نویسنده موضوع: بررسى افسانه‏ى جزيره‏ى خضراء (1)و(2)  (دفعات بازدید: 244 بار)

آفلاین valayat

  • مدیریت کل
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 9
  • -تشکر شده: 12
  • ارسال: 917
  • امتیاز: 21
مجتبى كلباسى

تاريخ جهان اسلام و عقايد و افكاري كه در بستر آن ظهور و بروز كرده، اقيانوسي متلاطم و بي‏كران و عرصه‏اي بسيار گسترده است. حركت در امواج متلاطم و بعضاً ظلماني اين اقيانوس، نيازمند وسيله‏اي مطمئن و راهنمايي درياديده است. در غير اين صورت، در شب تاريك دريا و امواج سهمگين آن، نمي‏توان راهي به ساحل نجات يافت.


 عقايد، اخبار و احاديثي كه در بستر اين فرهنگ نيازمند بررسي و نقد هستند، كم نيستند. فقهاي اسلام از عصر غيبت تاكنون سعي بر حراست اخبار و احاديث از نفوذ خطاها، تحريف‏ها و انحرافات داشته‏اند. اگر زحمات آن بزرگواران نبود، سرنوشت اسلام و تشيع دستخوش مخاطرات عظيم فكري مي‏گشت و راه كشف حقيقت بر همگان مسدود مي‏شد.


 از جمله داستان‏هايي كه تحت تأثير حوادث زمان خود شكل گرفته و پس از مقداري تحريف، تطبيقي بي‏جا در مورد آن صورت گرفته، و در برخي مجامع روايي شيعه نفوذ كرده است، داستاني است به نام((جزيره‏ي خضراء)). از آن جا كه در دو دهه‏ي گذشته با قلم فرسايي برخي افراد بي‏اطلاع از تاريخ، اين داستان منتشر شده و به علاوه، در تكلفي ناشيانه، آن را بر مثلث برمودا تطبيق كرده‏اند، لازم شد در اطراف اين واقعه، كنكاش بيشتري صورت گيرد تا اذهان ارادتمندان به حضرت وليّ عصر (عج) از اين گونه خطاها پيراسته شود.(1)


 مباحثي كه در اين بررسي بدان پرداخته خواهد شد، عبارتند از:


 خلاصه‏ي داستان جزيره‏ي خضرا


 داستان اول


             بررسي داستان اول از نظر سند


             بررسي داستان اول از نظر متن


             بررسي داستان اول از نظر تاريخي


 خلاصه‏ي مباحث


 داستان دوم


             بررسي داستان از نظر سند


             بررسي داستان از نظر متن


             بررسي داستان از نظر تاريخي


ارتباط دو داستان


 نتيجه و خلاصه‏ي مباحث


 

 خلاصه‏ي داستان‏


 مرحوم علامه مجلسي‏قدس سره در بحارالانوار (ج 52، ص 159) مي‏نويسند:


 رساله‏اي يافتم مشهور به داستان جزيره‏ي خضراء... و چون آن را در كتاب‏هاي روايي نديدم، عين آن را در فصل جداگانه‏اي آوردم.


 يابنده‏ي آن متن مي‏گويد: در آن متن چنين آمده است:


 من (فضل بن يحيي كوفي) در سال 699 ه. ق. در كربلا از دو نفر، داستاني شنيدم. آن ها داستان را، از زين الدين علي بن فاضل مازندراني، نقل مي‏كردند. داستان مربوط به جزيره‏ي خضرا در درياي سفيد بود. مشتاق شدم داستان را از خود علي بن فاضل بشنوم. به همين دليل به حلّه رفتم و در خانه‏ي سيد فخرالدين، با علي بن فاضل ملاقات كردم و اصل داستان را جويا شدم.


 او، داستان را در حضور عده‏اي از دانشمندان حله و نواحي آن چنين بازگو كرد: سال‏ها در دمشق نزد شيخ عبدالرحيم حنفي و شيخ زين الدين علي مغربي اندلسي تحصيل مي‏كردم. روزي شيخ مغربي عزم سفر به مصر كرد. من و عده‏اي از شاگردان با او همراه شديم. به قاهره رسيديم. استاد مدتي در الازهر به تدريس پرداخت، تا اين‏كه نامه‏اي از اندلس آمد كه خبر از بيماري پدر استاد مي‏داد. استاد عزم اندلس كرد. من و برخي از شاگردان با او همراه شديم. به اولين قريه اندلس كه رسيديم، من بيمار شدم. به ناچار، استاد مرا به خطيب آن قريه سپرد و خود به سفر ادامه داد.


 سه روز بيمار بودم، پس از آن، روزي در اطراف ده قدم مي‏زدم كه كارواني از طرف كوه‏هاي ساحل درياي غربي وارد شدند و با خود پشم و روغن و كالاهاي ديگر داشتند. پرسيدم: از كجا مي‏آيند؟ گفتند: از دهي از سرزمين بربرها مي‏آيند كه نزديك جزاير رافضيان است.


 هنگامي كه نام رافضيان را شنيدم، مشتاق زيارت آنان شدم. تا محل آنان، 25 روز راه بود كه دو روز بي‏آب و آبادي و بقيه آباد بودند، حركت كردم و به سرزمين آباد رسيدم. به جزيره‏اي رسيدم با ديوارهاي بلند و برج‏هاي مستحكم كه بر ساحل دريا قرار داشت. مردم آن جزيره، شيعه بودند و اذان و نماز آن‏ها بر هيأت شيعيان بود.


 آنان از من پذيرايي كردند. پرسيدم: غذاي شما از كجا تأمين مي‏شود؟ گفتند: از جزيره‏ي خضراء در درياي سفيد كه جزاير فرزندان امام زمان(عج) است كه سالي دو مرتبه، براي ما غذا مي‏آورند.


