پس حضرت بقيه الله عين الله الناظره هستند .

چشم خداست و در همه حال بيناست . چگونه مي شود که کسي به حضرت بقيه الله ( روحي له الفداء ) نا محرم شود ؟ او. از جنس خدايي است زيرا خدا هم همه جا حاضر و ناظر است . پس حضرت محرمند اما چه نوع محرم بودني ؟

مگر در احکام نداريم که تنها يک سري از نسبتهاي نسبي و سببي داريم که محرميت ايجاد مي کند پس چه مي شود که حضرت بقيه الله ( روحي له الفداء ) به همه محرمند ؟ و الأسرار الالهيه المودعه في الهياکل البشريه . اسرار الهي هستند که در هيکل هاي بشري به ظهور رسيده اند . مگر ما مهدي شناسيم !

http://www.tebyan-babol.ir

آفلاین valayat

  • مدیریت کل
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 9
  • -تشکر شده: 11
  • ارسال: 916
  • امتیاز: 21
پاسخ : کرامات امام زمان-4قسمت
« پاسخ #6 : آوریل 07, 2010, 11:50:27 am »
کرامات امام زمان علیه السلام-4
تاریخ اسلام:مسجد مقدّس جمکران

در نزد مسلمانان، برخی اماکن دارای تقدّس و جایگاه معنوی خاصی هستند. از جمله ی این اماکن، مسجد مقدس جمکران است، که در این قسمت به تاریخ و چگونگی احداث و برخی کرامات آن اشاره می شود.

- آیا انتساب مسجد مقدس جمکران به امام زمان(عج) از مبانی تاریخی متقنی برخوردار است؟

یکی از مکان های مقدس و منتسب به امام زمان (عج) مسجد مقدس جمکران است که در شش کیلومتری شهر مذهبی قم قرار دارد. این مسجد بیش از یک هزار سال پیش به فرمان آن حضرت در بیداری ـ نه در خواب ـ تأسیس گردید که جلوه گاه عنایات و کرامات امام زمان (عج) و میعادگاه منتظران و شیفتگان قائم آل محمد(صلی الله علیه وآله) است.

مرحوم میرزا حسین نوری در کتاب نجم الثاقب درباره ی تاریخچه ی تأسیس مسجد جمکران چنین می نویسد:

شیخ فاضل حسن بن حسن قمی، معاصر شیخ صدوق، در کتاب تاریخ قم از کتاب مونس الحزین فی معرفة الحق و الیقین (از تألیفات شیخ صدوق) بنای مسجد جمکران را به این عبارت نقل کرده است:

شیخ عفیف صالح حسن بن مثله جمکرانی می گوید: من شب سه شنبه 17 ماه مبارک سال 393 هـ ق در خانه ی خود خوابیده بودم که ناگاه جماعتی از مردم به در خانه من آمدند و مرا از خواب بیدار کردند و گفتند برخیز و خواسته ی امام مهدی(عج) را اجابت کن که تو را می خواند. آنها مرا به محلی که اکنون مسجد (جمکران) است آوردند.

حضرت مهدی مرا به نام خواندند و فرمودند: «برو به حسن بن مسلم بگو: این جا زمین شریفی است و حق تعالی این زمین را از زمین های دیگر برگزیده و شریف کرده است تو آن را گرفته به زمین خود ملحق کرده ای ...».

حسن بن مثله عرض کرد: سید و مولای من! مرا در این باره نشانی لازم است; زیرا مردم سخن مرا بدون نشانه و دلیل نمی پذیرند. امام فرمودند: «تو برو رسالت خود را انجام بده، ما در این جا، علامتی می گذاریم که گواه گفتار تو باشد. برو به نزد سید ابوالحسن و بگو تا بیاید و آن مرد را بیاورد و منفعت چندساله را از او بگیرد و به دیگران دهد تا بنای مسجد بنهند و باقی وجوه را از رهق به ناحیه ی اردهال که ملک ماست، بیاورد و مسجد را تمام کند و نصف رهق را بر این مسجد وقف کردیم که هر ساله وجوه آن را بیاورند و صرف عمارت مسجد کنند. مردم را بگو تا به این (مکان روی بیاورند) و چهار رکعت نماز در این جا بگذارند: دو رکعت تحیّت مسجد در هر رکعتی یک بار سوره ی حمد و هفت بار سوره ی «قل هو الله احد» ]بخوانند[ و تسبیح رکوع و سجود را هفت بار بگویند; و دو رکعت نماز صاحب الزمان بگذارند، (به این تربیت) که در هنگام خواندن سوره ی [حمد چون به (ایاک نعبد و ایاک نستعین) برسند، آن را صد بار بگویند و بعد از آن، فاتحه را تا آخر بخوانند. رکعت دوم را نیز به همین طریق انجام دهند، تسبیح رکوع و سجود را نیز هفت بار بگویند. هنگامی که نماز تمام شد، تهلیل (لااله الاالله) بگویند و تسبیح فاطمه ی زهرا(علیها السلام) را بگویند. آن گاه سر بر سجده نهاده، صد بار صلوات بر پیغمبر و آلش بفرستند». پس از آن، حضرت به من اشاره کردند که برو! چون مقداری راه پیمودم، مرا صدا کردند و فرمودند: «در گله ی جعفر کاشانی (چوپان) بُزی است، باید آن بز را بخری; اگر مردم پولش را دادند با پول آنان خریداری کن وگرنه پولش را خودت بپرداز. فردا شب آن بز را بیاور و در این (محل) قربانی کن و گوشت آن را بر بیماران و کسانی که مرض صعب العلاج دارند انفاق کن که حق تعالی همه را شفا دهد. آن بز أبلق است، موهای بسیار دارد، هفت نشان سفید و سیاه، هر یکی به اندازه ی یک درهم، در دو طرف آن; سه نشان در یک طرف و چهار نشان در طرف دیگر است». آن گاه به راه افتادم.

