نویسنده موضوع: ادبیات انتظار....  (دفعات بازدید: 247 بار)

آفلاین neginsabz

  • کاربر جدید
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 0
  • -تشکر شده: 0
  • ارسال: 7
  • امتیاز: 0
ادبیات انتظار....
« : مارس 13, 2010, 05:42:34 pm »
بار دگر هزار و سيصد و هشتاد و هشت

پريد پلک و کسي ضربه اي نزد بر در

و انتظار سکوتي که باز هم نشکست

حکايتي است که هر جمعه خوانده ايم از سر
دوباره هفته ي من هفت خوان تنهائي است



دوباره قصه ي تلخي که گشته ايم از بر


چقدر بين من و تو .... چقدر فاصله است


تو شرق نابي و ما مغربيم و مغرب تر


تو مثل ابر بهاري ، بهار تشنه ي توست

حريق تشنگي اش را شبي ببار و ببر


نيامدي و بهار از کنار خانه گذشت

و قلب باغچه لرزيد و غنچه شد پرپر

چه سال نوري دوري ست سال آمدنت

کجاي اين شب مسدود مي رسم به سحر

اگر تو باز نيايي منم که مي آيم


کران کران همه آفاق را به پاي خطر

دوباره از که بپرسم؟ مرا شناخته اند



قناري قفس و فالگير پشت گذر


چه قدر فال گرفتم براي آمدنت


خلاصه ي همه يک شعر بود: شعر سفر

سفر حکايت تلخي ست بي تو تلخ تر است


کجاست خانه ي دورت؟ مرا به خانه ببر
[/glow]

آفلاین neginsabz

  • کاربر جدید
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 0
  • -تشکر شده: 0
  • ارسال: 7
  • امتیاز: 0
پاسخ : ادبیات انتظار....
« پاسخ #1 : مارس 13, 2010, 05:43:40 pm »
با همه لحن خوش آوايي ام
در به در کوچه تنهايي ام
اي دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که اين فاصله را کم کني
محنت اين قافله را کم کني
کاش که همسايه ما مي شدي
مايه آسايه ما مي شدي
هر که به ديدار تو نائل شود
يک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشي دست داد
سينه مارا عطشي دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
اي نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده يک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
اي نفست يار و مددکار ما
کي و کجا وعده ديدار ما,,,


******************
[/b]

آفلاین neginsabz

  • کاربر جدید
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 0
  • -تشکر شده: 0
  • ارسال: 7
  • امتیاز: 0
پاسخ : ادبیات انتظار....
« پاسخ #2 : مارس 13, 2010, 05:45:42 pm »
باز هم جمعه شد و غصّه ي من تازه شده
درد اين بي خبري بي حد و اندازه شده
باز هم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم
باز از دوري تو خسته و درمانده شدم
باز هم جمعه شد و از تو خبر نشنيدم
باز از بي خبري هاي دلــــم نالــيدم
باز هم درد فراقـت کـمرم را خم کرد
باز دوري تو چشمان مرا پر نم کرد
باز هم جمعه شد و چشم به در منتظرم
شايد آورد صبا از مه رويت خبرم