 منتظر شدم تا كاروان كشتي‏ها از جزيره‏ي  خضراء رسيد. فرمانده‏ي آن، پيرمردي بود كه مرا مي‏شناخت و اسم من و پدرم را نيز مي‏دانست. او مرا با خود به جزيره‏ي خضراء برد.


 شانزده روز كه گذشت، آب سفيدي در اطراف كشتي ديدم و علت آن را پرسيدم. شيخ گفت: اين درياي سفيد است و آن جزيره‏ي خضراء. اين آب‏هاي سفيد، اطراف جزيره را گرفته است و هرگاه كشتي دشمنان ما وارد آن شود، غرق مي‏گردد. وارد جزيره شديم. شهر داراي قلعه‏ها و برج‏هاي زياد و هفت حصار بود. خانه‏هاي آن از سنگ مرمر روشن بود....


 در مسجد جزيره با سيد شمس الدين محمد كه عالم آن جزيره بود، ملاقات كردم. او مرا در مسجد جاي داد. آنان نماز جمعه مي‏خواندند (واجب مي‏دانستند). از سيد شمس الدين پرسيدم: آيا امام حاضر است؟ گفت: نه، ولي من نايب خاص او هستم. به او گفتم: امام را ديده‏اي؟ گفت: نه، ولي پدرم، صداي او را شنيده و جدم، او را ديده است.


 سيد مرا به اطراف برد. در آن‏جا كوهي مرتفع بود كه قُبّه‏اي در آن وجود داشت و دو خادم در آن‏جا بودند. سيد گفت: من هر صبح جمعه آن‏جا مي‏روم و امام زمان را زيارت مي‏كنم و در آن‏جا ورقه‏اي مي‏يابم كه مسايل مورد نياز درآن نوشته شده است.


 من نيز به آن كوه رفتم و خادمان قبه از من پذيرايي كردند ... در مورد ديدن امام زمان(عج) از آنان پرسيدم، گفتند: غير ممكن است.


 درباره‏ي سيد شمس الدين از شيخ محمد (كه با او به خضراء آمدم) پرسيدم. گفت: او از فرزندانِ فرزندان امام است و بين او و امام، پنج واسطه است.


 با سيد شمس الدين، گفت وگوي بسيار كردم و قرآن را نزد او خواندم. از او درباره‏ي ارتباط آيات و اين‏كه برخي آيات، با قبل بي ارتباط  هستند، پرسيدم. پاسخ داد:.... مسلمانان پس از رسول خدا و به دستور خلفا، قرآن را جمع‏آوري كردند. از همين رو، آياتي كه در قدح و مذمت خلفا بود، از آن ساقط كردند. از همين جهت، آيات را نامربوط مي‏بيني، ولي قرآن علي‏عليه السلام كه نزد صاحب الامر(عج) است، از هر نقصي مبرّاست و همه چيز در آن آمده است.


 در جمعه‏ي دومي كه در آن جا بودم، پس از نماز، سر و صداي بسيار زيادي از بيرون مسجد شنيده شد. پرسيدم: اين صداها چيست؟ سيد پاسخ داد: فرماندهان ارتش ما هر دو جمعه‏ي مياني ماه سوار مي‏شوند و منتظر فرج هستند. پس از اين‏كه آنان را در بيرون مسجد ديدم، سيد گفت: آيا آنان را شمارش كردي؟ گفتم: نه. گفت: آنان سيصد نفرند و سيزده نفر باقي مانده‏اند.


 از سيد پرسيدم: علماي ما احاديثي نقل مي‏كنند كه هر كس پس از غيبت ادعا كند مرا ديده است، دروغ مي‏گويد. حال چگونه است كه برخي از شما، او را مي‏بينيد؟


 سيد گفت: درست مي‏گويي، ولي اين حديث مربوط به زماني است كه دشمنان آن حضرت و فرعون‏هاي بني العباس فراوان بودند، امّا اكنون كه اين چنين نيست و سرزمين ما از آنان دور است، ديدار آن حضرت ممكن است.


 سيد شمس الدين ادعا كرد كه: تو نيز امام زمان (عج) را دو مرتبه ديده‏اي، ولي نشناخته‏اي. هم‏چنين گفت كه آن حضرت، خمس را بر شيعيان خود مباح كرده است و آن حضرت هر سال حج مي‏گذارد و پدرانش را در مدينه، عراق و طوس زيارت مي‏كند.


 اين خلاصه‏اي از داستان بود. البته كساني كه خواهان اطلاع دقيق‏تري هستند، مي‏توانند داستان را در بحارالانوار يا منابع ديگر مطالعه كنند.


 

 بررسي داستان از نظر سند


 از مهم‏ترين موضوعات در بررسي سند يك خبر، منابعي است كه آن خبر را ذكر كرده‏اند. بديهي است هر قدر، منابع يك خبر به عصر صدور و حدوث آن نزديك‏تر باشد، آن خبر اعتبار بيشتري خواهد داشت. در مورد داستان جزيره‏ي خضراء چنان‏كه در اصل داستان آمده، راوي خبر آن را در سال 699 ه.ق. از علي بن فاضل در شهر حلّه شنيده است.


 در آن زمان، ((حلّه)) شهري آباد بين بغداد و كوفه بوده و چون كوفه و نجف در آن زمان، مركز حوزه‏ي علمي شيعه بوده، طبيعتاً خبرها، به ويژه خبرهاي مهمي كه به مسايل عقيدتي و كلامي و فقهي شيعه مربوط مي‏شده است، بااهميت تلقي مي‏شده و در آثار و نوشته‏هاي آنان منعكس مي‏گشته است. ولي علي رغم اشتمال اين داستان بر مطالب مهم و مطرح شدن آن در سامرا و حله و طبيعتاً نجف، در هيچ يك از آثار مكتوب آن زمان (يعني از سال 699 تا 1019 ه. ق.) كه به دست ما رسيده است، اين خبر انعكاس نيافته است.