حسن بن مثله می گوید: من به خانه رفتم و همه ی شب را در اندیشه بودم تا صبح طلوع کرد، نماز صبح خواندم، به نزد علی منذر رفتم و قضیه را با او در میان نهادم و همراه علی منذر به جایگاه دیشب رفتیم. پس او گفت: به خدا سوگند که نشان و علامتی را که امام فرموده بود، این جا نهاده است و آن، (این حدود مسجد) با میخ ها و زنجیرها مشخص شده است. آن گاه به نزد سید ابوالحسن الرضا رفتیم. چون به سرای وی رسیدیم، غلامان ایشان گفتند: شما از جمکران هستید؟ گفتیم: آری. پس گفتند: از اول (صبح) سید ابوالحسن در انتظار شماست ... . به حضورش رسیدیم. گفت: ای حسن بن مثله! من خوابیده بودم شخصی در عالم رؤیا به من گفت: شخصی به نام حسن بن مثله، بامدادان از جمکران پیش تو خواهد آمد، آن چه بگوید اعتماد کن و گفتارش را تصدیق کن. از خواب بیدار شدم و تا این ساعت در انتظار تو بودم.

حسن بن مثله داستان را مشروحاً برای او نقل کرد. سید ابوالحسن دستور داد بر اسب ها زین نهادند و به سوی ده جمکران رهسپار گردیدند. چون به نزدیک ده رسیدند، جعفر (چوپان) را دیدند که گله اش را در کنار راه به چرا آورده بود. حسن بن مثله به میان گله رفت و آن بز که از پشت گله می آمد به سویش دوید. حسن بن مثله آن بز را گرفت. سپس آن را به جایگاه آوردند و سر بریدند. سید ابوالحسن به محل معهود آمد و حسن بن مسلم را احضار کرد و منافع زمین را گرفت. آن گاه وجوه رهق را نیز از اهالی آن جا گرفتند و به بنای مسجد پرداختند. سید ابوالحسن الرضا، زنجیرها و میخ ها را به قم آورد و در خانه ی خود نگه داری کرد و هر بیمار صعب العلاجی اگر خود را به زنجیرها می مالید، شفا می یافت.

ابوالحسن محمد بن حیدر گفت: به طور مستفیض شنیدم، پس از آن که سید ابوالحسن الرضا وفات کرد و در محله ی موسویان (خیابان آذر فعلی) مدفون شد، یکی از فرزندانش بیمار گردید، داخل اطاق شد، سر صندوق را برداشت، ولی زنجیرها و میخ ها را نیافت.

بررسی منابع در تأیید تأسیس مسجد جمکران

1. مرحوم شیخ صدوق (متوفای 381 هـ ق) داستان تأسیس جمکران را در کتاب مونس الحزین فی معرفة الحق و الیقین مشروحاً بیان کرده است.

2. حسن بن محمد بن حسن قمی، معاصر شیخ صدوق، صاحب کتاب تاریخ قم، تفصیل قضیه ی مسجد جمکران را از کتاب شیخ صدوق نقل کرده است.

3. مولی محمد باقر مجلسی (متوفای 1110 هـ ق) در مورد کتاب تاریخ قم می نویسد: کتاب معتبری است، ولی نسخه ی عربی آن را ندیدم، بلکه ترجمه ی فارسی آن را مشاهده کردم.

4. محدث بزرگ، سید نعمت الله جزایری ترجمه ی فارسی کتاب تاریخ قم را مشاهده و قضیه ی بنای مسجد مقدس جمکران را با خط خود از آن نقل کرده است.

