
بالاي تخت يوسف كنعان نوشته اند
هر يوسفي كه يوسف زهرا نمي شود
اي غايب از نظرها كي مي شود بيايي
ما را ز غم رها كن بر درد ما دوايي
اي حسن بي نظيرت كرده مرا اسيرت
اميد در كمندم دردا از اين جدايي
من در خيال خالت، در حسرت نگاهم
ترسم كه طي شود عمر، اي نازنين نيايي
جانم شود فدايت ، دل ميكند هوايت
تا كي كنم صدايت ، تا بشنوم ندايت
يابن الحسن كجايي ، داد از غم جدايي
بار الها ! اين شب هجران سحر دارد ، ندارد؟
يا نه محبوبم زحال من خبر دارد ، ندارد؟
مي زنم از پرده ي دل ناله از هجران رويش
در فراقش ناله و آهم اثر دارد ، ندارد؟
تا به كي يابن الحسن گويد غلامت از غم او ؟
از براي ديدنش جز چشم تر دارد؟ ندارد !
اللهم عجل لوليك الفرج
والعافية والنصر
و مد في عمره الشريف
و زيّن الارض بطول بقائه ...خود باعث حجابم بس كه دلت شكستم
شرمنده ي تو هستم تو غايت وفايي
جانا به جان زهرا ، بر عاشقت نگاهي
ثابت قدم بمانم ، در راه كه بيايي
جانم شود فدايت ، دل ميكند هوايت
تا كي كنم صدايت ، تا بشنوم ندايت
يابن الحسن كجايي ، داد از غم جدايي