 اشتهار اين داستان از آغاز هزاره‏ي دوم به ويژه در زمان علامه مجلسي‏قدس سره و ذكر آن در كتاب بحارالانوار است. قبل از علامه، قاضي نور اللَّه شوشتري (م 1019) اين حكايت را در كتاب مجالس المؤمنين آورده است. البته قاضي نوراللَّه در مجالس المؤمنين ادعا كرده كه شهيد ثاني در برخي از امالي خود، اين داستان را ذكر كرده است، ولي ايشان هيچ مدركي در اين باره به دست نمي‏دهد. علاوه بر اين‏كه علامه مجلسي قدس سره همه‏ي آثار شهيد را در اختيار داشته است.(2) در عين حال، در آغاز نقل داستان جزيره‏ي خضراء مي‏گويد: ((اين داستان را در كتاب‏هاي معتبر نديدم)). بديهي است اگر علامه مجلسي قدس سره اين خبر را در كتب شهيد ديده بود، آن را در بخش نوادر كتاب ذكر نمي‏كرد و به جاي انتساب آن به شخص مجهول، آن را به شهيد مستند مي‏كرد.


 


 مجهول بودن راوي و استنساخ كننده‏ي نسخه‏ي مكتوب داستان


 علما و فقهاي اسلام در پذيرش يك كتاب يا نوشته و انتساب آن به نويسنده، صرفاً به ادعاها توجه نمي‏كنند، بلكه وقتي يك كتاب را از نظر انتساب به نويسنده زماني معتبر مي‏دانند كه آن كتاب از طريق سلسله‏ي اجازات براي آنان نقل شده باشد. از همين رو، شاگردان يك مؤلف يا راوي با اجازه از شيخ و استاد خود، مطالب را نقل كرده و آنان نيز اين اجازه‏ها را به طبقه‏ي بعد از خود منتقل مي‏كردند.


 در زمان‏هاي گذشته و قبل از عصر رواج چاپ، آن چه موجب اعتماد به نسخه‏هاي مكتوب خطي مي‏شد، اجازه‏اي بود كه مؤلف با واسطه يا بدون آن، به افراد شناخته شده مي‏داد. براي نمونه، مرحوم مجلسي قدس سره در مجلدات آخر كتاب بحارالانوار به ذكر اجازه‏هاي خود براي نقل از كتاب‏ها مي‏پردازد و بدين ترتيب، نقل خود از كتاب‏هاي آنان را مستند مي‏سازد.


 ولي نوشته‏ي جزيره‏ي خضراء اولاً؛ هيچ ارتباط مستندي با نويسنده‏ي آن ندارد. و هيچ مدركي كه صحت انتساب نوشته را به علي طيبي نشان دهد، وجود ندارد. ثانياً؛ يابنده‏ي نسخه و (كسي كه مي‏گويد من جزوه را به خط فضل بن علي طيبي كوفي يافتم و آن را استنساخ كردم)، معلوم نيست چه كسي است تا بتوان نسبت به وثاقت يا عدم وثاقت او ابراز نظر كرد. ثالثاً؛ يابنده‏ي مجهول نوشته‏ي فضل بن علي طيبي، معلوم نيست از كجا تشخيص داده است كه نوشته‏ي مزبور خط فضل بن علي است. ناچار بايد گفت: چون در خود نوشته، توسط نويسنده به اين مطلب اقرار شده است، يابنده، نسخه آن را به همان اسم نسبت داده است. ولي بايد توجه داشت چنين انتساب‏هايي، ارزش علمي ندارد و چنان‏كه قبلاً نيز گفته شد، نوشته‏اي را مي‏توان مستند قرار داد و بدان استدلال كرد كه داراي سلسله سند موثق به نويسنده‏ي كتاب باشد، وگرنه هر كس نوشته‏اي مي‏نوشت (چنان‏كه برخي نوشتند و وارد اخبار كردند) و آن را به شخص مورد وثوقي نسبت مي‏داد، مثلاً مي‏گفت اين نوشته‏ي زرارة بن اعين يا محمد بن ابي عمير و... مي‏باشد.


 

 بررسي شخصيت‏هاي داستان‏


 نام چند نفر در آغاز داستان آمده است كه به جز يك نفر كه همان فضل بن علي باشد، هيچ‏كدام شناخته شده نيستند و به گفته‏هاي آنان نمي‏توان استناد كرد.


 علي بن فاضل كه شاهد اصلي ماجرا و مدعي رفتن به جزيره‏ي خضرا و... است، جز به همين خبر شناخته شده نيست و رجاليون هيچ ذكري از او به ميان نياورده‏اند، با آن كه شخصيت‏هايي چون علامه حلي و ابن داود (صاحب كتاب رجال ابن داود كه تأليف كتابش در سال 707 ه.ق به پايان رسيده است) كه معاصر و يا نزديك به زمان نقل داستان بوده‏اند، هيچ نامي از علي بن فاضل به ميان نياورده‏اند، حال آن كه خبر جنجالي او كه علاوه بر جنبه‏هاي حساس كلامي، داراي ابعاد فقهي نيز هست، طبيعتاً مي‏بايستي انعكاس گسترده‏اي در محافل علمي و ديني آن زمان داشته باشد.


 خلاصه‏ي سخن اين‏كه، اين خبر از نظر سند نه تنها ضعيف است، بلكه بايد گفت فاقد استناد است و به جز اشتهار در كتب متأخرين به ويژه پس از علامه مجلسي قدس سره هيچ مستند ديگري ندارد. بديهي است كه چنين نقل‏هايي موجب ارزش و اعتبار خبر نمي‏شود.