5. میرزا عبدالله افندی اصبهانی، (متوفای 1113 هـ ق) نسخه ای از ترجمه ی فارسی کتاب تاریخ قم را در قم مشاهده و گزارش آن را در تألیف خود، ریاض العلماء، ذکر کرده است.

6. سید امیر محمد اشرف (متوفای 1145 هـ ق) معاصر علامه مجلسی، متن عربی کتاب تاریخ قم را مشاهده و از آن نقل نموده است.

7. متن عربی تاریخ قم به دست آقا محمد علی کرمانشاهی، فرزند وحید بهبهانی، (متوفای 1216 هـ ق) رسیده و وی در حاشیه ی خود بر کتاب نقد الرجال تفرشی، خلاصه ی قضیه را از نسخه ی عربی آن نقل کرده است.

8. محدث بزرگ، میرزا حسین نوری (متوفای 1320 هـ ق) داستان و قضیه ی حسن بن مثله را از ترجمه ی تاریخ قم، از دست خط سید نعمت الله جزایری، در کتاب جنة المأوی آورده است.

با توجه به منابع فوق می توان گفت، گرچه منبع اول قضیه ی تأسیس مسجد جمکران، یعنی کتاب مونس الحزین فی معرفة الحق و الیقین، در طول زمان مفقود شده، ولی حسن بن محمد بن حسن قمی، معاصر شیخ صدوق، که به کتاب و مؤلف شریف آن دست رسی داشته در کتاب تاریخ قم از آن کتاب نقل نموده و دیگران در قرون بعدی نسخه ی عربی و ترجمه ی فارسی آن را مشاهده و از آن نقل کرده اند.

آیت الله العظمی مرعشی نجفی در تأیید نسبت مسجد جمکران به امام زمان(عج) می فرماید:

این مسجد شریف مورد احترام کافّه ی شیعه بوده است، از غیبت صغری تا به امروز که حدود یک هزار و بیست و دو سال می شود و همین طور که شیخ بزرگوار مرحوم صدوق کتابی به نام مونس الحزین دارند که حقیر آن نسخه را ندیده ام ولی مرحوم آقای حاج میرزا حسین نوری، استاد حقیر از آن کتاب نقل می فرماید، و بالجمله این مسجد مقدس مورد احترام علمای اعلام و محدثین کرام شیعه بوده و کرامات متعددی از مسجد جمکران دیده شده است.

آیة الله مرتضی حائری می نویسد:

مسجد جمکران یکی از آیات باهرات عنایت آن حضرت است و توضیح این مطلب در ضمن چند جهت که شاید خیلی از آن غافل باشند مذکور می شود:

1. داستان آن در بیداری است و از کتاب تاریخ قم که معتبر است از مرحوم صدوق نقل شده است. مرحوم آقای بروجردی که مردی دقیق بود می فرمود این داستان در زمان صدوق واقع شده است و او نقل کرده است که دلالت بر کمال صحت آن دارد.

2. داستان مشتمل بر جریانی است که مربوط به یک نفر نیست برای این که صبح که مردم بیدار می شوند، می بینند با زنجیر علامت گذاشته شده است که این زنجیرها به درخواست خود شخص حسن به عنوان علامت مسجد کشیده شده تا مردم باور کنند و این زنجیر مدتی در منزل سید محترمی به نام ابوالحسن الرضا بوده است و مردم استشفا به آن می نموده اند و بعداً (بدون دلیل) مفقود می شود.

3. جای دور از شهر و در وسط بیابان، جایی نیست که مورد جعل یک مرد جمکرانی شود، آن هم دست تنها، در یک شب ماه رمضان.

4. نوعاً مردم عادی به واسطه ی خواب، یک امام زاده را معین می کنند و مسجد از تصور مردم عادی دور است.

5. اگر پیدایش این مسجد روی احساسات مذهبی و علاقه ی مفرط به حضرت صاحب الامر بود، باید ]دستور العمل آن[ سراسر توسل به آن بزرگوار باشد و در همین اوان مردم بیشتر زیارت حضرتش را در آن مسجد قرائت می کنند و متوسل به آن بزرگوار می شوند، در صورتی که در این دستور معنوی اصلاً اسمی از حضرت نیست، حتی تا به حال بیشتر معروف به مسجد جمکران ا ست، نه مسجد صاحب الزمان.

6. متن دستور موافق با أدله ی دیگری است; برای این که هم تحیّت مسجد وارد شده است و هم نماز صد بار (ایاک نعبد و ایاک نستعین) و هم تهلیل و هم تسبیح فاطمه ی زهرا و صلوات بر پیامبر(صلی الله علیه وآله)و آل او.

7. در آن موقع که زمین این قدر بی ارزش بوده است فقط مساحت کوچکی (به آن اختصاص داده) حدود سه چشمه از مسجد فعلی است که در زمان ما خیلی بزرگ شده است.