 


 شخصيت فضل بن يحيي علي طيبي كوفي


 مجدالدين فضل بن يحيي بن علي بن المظفر بن الطيبي به واسطه‏ي اجازه‏ي صاحب كشف الغمة (عيسي بن ابي الفتح اربلي) از رجال موثق شمرده مي‏شود،(3) ولي نكته‏ي مهم در اين مقام، آن است كه از كجا معلوم است فضل بن يحيي كه در داستان جزيره‏ي خضراء به او منسوب است، همان فضل بن يحيي بن المظفر باشد؟ علاوه بر اين‏كه، راوي كتاب (كسي كه كتاب را براي ما نقل كرده) نيز شخصي مجهول و ناشناخته است. هم‏چنين شخصي كه فضل بن يحيي از او نقل مي‏كنند (علي بن فاضل) نيز ناشناخته است.


 گرچه بررسي اين خبر از نظر سند، ابعاد ديگري نيز دارد، ولي به جهت رعايت اختصار به همين مقدار، بسنده مي‏كنيم.


 


 

 بررسي داستان از نظر متن و محتوا


 1 - دلالت قصه بر تحريف قرآن: از جمله مطالبي كه در ضمن گفت‏وگوي علي بن فاضل (مجهول) با شمس الدين (مجهول) آمده است، تصريح به تحريف قرآن است. يعني كسي كه اين داستان را بپذيرد، بايستي با يك خبر كه مجهول الراوي و نهايتاً خبر واحد است، قايل به تحريف قرآن باشد، حال آن كه نقل قرآن، متواتر است و نص قرآن نيز به حفظ آن از هرگونه تحريف، تصريح دارد.(4) مگر آن كه كسي مسلك اخباريون را داشته باشد، كه با يك سري اخبار ضعيف و بي‏اعتبار هم‏چون حديث مذكور، مهم‏ترين سند اسلام و متقن‏ترين آن را تحريف شده بداند كه اين نهايت بي‏فكري و كم خردي و دوري از عقل و منطق است.


 آري، شمس الدين مذكور در قصه، به صراحت مي‏گويد كه قرآن جمع‏آوري شده در زمان خلفا، تحريف شده است.


 و جمعوا هذا القرآن و اسقطوا ما كان فيه من المثالب التي صدر منهم بعد وفاة سيد المرسلين‏صلي الله عليه وآله  فلهذا تري الآيات غير مرتبطة.(5)


 چگونه مي‏توان قرآن متواتر و تضمين شده را كه همه‏ي ائمه‏عليهم السلام به آن استناد مي‏كردند،با چنين اخباري زير سؤال برد؟! و آيا كساني كه چنين مجعولاتي را رواج مي‏دهند، به توابع آن توجه دارند؟!


 2 - راوي مجهول اين خبر (علي بن فاضل) كه  با نسبت مازندراني از او ياد مي‏شو،د در ضمن داستان، خود را عراقي الاصل معرفي مي‏كند. گرچه محتمل است كه اشتهار يك نفر در انتساب به شهر يا منطقه‏اي با اصالت او متفاوت باشد، ولي به نظر مي‏رسد سازنده‏ي اين داستان، دچار اندكي كم حافظه‏گي شده است كه يك بار، او را به نام مازندراني و بار ديگر، عراقي الاصل معرفي مي‏كنند.


 3 - در متن داستان آمده است:


 هذا هو البحر الابيض و تلك الجزيرة الخضراء و هذا الماء مستديرٌ حولها مثل السور من أي الجهات أتيته وجدته و بحكمة اللَّه ان مراكب اعدائنا اذا دخلته غرقت....


 ولي علي بن فاضل به هنگام گزارش از جزيره، آن را داراي هفت حصار مي‏داند و از برج‏هاي محكم دفاعي آن ياد مي‏كند. حال اگر اين جزيره به وسيله‏ي آب‏هاي سفيد و نيروي غيبي، محافظت مي‏شده، به حصارهاي محكم چه نيازي داشته است؟


 اين مطلب وقتي بيشتر اهميت پيدا مي‏كند كه توجه داشته باشيم سيد شمس الدين و چندين نسل از اجداد او در آن سرزمين زندگي مي‏كرده‏اند؟!!


 4 - در ضمن داستان، به نقل از خادمان قُبه مي‏نويسد: ((رؤيت امام غيرممكن است))، ولي در گفت وگوي با سيد شمس الدين، او سخن ديگري بر زبان مي‏راند و مي‏گويد: ((اي برادرم! هر مؤمن با اخلاصي مي‏تواند امام را ببيند، ولي او را نمي‏شناسد)). حال چگونه بين غيرممكن بودن رؤيت و ديدن مشروط مي‏توان جمع كرد؟


 5 - در يكي از روزهاي جمعه، وقتي علي بن فاضل، سر و صداي زيادي از بيرون مسجد مي‏شنود و علت را از سيد شمس الدين جويا مي‏گردد، وي اظهار مي‏دارد كه سيصد نفر از فرماندهان، منتظر ظهور حضرت هستند و منتظر 13 نفر ديگرند.


 بر اين اساس، بايستي اين سيصد نفر كه از خواص حضرت هستند، نيز داراي عمرهاي طولاني باشند و تا اكنون نيز در قيد حيات بوده و پس از حال نيز به زندگي ادامه دهند، تا زمان ظهور فرا رسد.


 آيا ما بر چنين سخن گزافي، دليلي داريم؟ دلايل تنها در مورد امام زمان و برخي ديگر از انبياي الهي است، ولي در مورد سيصد نفر كه آنان نيز چنين عمرهايي داشته باشند، دليلي در دست نداريم.


 6 - به مقتضاي اين خبر، خمس بر شيعيان حضرت، حلال است و اداي آن واجب نيست. اين مطلب، خلاف نظر فقهاي اسلام از آغاز غيبت تاكنون است.


 7 - علي بن فاضل از سيد شمس الدين مي‏پرسد: آيا تو امام‏عليه السلام را ديده‏اي؟ گفت: نه، ولي پدرم به من گفت كه سخن امام را شنيده، ولي شخص او را نديده و جدم سخنانش را شنيده و شخص او را ديده است. ولي سيد شمس الدين در جاي ديگر همين داستان مي‏گويد:


 ((هر مؤمن با اخلاصي مي‏تواند امام را ببيند، ولي او را نشناسد. گفتم: من از جمله‏ي مخلصان هستم، ولي او را نديده‏ام: گفت: دو بار او را ديده‏اي؛ يك با در راه سامرا و يك بار در سفر مصر....