از این رو می توان گفت که این مسجد به یقین به دستور آن حضرت (عج) بنا گردیده و مورد عنایت و توجه ویژه ای است و شبهه افکنی درباره ی اماکن مقدسی نظیر مسجد جمکران با اهداف خاص و نشانه گرفتن عقاید مردم است. این نگرش ها ریشه در اندیشه های استعماری دشمنان اسلام دارد که در طول تاریخ با ترفندهای مختلف اندیشه ی ناب مهدویت و موعودگرایی را نشانه گرفته و در تمام این مقاصد نا کام مانده اند. در طول تاریخ این گونه تفکرات حاصلی جز بدنامی و ننگ و شکست برای صاحبان آن نداشته است که امید می رود مایه ی عبرت دیگران باشد.

- آیا مسجد مقدس جمکران آثار و برکاتی در طول تاریخ داشته که نشانه ی توجه حضرت امام عصر(عج) به آن باشد؟

یدالله حاجی زاده

G در فرهنگ اسلامی «مسجد» جایگاه ویژه ای دارد. اعتبار و اهمیتی که اسلام به مسجد داده به هیچ نهادی نداده است و اولین اقدام مهم رسول خدا(صلی الله علیه وآله)پس از هجرت به مدینه ساخت مسجد بود.

یکی از مساجدی که خصوصاً در نزد شیعیان اهمیت ویژه ای دارد و آثار و برکات فراوانی در طول تاریخ داشته «مسجد مقدس جمکران» است که به دستور امام زمان (عج) حدود ده قرن پیش در نزدیکی شهر مقدس قم بنا شده است.

آفلاین valayat

  • مدیریت کل
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 9
  • -تشکر شده: 11
  • ارسال: 916
  • امتیاز: 21
پاسخ : کرامات امام زمان-4قسمت
« پاسخ #7 : آوریل 07, 2010, 11:50:50 am »
فضیلت نماز در مسجد جمکران

از عبادات مهمی که در این مسجد انجام می گیرد دو نمازی است که به توصیه ی حضرت ولی عصر (عج) زایران این مسجد به جا می آورند. در اهمیت این دو نماز همین بس که آن حضرت می فرماید:

فَمَن صَلّا هُما فَکانَّما صلّی فی البیت العتیق; هر کس این دو نماز را بخواند، گویی در خانه ی کعبه نماز خوانده است.

ملاقات با امام زمان (عج)

از زمان بنای مسجد جمکران (373 هـ ق) تا به امروز هزاران نفر از مشتاقان دیدار ولی عصر(علیه السلام)به وصال معشوق خویش رسیده اند که گوشه هایی از این ملاقات ها در کتاب های زیادی که در این باره نوشته شده، انعکاس یافته است. مرحوم آیت الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی(رحمه الله) می فرماید:

حضرت صاحب الزمان (عج) در این مسجد به طور مکرر دیده شده است.

شایان ذکر است که همواره لازم نیست ادعای ملاقات با امام زمان(علیه السلام) مورد انکار قرار گیرد. چون در توقیعی که امام زمان(علیه السلام)به آخرین نایب خویش در زمان غیبت صغری نوشته اند، تنها افرادی را که «به عنوان نایب خاص» ادعای مشاهده ی حضرت را کرده اند، دروغ گو معرفی شده اند.

یکی از علمایی که چندین بار خدمت امام زمان (عج) رسیده مرحوم میرزا تقی زرگری تبریزی است.

یک صبح پنج شنبه ای، وی با حالت خوشی به طرف مسجد مقدس جمکران حرکت می کند. عده ای از دوستان او که منتظرش بودند گمان می کنند که آقای زرگری نیامده است. از طلّابی که از مسجد می آمدند می پرسند: شما آقای زرگری را ندیده اید؟ آنها می گویند: چرا، او با سید بزرگواری به طرف مسجد جمکران می رفت. رفقای ایشان به طرف مسجد جمکران می روند وقتی وارد مسجد می شوند، می بینند او در مقابل محراب افتاده و بیهوش است. او را به هوش می آورند و از او می پرسند چرا بیهوش شدی؟ او می گوید: من دیدم حال خوشی دارم لذا تنها به طرف مسجد جمکران حرکت کردم. در راه با حضرت بقیة الله مناجات می کردم تا به مقابل محراب مسجد رسیدم و در همین حین اشعاری قرائت می کردم و اشک می ریختم. ناگهان صدایی از طرف محراب بلند شد و پاسخ مرا داد. من طاقت نیاوردم و از هوش رفتم. معلوم شد که تمام راه در خدمت حضرت بقیة الله(علیه السلام) بوده است.

حکایت دیگر مربوط است به حضرت آیت الله محمد تقی بافقی:

ایشان در دوره ی مرجعیت حضرت آیت الله حائری یزدی (ره) مقسّم شهریه ی طلبه ها بوده است. طلبه ها از ایشان درخواست عبای زمستانی می کنند. ایشان مسئله را با آیت الله حائری در میان می گذارد. آیت الله حائری می گوید: من (جز توسل) راهی ندارم که از آن حضرت بگیرم. آیت الله بافقی عرض می کند: من ان شاء الله از حضرت می گیرم. شب جمعه به مسجد جمکران می رود و روز جمعه برمی گردد و به مرحوم حائری می گوید: حضرت صاحب الزمان (عج) وعده فرمودند که فردا چهارصد عبا مرحمت می فرمایند. روز شنبه (یک روز بعد) یکی از تجار چهار صد عبا می آورد که در بین طلبه ها تقیسم می شود.

توجه امام زمان (عج) به زایران مسجد جمکران

قطعاً از جمله کسانی که مورد عنایت و توجه خاص حضرت صاحب الزمان(علیه السلام)هستند زایران این مسجد مقدس اند و اصولاً بنای این مسجد در جهت عنایت خاص آن حضرت بوده است. آیت الله حائری می گوید: این مسجد از عنایات خاصه ی حضرت صاحب الزمان است.

حکایتی نقل شده است از سید شریف، سید مرتضی حسنی معروف به ساعت ساز قمی که از اشخاص باحقیقت و متدیّن شهر قم و به نیکی و پارسایی مشهور و معروف که: شب پنج شنبه ای در فصل زمستان که هوا بسیار سرد و برف زیادی هم روی زمین قریب به نیم متر نشسته بود، ناگاه به خاطرم آمد که شب پنج شنبه و موسم رفتن مرحوم بافقی به مسجد جمکران است. با خود گفتم که حتماً با این هوا و برف امشب به مسجد نمی روند. لکن دلم طاقت نیاورد. بعد از جستوجو متوجه شدم که ایشان با چند نفر از طلاب به سمت مسجد جمکران رفته اند. به طرف مسجد جمکران حرکت کردم اما یک نانوا در میدان میر به من گفت بیخود نرو، چون به آنها قطعاً نخواهی رسید و شاید الان، اگر به خطری برنخورده باشند، نزدیک مسجد باشند. اما من نگران بودم از این که با این شدت سرما و برف پیش آمدی برای آنان رخ داده باشد. ولی چاره ای نداشتم و به خانه مراجعت کردم و پیوسته پریشان بودم به طوری که اهل خانه ام از پریشانی من مضطرب و اندوهناک بودند. همان شب در خواب حضرت صاحب الزمان (عج) را دیدم که وارد منزل شدند و به من فرمودند: سید مرتضی چرا مضطربی؟ وقتی علت را گفتم، حضرت فرمودند: سید مرتضی گمان می کنی که من از حال شیخ بی خبرم؟ الان رفتم مسجد و وسایل استراحت او و اصحابش را فراهم کردم. سید مرتضی می گوید: صبح زود برخاستم و به تفحّص صدق این خواب برآمدم تا رسیدم به یکی از همراهان مرحوم بافقی و به عجله گفتم: قضیه و چگونگی رفتن و وسایل آنجا را برایم تعریف نما. او گفت: بلی دیشب حاج شیخ ما را برداشته و به مسجد جمکران روان شدیم و هوا بسیار سرد و برفی بود، ولی وقتی از شهر خارج شدیم، یک حرارت و شوق دیگری داشتیم تا به مسجد رسیدیم. وقتی به مسجد رسیدیم متحیر بودیم که شب را از سرما چگونه به روز بیاوریم. ناگاه جوان سیدی وارد شد و به حاج شیخ بافقی گفت: می خواهید کرسی و لحاف و آتش برایتان حاضر کنم؟ ایشان گفتند: اختیار با شماست. آن سید از مسجد بیرون رفت ولی چند دقیقه ای طول نکشید که برگشت و با خود آن وسایل را آورد ... سید مرتضی گفت: من می دانم آن سید جوان کی بود... و الحمدلله که دیدم و فهمیدم که مولایم از حاج شیخ محمد تقی بافقی غافل نیست.

مسجد جمکران محل گرفتن حاجات و برطرف شدن گرفتاری ها

مسجد جمکران در طول تاریخ همواره مورد توجه علما و شیعیان بوده است. عده ی زیادی با تشرّف به این مکان شریف و توسل به حضرت مهدی(علیه السلام) حاجات خود را گرفته اند. مرحوم آیت الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی می فرماید:

حقیر خود مکرر کراماتی از آنجا مشاهده کرده ام. چهل شب چهار شنبه مکرر موفق شدم که در آن مسجد بیتوته کنم و حاجات خود را بگیرم. جای تردید نیست که این مسجد از مکان هایی است که مورد توجه و محل نزول برکات الهی است و پس از مسجد سهله که در کوفه به وجود حضرت ولی عصر منتسب است، بهترین جایی است که به امام زمان(عج) انتساب دارد.