 حال سؤال اين است: چگونه كسي كه ادعاي نيابت خاص دارد و از ملاقات‏هاي امام‏عليه السلام مطلع است، خود، آن حضرت را نديده است و اظهار مي‏دارد كه پدرش، سخن آن حضرت را شنيده است؟


 در جاي ديگر داستان، ادعا مي‏كند كه او (امام زمان عج) پدرانش را در مدينه، عراق و طوس، زيارت مي‏كند و به سرزمين ما برمي‏گردد.


 معناي اين سخن آن است كه سيد شمس الدين از سفرهاي امام زمان و ورود و خروج آن حضرت نيز مطلع بوده و آن حضرت خود در جزيره‏ي خضراء ساكن است. حال چگونه است كسي كه چنين اطلاعات دقيقي از امام‏عليه السلام دارد، آن حضرت را نديده است.


            


 


 پي‏نوشت‏ها:


1) نگارنده در اوايل دهه‏ي 1360 ه ق در جزوه‏اي كه جهت پاسخ به سؤالات در برخي مراكز علمي تهيه شده بود، به نقد داستان پرداختم. در سال‏هاي بعد، نويسندگان متعددي بحمد اللَّه دست به قلم برده و حقايق را آشكار كردند .ر.ك: جزيره‏ي خضراء در ترازوي نقد، علامه جعفر مرتضي عاملي؛ جزيره‏ي خضراء تحريفي در تاريخ شيعه، غلام‏رضا نظري. از آن جا كه ديدگاه نگارنده در بررسي اين موضوعات قدري با نظر نويسندگان اين كتاب‏ها متفاوت بود، پرداختن دوباره به اين موضوع را مناسب دانستم.


2) بحارالانوار، ج 1، ص 10.


3) كشف الغمة، ج 1، ص 445.


4) انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون)). حجر، 9.


5) بحارالانوار، ج 52، ص 170.


 



[مجله شماره 1 : - اعتقادي]
« آخرين ويرايش: مارس 30, 2010, 07:01:40 am توسط valayat »

آفلاین valayat

  • مدیریت کل
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 9
  • -تشکر شده: 12
  • ارسال: 917
  • امتیاز: 21
پاسخ : بررسى افسانه‏ى جزيره‏ى خضراء (1)
« پاسخ #1 : مارس 30, 2010, 06:52:47 am »
 بررسى تاريخى داستان جزيره خضراء (2)
مجتبى كلباسى
در قسمت نخست، خبر جزيره خضراء، از نظر سند و دلالت و اشكالات مختلفي كه بر آن وارد بود مطرح گرديد. در اين قسمت، داستان ياد شده از نظر تاريخي مورد بحث قرار خواهد گرفت تا حقايق فزون‏تري درباره آن داستان بر همگان آشكار گردد.
 
 موقعيت تاريخي داستان‏
 1- سال 699 ه. ق‏
 نقل كننده اين داستان، مدّعي است كه در اين سال، خبر را از شخصي شنيده و سپس براي اطمينان، به نزد ((علي بن فاضل)) رفته تا خود بدون واسطه، خبر را از او بشنود.
 فرض مي‏كنيم كه واقعاً، اين ملاقات انجام شده باشد و ((فضل بن علي))، ((علي بن فاضل)) را ملاقات كرده باشد. بر اين اساس، بايستي سفر ((علي بن فاضل)) به اندلس، در حدود دهه‏هاي پاياني قرن ششم ه. ق صورت پذيرفته باشد چرا كه واقعه مذكور در زمان تحصيل ((علي بن فاضل)) بوده و علي القاعده با گذشت سال‏هايي، اين واقعه را براي ديگران نقل كرده است.
 
 ويژگي‏هاي تاريخي قرن ششم ه. ق‏
 دهه‏هاي پاياني اين قرن، دوران زوال و ضعف خلافت عباسي است و حكومت سلجوقي نيز كه در ظاهر، زير فرمان خلافت عباسي بود ولي عملاً همه شؤون آن را اداره مي‏كرد، رو به ضعف و فروپاشي نهاد.
 دولت عظيم سلجوقي، به دولت‏هاي متعدّد و درگير با هم تقسيم شد. اين وضعيت، از سويي زمينه عرض اندام بيش‏تر خلفاي عباسي را فراهم ساخت تا به فكر احياي اقتدار گذشته خويش باشند - كه البته ميسر نشد - و از سوي ديگر صليبيان را تحريك كرد تا بر بلاد اسلامي هجوم برند و طايفه مغول را نيز بر آن داشت تا به سرزمين‏هاي اسلامي دست اندازي كنند.(1)
حكومت مقتدر فاطمي (كه در مصر و شمال افريقا و سرزمين‏هاي مجاور آن حاكميت داشت) نيز در نيمه قرن ششم، آخرين روزهاي حيات خود را مي‏گذراند و چهاردهمين خليفه فاطمي (عاضد) در 567 ه .ق، پس از آن كه صلاح الدين ايوبي مصر را در اختيار گرفت، در گذشت و خلافت فاطمي به آخر رسيد.(2) و بدين سان، پس از چند قرن، حكومت شيعي در مصر، پايان يافت.(3)
 در اواخر قرن پنجم ه .ق، در مغرب اقصي (تونس، الجزاير، مراكش) ((مرابطين)) حركت عظيمي را آغاز كردند؛ اين حركت سياسي، اجتماعي كه براي مدتي حكومت مقتدري تشكيل داد تا چند قرن ادامه داشت و مدّت زيادي شاخه‏هاي اين حركت، در اندلس حكومت مي‏كرد.
 