آیت الله دیباجی می فرماید:

هر وقت برای خودم یا یکی از دوستان مشکلی پیش آمد کند، راهی مسجد مقدس جمکران می شوم. بارها از این مسجد شریف کراماتی دیده و شنیده ام.

آیت الله محسنی ملایری می فرماید:

بزرگانی مانند مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری، مرحوم آیت الله بروجردی، مرحوم آیت الله حجّت و مرحوم آیت الله گلپایگانی توجه خاصی به مسجد مقدس جمکران داشتند و همواره در مشکلات حوزه به آن مکان مقدس پناه می بردند و حل مشکلات خود را می یافتند.

آیت الله فاضل لنکرانی فرمودند:

هر وقت برای حضرت آیت الله بروجردی مشکلی پیش می آمد، مرحوم پدرم که خود از عاشقان امام زمان (عج) بود و علاقه ی زیادی به مسجد مقدس جمکران داشت به محضر آقا عرض می کرد: یک قربانی برای مسجد جمکران بفرستید تا دفع مشکل شود.

آیت الله نوری همدانی در همین باره می فرماید:

«چند سال پیش یکی از دوستان بنده درد پای شدیدی عارضش شد به طوری که از چند قدم راه رفتن عاجز بود. بعضی از اطبّا گفته بودند برای مداوا و معالجه باید روی پای او عمل جراحی صورت گیرد و تازه معلوم نیست که عمل نتیجه بخش باشد. یک شب چهارشنبه ای این بنده ی خدا به منزل ما آمد و سپس به مسجد جمکران رفت. هنگام صبح در حالی که خوشحال بود و پاهایش کاملاً خوب شده بود مراجعت کرد.

در پایان این بحث حکایت کوتاه دیگری را از دریای عنایات حضرت صاحب الزمان (عج) که به مسجد مقدس جمکران مرتبط است از زبان آیت الله احمدی میانجی بیان می کنیم. ایشان به نقل از فردی می گوید:

پسرم مبتلا به بیماری سل شده بود و من خرج دکتر و دوا را نداشتم با پسرم عریضه ای نوشته و به مسجد جمکران بردیم، نماز خواندیم و دعا کردیم و برگشتیم. دو روز بعد به تهران جهت معاینه به نزد دکتر رفتیم. وقتی دکتر معاینه کرد، گفت: بچه ات را برای چه آورده ای؟ گفتم: ایشان سل دارد. گفت: نه ایشان سالم است. من فهمیدم که از برکت امام زمان در مسجد جمکران پسرم الحمدلله خوب شده است.

حضرت مهدی (عج) می فرماید:

ما در رسیدگی و سرپرستی شما کوتاهی نکرده و یاد شما را از خاطر نبرده ایم که اگر جز این بود، دشواری ها و مصیبت ها بر شما فرود می آمد و دشمنان شما را ریشه کن می نمودند.

http://www.hawzah.net

http://www.pashaki.com/index.php?option=com_content&view=category&id=136&Itemid=249

آفلاین 521908

  • کاربر تازه ثبت شده
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 0
  • -تشکر شده: 0
  • ارسال: 2
  • امتیاز: 0
پاسخ : کرامات امام زمان-4قسمت
« پاسخ #8 : آوریل 10, 2010, 03:49:25 am »
فضیلت نماز در مسجد جمکران

از عبادات مهمی که در این مسجد انجام می گیرد دو نمازی است که به توصیه ی حضرت ولی عصر (عج) زایران این مسجد به جا می آورند. در اهمیت این دو نماز همین بس که آن حضرت می فرماید:

فَمَن صَلّا هُما فَکانَّما صلّی فی البیت العتیق; هر کس این دو نماز را بخواند، گویی در خانه ی کعبه نماز خوانده است.

ملاقات با امام زمان (عج)

از زمان بنای مسجد جمکران (373 هـ ق) تا به امروز هزاران نفر از مشتاقان دیدار ولی عصر(علیه السلام)به وصال معشوق خویش رسیده اند که گوشه هایی از این ملاقات ها در کتاب های زیادی که در این باره نوشته شده، انعکاس یافته است. مرحوم آیت الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی(رحمه الله) می فرماید:

حضرت صاحب الزمان (عج) در این مسجد به طور مکرر دیده شده است.

شایان ذکر است که همواره لازم نیست ادعای ملاقات با امام زمان(علیه السلام) مورد انکار قرار گیرد. چون در توقیعی که امام زمان(علیه السلام)به آخرین نایب خویش در زمان غیبت صغری نوشته اند، تنها افرادی را که «به عنوان نایب خاص» ادعای مشاهده ی حضرت را کرده اند، دروغ گو معرفی شده اند.