 2- درياي سفيد و جزيره خضراء
 درياي سفيد، همان درياي مديترانه است كه در زبان عرب آن را ((البحر الأبيض المتوسّط)) مي‏نامند.
 دليل نام‏گذاري اين دريا به  ((البحر الأبيض)) سفيد بودن آب آن به دليل نوع رسوبات دريا است.
 سخن از مصر و قاهره و الازهر و سفر دريايي به اندلس و بازگشت از اندلس به مغرب، در داستان جزيره خضراء، گواه آن است كه ((درياي سفيد)) در اين داستان، بدون شك همان ((درياي مديترانه)) است.
 جزيره خضراء قسمتي از انتهاي جنوب غربي اسپانياي فعلي (اندلس قديم) است كه به همين نام در گذشته اشتهار داشته است و در حال حاضر نيز با نام ((ALGEIRAS)) شناخته مي‏شود.
 
 تاريخچه‏اي از جزيره خضراء
 در اين جا لازم است كه تاريخچه‏اي از جزيره خضراء بيان شود.
 در سال‏هاي حدود 90 ه ق، شخصي به نام ((رودريك)) (ردزيق) به جهت آن كه مردم اندلس و دولتمردان آن، به فرزندان پادشاه قبلي نظر نداشتند، در آن خطه به پادشاهي رسيد.
 عادت واليانِ قسمت‏هاي مختلف اندلس، اين بود كه فرزندان دختر و پسر خود را جهت خدمت به پادشاه و تربيت در دربار، به ((طليطله)) (تولدو) مي‏فرستادند. اين گروه، در آن جا ازدواج مي‏كردند و به زندگي خود ادامه مي‏دادند.
 ((يوليان))، حاكم ((جزيره خضراء)) و ((سَبْتَة)) و...، نيز دختر خويش را به نزد ((رودريك)) فرستاد. ((رودريك)) از آن دختر بسيار خوشش آمد و با او خلوت كرد.دختر، داستان خود را براي پدر نوشت. ((يوليان)) از اين ماجرا خشمگين شد و به جهت انتقام از ((رودريك))، نامه‏اي به ((موسي بن نُصَير)) كه فرماندار ((افريقا)) از طرف ((وليد بن عبدالملك)) بود، فرستاد. و او را به ((جزيره‏خضراء)) و فتح‏اندلس دعوت كرد.
 ((موسي بن نُصير)) به جزيره خضراء آمد و با يوليان معاهده‏اي بست. يوليان نيز وضعيّت اندلس را براي موسي تشريح كرد. ((موسي بن نُصَير)) نامه‏اي به ((وليد بن عبدالملك)) نوشت و از او كسب تكليف كرد. وليد به او نوشت كه در آغاز، پيشقراولاني براي كسب اخبار بفرستد و در درياي بي كران، مسلمانان را گرفتار نسازد.
 ((موسي بن نُصير)) مجدداً به ((وليد)) نوشت كه در اين جا، درياي وسيعي نيست بلكه خليجي است كه آن طرفش معلوم است.
 منظور او، اين بود كه فاصله بلاد مغرب تا اندلس، اندك است و تنها خليجي كم عرض ميان آن دو قرار دارد.
 موسي، پانصد نفر را با چهار كشتي به طرف اندلس فرستاد. آنان، در جزيره‏اي پياده شدند آن جزيره را بعداً به نام فرمانده‏شان، ((طريف)) ناميدند.
 آنان، به جزيره خضراء حمله كردند و غنائم بسياري به دست آوردند. در رمضان سال 91 ه ق، از آن جا بازگشتند. همين واقعه، سبب حركت مسلمانان براي فتح اندلس شد و موسي بن نصير، ((طارق)) را به طرف اندلس فرستاد.
 ((طارق))، جزيره خضراء را فتح كرد. در اين فتح، ((يوليان)) در خدمت او بود(4) موسي بن نصير، در رمضان 93 ه .ق، پس از فتح اندلس به دست طارق، در مسير اندلس وارد جزيره خضراء شد.
 در سال 123 ه .ق، زماني كه ((عبدالملك بن قطن)) امير اندلس بود، امير منطقه ((بربر)) در افريقا، به او پناه آورد و هنگام مراجعت از ((عبدالملك)) كشتي‏هايي خواست تا خود و نيروهايش از اندلس خارج شوند. عبدالملك به آنان گفت، از كشتي‏هاي جزيره خضراء استفاده كنند.(5)
 در سال 143 ((رزق بن نعمان)) كه حاكم جزيره خضراء بود، به ((سَذوته)) و ((اشبيليه)) حمله كرد.(6)
 در سال 245 ه .ق مجوسيانِ سرزمين اندلس به جزيره خضراء حمله كردند و مسجد جامع آن جا را آتش زدند.(7)
 در سال 392 ه ق، ((ابوعامر محمدبن ابي عامر)) در گذشت. وي كه حاجب ((هشام بن عبدالرحمان)) بود، در زمان صدارت خود، پنجاه و دو نبرد در اندلس انجام داد. او، وزير با كفايتي بود. اصل او، از جزيره خضراء بود.(8)
 در سال 407 ه .ق، ((علي بن حمود بن ابي العيش بن ميمون بن أحمد بن علي بن عبدالله بن عمر بن ادريس بن عبدالله بن الحسن بن الحسن بن علي بن ابي طالب))، در اندلس، به حكومت رسيد و برادرش ((قاسم بن حمود)) حاكم جزيره خضراء شد.(9)
 در محرّم 407 ه .ق، ((مستعين))، دو نفر به نام قاسم و علي (فرزندان حمود بن ميمون بن احمد بن علي بن عبيدالله عمر بن ادريس بن ادريس بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علي بن ابي‏طالب) را به امارت سيته و جزيره خضراء منصوب كرد. قاسم، حاكم جزيره خضراء و علي، والي سبته شدند.(10)
 در سال چهارصد و سيزده ه .ق، يحيي بن علي به جزيره خضراء حمله كرد و بر آن مستولي شد.(11)
 در سال 431 ه .ق، قاسم بن محمود، پس از مرگ و يا كشته شدن، در جزيره خضراء دفن گرديد.(12)
 در سال 479 ه ق، ((يوسف بن تاشفين)) پس از پيروزي در نبرد ((زلاقة))(13) به جزيره خضراء بازگشت.(14)
 در سال 551 ه .ق، ((عبد المؤمن))، پسرش ((ابا سعيد)) را به ولايت ((سبته)) و ((جزيره خضراء)) منصوب كرد.(15)
 در سال 580 ه .ق، يوسف بن عبدالمؤمن ((از خلفاي موحّدين)) براي نبرد با نصاراي اندلس در جبل الطارق پياده شدند و سپس به جزيره خضراء وارد شدند و پس از آن به طرف ((اشبونه)) (((ليسبون)) فعلي كه در كشور پرتغال واقع است) حركت كرد و در آن نبرد نيز پيروز شد. يوسف، در اين نبرد، مجروح گشت و در راه بازگشت به جزيره خضراء از دنيا رفت.(16)
 در سال 621 ه .ق، ((غرناطه)) از دست دولت موحّدين بيرون رفت و از اندلس، فقط ((اشبيليه)) و جزيره خضراء در دست آنان ماند.(17)
 اين‏ها، تنها، گوشه‏اي از يادكردِ ((جزيره خضراء)) در كتاب‏هاي تاريخي است. اين حوادث تا سال 897 ه .ق - كه اندلس به طور كلي از دست مسلمانان خارج شد - ادامه داشته است. در اين سال‏ها، حاكمان مختلفي از جمله، حمودهاي بني هود، بني عامر، مرابطين، حاكمان مغرب، ... بر آن حكومت كردند و گاه نيز با هجوم مسيحيان، ((جزيره خضراء)) براي مدّتي از حاكميّت مسلمانان خارج بوده است.
 شهر ((قرطبه)) كه از مهم‏ترين شهرهاي اندلس در زمان حكومت مسلمانان بوده است، داراي هفت دروازه بود:
  باب القنطرة كه باب الوادي و باب جزيرةُ الخضراء نيز گفته مي‏شد؛
  باب الحديد (سرقسطة)؛
  باب ابن عبدالجبار (طليطلة)؛
  باب طلبيره (ليون)؛
  باب عامر؛
  باب بطليوس؛
  باب النطارين (اشبيلية).
 اين نامگذاري، نشان مي‏دهد كه جزيره خضراء، مكان مشهوري در اندلس بوده است. به گونه‏اي كه در شهر معروف و بزرگ قرطبه دروازه‏اي به اين نام وجود داشته است.
 
 قاهره و الأزهر
 در اين داستان از قاهره و الازهر نيز ياد شده است. بنابر آن چه در داستان مذكور آمده، راوي داستان، همراه استاد خود به طرف اندلس حركت كرده است.
 بايد توجّه داشت كه دست‏رسي به اندلس از مسير قاهره، به دو صورت  ميسر است:
  از طريق درياي مديترانه؛
  پيمودن ساحل جنوبي مديترانه و گذر از شمال آفريقا.
 با توجّه به اين كه در داستان، به سرزمين بربرها اشاره شده، به نظر مي‏رسد كه مسير آنان، از طريق خشكي و سواحل جنوبي مديترانه بوده، بويژه آن كه هيچ ذكري از دريا و كشتي، در مرحله نخست سفر به ميان نيامده است.
 بربرها))، طايفه‏اي سفيد پوست و از نژاد ((حامي)) بودند كه در شمال آفريقا زندگي مي‏كردند. اكثر آنان، در قرن يكم هجري، به اسلام گرويدند.(18)
 بنابراين، ((علي بن فاضل)) در سواحل جنوبي مديترانه، سير كرده است. و در اين سير از سرزمين بربرها گذر كرده است.
 

آفلاین valayat

  • مدیریت کل
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 9
  • -تشکر شده: 12
  • ارسال: 917
  • امتیاز: 21
پاسخ : بررسى افسانه‏ى جزيره‏ى خضراء (1)
« پاسخ #2 : مارس 30, 2010, 06:53:11 am »

 جزاير رافضيان (شيعيان)
 سرزمين مصر و شمال آفريقا، چندين قرن تحت استيلاي حكومت فاطمي (از طوايف شيعه) قرار داشت. نيز، دولت موحّدين - كه با عقايد انحرافي مرابطين و... به ستيز برخاست، از نظر پايه‏هاي فكري شباهت زيادي به شيعه داشت.
 
 حكومت موحّدين:
 موحّدين، از سال 517 ه .ق، به نبرد با مرابطين پرداختند و در سال 541  ه .ق، اندلس را فتح كردند و تا سال ششصد و سي و دو ه .ق، اندلس را در اختيار داشتند.
 بنيانگذارِ اين حركت، شخصي به نام محمد بن عبداللّه بن تومرت بود كه در ((سوس)) قيام كرد و خود را از فرزندان ((حسن مثني)) مي‏دانست.
 او، نسبت خود را چنين نوشته است: ((محمّد بن عبداللّه بن عبدالرحمان بن هود بن خالد بن تمام بن عدنان بن صفوان بن سفيان بن جابر بن يحيي بن عطاء بن رياح ابن يسار بن عباس بن محمّد بن حسن بن حسن بن علي بن ابي‏طالب)).(19)
 حركت ابن تومرت، متأثر از اصلاحاتي بود كه ((غزالي)) در سرزمين‏هاي مغرب اسلامي نشر داد. ابن تومرت، در بغداد، در درس غزالي حاضر و تحت تأثير تفكّرات او قرار گرفت و از همان جا، فكر برانداختن مرابطين و تأسيس حكومت موحّدين، در او پديدار شد.(20)
 