یکی از علمایی که چندین بار خدمت امام زمان (عج) رسیده مرحوم میرزا تقی زرگری تبریزی است.

یک صبح پنج شنبه ای، وی با حالت خوشی به طرف مسجد مقدس جمکران حرکت می کند. عده ای از دوستان او که منتظرش بودند گمان می کنند که آقای زرگری نیامده است. از طلّابی که از مسجد می آمدند می پرسند: شما آقای زرگری را ندیده اید؟ آنها می گویند: چرا، او با سید بزرگواری به طرف مسجد جمکران می رفت. رفقای ایشان به طرف مسجد جمکران می روند وقتی وارد مسجد می شوند، می بینند او در مقابل محراب افتاده و بیهوش است. او را به هوش می آورند و از او می پرسند چرا بیهوش شدی؟ او می گوید: من دیدم حال خوشی دارم لذا تنها به طرف مسجد جمکران حرکت کردم. در راه با حضرت بقیة الله مناجات می کردم تا به مقابل محراب مسجد رسیدم و در همین حین اشعاری قرائت می کردم و اشک می ریختم. ناگهان صدایی از طرف محراب بلند شد و پاسخ مرا داد. من طاقت نیاوردم و از هوش رفتم. معلوم شد که تمام راه در خدمت حضرت بقیة الله(علیه السلام) بوده است.

حکایت دیگر مربوط است به حضرت آیت الله محمد تقی بافقی:

ایشان در دوره ی مرجعیت حضرت آیت الله حائری یزدی (ره) مقسّم شهریه ی طلبه ها بوده است. طلبه ها از ایشان درخواست عبای زمستانی می کنند. ایشان مسئله را با آیت الله حائری در میان می گذارد. آیت الله حائری می گوید: من (جز توسل) راهی ندارم که از آن حضرت بگیرم. آیت الله بافقی عرض می کند: من ان شاء الله از حضرت می گیرم. شب جمعه به مسجد جمکران می رود و روز جمعه برمی گردد و به مرحوم حائری می گوید: حضرت صاحب الزمان (عج) وعده فرمودند که فردا چهارصد عبا مرحمت می فرمایند. روز شنبه (یک روز بعد) یکی از تجار چهار صد عبا می آورد که در بین طلبه ها تقیسم می شود.

توجه امام زمان (عج) به زایران مسجد جمکران

قطعاً از جمله کسانی که مورد عنایت و توجه خاص حضرت صاحب الزمان(علیه السلام)هستند زایران این مسجد مقدس اند و اصولاً بنای این مسجد در جهت عنایت خاص آن حضرت بوده است. آیت الله حائری می گوید: این مسجد از عنایات خاصه ی حضرت صاحب الزمان است.

حکایتی نقل شده است از سید شریف، سید مرتضی حسنی معروف به ساعت ساز قمی که از اشخاص باحقیقت و متدیّن شهر قم و به نیکی و پارسایی مشهور و معروف که: شب پنج شنبه ای در فصل زمستان که هوا بسیار سرد و برف زیادی هم روی زمین قریب به نیم متر نشسته بود، ناگاه به خاطرم آمد که شب پنج شنبه و موسم رفتن مرحوم بافقی به مسجد جمکران است. با خود گفتم که حتماً با این هوا و برف امشب به مسجد نمی روند. لکن دلم طاقت نیاورد. بعد از جستوجو متوجه شدم که ایشان با چند نفر از طلاب به سمت مسجد جمکران رفته اند. به طرف مسجد جمکران حرکت کردم اما یک نانوا در میدان میر به من گفت بیخود نرو، چون به آنها قطعاً نخواهی رسید و شاید الان، اگر به خطری برنخورده باشند، نزدیک مسجد باشند. اما من نگران بودم از این که با این شدت سرما و برف پیش آمدی برای آنان رخ داده باشد. ولی چاره ای نداشتم و به خانه مراجعت کردم و پیوسته پریشان بودم به طوری که اهل خانه ام از پریشانی من مضطرب و اندوهناک بودند. همان شب در خواب حضرت صاحب الزمان (عج) را دیدم که وارد منزل شدند و به من فرمودند: سید مرتضی چرا مضطربی؟ وقتی علت را گفتم، حضرت فرمودند: سید مرتضی گمان می کنی که من از حال شیخ بی خبرم؟ الان رفتم مسجد و وسایل استراحت او و اصحابش را فراهم کردم. سید مرتضی می گوید: صبح زود برخاستم و به تفحّص صدق این خواب برآمدم تا رسیدم به یکی از همراهان مرحوم بافقی و به عجله گفتم: قضیه و چگونگی رفتن و وسایل آنجا را برایم تعریف نما. او گفت: بلی دیشب حاج شیخ ما را برداشته و به مسجد جمکران روان شدیم و هوا بسیار سرد و برفی بود، ولی وقتی از شهر خارج شدیم، یک حرارت و شوق دیگری داشتیم تا به مسجد رسیدیم. وقتی به مسجد رسیدیم متحیر بودیم که شب را از سرما چگونه به روز بیاوریم. ناگاه جوان سیدی وارد شد و به حاج شیخ بافقی گفت: می خواهید کرسی و لحاف و آتش برایتان حاضر کنم؟ ایشان گفتند: اختیار با شماست. آن سید از مسجد بیرون رفت ولی چند دقیقه ای طول نکشید که برگشت و با خود آن وسایل را آورد ... سید مرتضی گفت: من می دانم آن سید جوان کی بود... و الحمدلله که دیدم و فهمیدم که مولایم از حاج شیخ محمد تقی بافقی غافل نیست.

مسجد جمکران محل گرفتن حاجات و برطرف شدن گرفتاری ها

مسجد جمکران در طول تاریخ همواره مورد توجه علما و شیعیان بوده است. عده ی زیادی با تشرّف به این مکان شریف و توسل به حضرت مهدی(علیه السلام) حاجات خود را گرفته اند. مرحوم آیت الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی می فرماید:

حقیر خود مکرر کراماتی از آنجا مشاهده کرده ام. چهل شب چهار شنبه مکرر موفق شدم که در آن مسجد بیتوته کنم و حاجات خود را بگیرم. جای تردید نیست که این مسجد از مکان هایی است که مورد توجه و محل نزول برکات الهی است و پس از مسجد سهله که در کوفه به وجود حضرت ولی عصر منتسب است، بهترین جایی است که به امام زمان(عج) انتساب دارد.

آیت الله دیباجی می فرماید:

هر وقت برای خودم یا یکی از دوستان مشکلی پیش آمد کند، راهی مسجد مقدس جمکران می شوم. بارها از این مسجد شریف کراماتی دیده و شنیده ام.

آیت الله محسنی ملایری می فرماید:

بزرگانی مانند مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری، مرحوم آیت الله بروجردی، مرحوم آیت الله حجّت و مرحوم آیت الله گلپایگانی توجه خاصی به مسجد مقدس جمکران داشتند و همواره در مشکلات حوزه به آن مکان مقدس پناه می بردند و حل مشکلات خود را می یافتند.

آیت الله فاضل لنکرانی فرمودند:

هر وقت برای حضرت آیت الله بروجردی مشکلی پیش می آمد، مرحوم پدرم که خود از عاشقان امام زمان (عج) بود و علاقه ی زیادی به مسجد مقدس جمکران داشت به محضر آقا عرض می کرد: یک قربانی برای مسجد جمکران بفرستید تا دفع مشکل شود.

آیت الله نوری همدانی در همین باره می فرماید:

«چند سال پیش یکی از دوستان بنده درد پای شدیدی عارضش شد به طوری که از چند قدم راه رفتن عاجز بود. بعضی از اطبّا گفته بودند برای مداوا و معالجه باید روی پای او عمل جراحی صورت گیرد و تازه معلوم نیست که عمل نتیجه بخش باشد. یک شب چهارشنبه ای این بنده ی خدا به منزل ما آمد و سپس به مسجد جمکران رفت. هنگام صبح در حالی که خوشحال بود و پاهایش کاملاً خوب شده بود مراجعت کرد.

در پایان این بحث حکایت کوتاه دیگری را از دریای عنایات حضرت صاحب الزمان (عج) که به مسجد مقدس جمکران مرتبط است از زبان آیت الله احمدی میانجی بیان می کنیم. ایشان به نقل از فردی می گوید:

پسرم مبتلا به بیماری سل شده بود و من خرج دکتر و دوا را نداشتم با پسرم عریضه ای نوشته و به مسجد جمکران بردیم، نماز خواندیم و دعا کردیم و برگشتیم. دو روز بعد به تهران جهت معاینه به نزد دکتر رفتیم. وقتی دکتر معاینه کرد، گفت: بچه ات را برای چه آورده ای؟ گفتم: ایشان سل دارد. گفت: نه ایشان سالم است. من فهمیدم که از برکت امام زمان در مسجد جمکران پسرم الحمدلله خوب شده است.

حضرت مهدی (عج) می فرماید:

ما در رسیدگی و سرپرستی شما کوتاهی نکرده و یاد شما را از خاطر نبرده ایم که اگر جز این بود، دشواری ها و مصیبت ها بر شما فرود می آمد و دشمنان شما را ریشه کن می نمودند.

http://www.hawzah.net

http://www.pashaki.com/index.php?option=com_content&view=category&id=136&Itemid=249