 افكار و عقايد محمد بن تومرت‏
 افكار و عقايد محمّد بن تومرت را در موارد زير مي‏توان خلاصه كرد:
  مبارزه با منكرات و فساد حاكمان؛
  تكيه بر نام ((مهدي آل محمد)) و تبليغ وسيع از اصل مهدويّت؛
  ادعاي مهدويّت و اين كه او همان مهدي موعود است؛
  گفته‏اند، او، در باطن، به مذهب شيعه تمايل داشت، ولي اظهارنمي‏كرد.(21)
 موحّدين، به پيشوايي عبدالمؤمن، در سال 540 ه .ق، بر قسمت غربي اندلس تسلّط يافتند و جزيره خضراء و اشبيليه و قرطبه و غرناطه را فتح كردند.
 آن چه بيش از هر چيز در حكومت موحّدين قابل تأمّل است و توجه به آن براي درك زمينه‏هاي پيدايش داستان جزيره خضراء لازم است، موضوع مهدويّت و ادعاي آن از سوي محمد بن تومرت است.
 اين عقيده، پس از تومرت، در ميان پيروان او باقي ماند، به گونه‏اي كه برخي از آنان مرگ تومرت را منكر شدند و باور داشتند كه او بار ديگر ظهور خواهد كرد.
 ابن تومرت، در خطبه‏هاي خود چنين مي‏گفت:
 الحمدللّه... و صلّي الله علي سيّدنا محمّد المبشّر بالمهدي يملأ الأرضَ قسطاً و عدلاً كما ملئتْ ظلماً و جوراً يَبعَثُه الله إذا نُسِخَ الحقُّ بالباطل و أُزيلُ العدلُ بالجور، مكانُه المغرب الأقصي و زمنُه آخر الزمن و اسمُه اسمُ النبي و نسبُه نسبُ النبي و قد ظهر جور الأُمراء و امتلأتِ الأرضُ بالفساد و هذا آخر الزمان والاسمُ الاسمُ والنسبُ النسبُ والفعلُ الفعلُ.(22)
 بنابراين ((محمد ابن تومرت)) به صراحت خود را ((مهدي موعود)) ناميده است.
 
 تاريخچه نهضت‏هاي شيعي در بلاد مغرب (شمال آفريقا و اندلس)
 حركت‏هاي شيعي در شمال آفريقا و اندلس، فراوان بوده است، در كتب تاريخي، خصوصاً آن‏هايي كه داراي وابستگي‏هايي به خلافت عباسي و يا اموي بوده‏اند، از اين حركات به عنوان ((رافضيان)) ياد مي‏كنند.
 ((ابن خلدون)) مي‏نويسد:
 ((دولت عبيديان (فاطميان) قريب دويست و هفتاد سال دوام يافت ... سپس فرمانروايي آنان منقرض شد در حالي كه شيعيان ايشان در همه معتقدات خود باقي و پايدار بودند ... شيعيان آنان، بارها پس از زوال دولت و محو شدن آثار آن، خروج كردند ... در رافضي‏گري تعصّب داشتند ... آن قوم از اين سوي بدان سوي منتقل مي‏شدند؛ زيرا، در معرض بدگماني دولت‏ها قرار داشتند و زير نظر و مراقبت ستمكاران بودند و به سبب بسياري پيروان و پراكنده شدن دعات ايشان در نقاط دور و خروج‏هاي مكرّر آنان، يكي پس از ديگري، رجال آنان به اختفا پناه برده و كما بيش شناخته نمي‏شدند، چنان كه گفته شاعر درباره آنان صدق مي‏كرد كه ((اگر از روزگار، نام مرا بپرسي، نمي‏داند و اگر مكان مرا بپرسي، جايگاه مرا باز نخواهد شناخت)).(23)
 براي بررسي بيش‏تر درباره وضعيّت اندلس و بلاد مغرب در قرون مرتبط با موضوع بحث، يكي از مهم‏ترين اَسناد و مداركي كه در دست است كتاب ((العبر)) از ((ابن خلدون))، خصوصاً مقدمه آن است.
 نقل‏ها و تحليل‏هاي ابن خلدون در اين زمينه، اهمّيّت فراوان دارد؛ چرا كه او به منزله شاهدي است كه حوادث قرن هفتم و هشتم را براي ما گزارش كرده است.
 ((موقعيّت جغرافيايي جزيره خضراء))، در كلام ابن خلدون، چنين آمده است:
 اقليم چهارم ... بر ساحل جنوبي؛ اين قطعه در جنوب شهر طنجه واقع است و اين قطعه دريا در شمال ((طنجه)) به وسيله يك خليج تنگ به عرض دوازده ميل، ميان طريف و جزيرة خضراء در شمال و قصر مجاز و سبته در جنوب، واقع است.(24)
 و همه اين نواحي، از بلاد اندلس باختري به شمار مي‏روند و نخستين آن‏ها، شهر طريف است كه نزديك جايگاه پيوستگي دو دريا است و در خاور آن، بر ساحل درياي روم، به ترتيب، جزيرة خضراء و مالقة و ... قرار دارد.(25)
 ابن خلدون، در مورد رواج تفكر و ادعاي مهدويّت در آن زمان، چنين مي‏نويسد:
 ((ابن قسي))(26) صاحب كتاب ((خلع النعلين)) مردم اندلس را به نامِ دعوتِ به حق، شوراند. او، كمي پيش از دعوت مهدي (ابن تومرت) كار خود را آغاز كرد.(27)
 گاهي برخي از اين دسته، خود را به ((فاطمي موعود)) و يا ((منتظر)) نسبت مي‏دهند؛ يعني، يا خويش را، خود او مي‏خوانند و يا از جمله داعيان وي مي‏شمرند ... چنان‏ كه در آغاز اين قرن (قرن هشتم) در ((سوس)) مردي از متصوفه به نام ((تويذري)) خروج كرد و به مسجد ((ماسه)) در ساحل درياي آن جا شتافت و از روي تلبيس و عوام فريبي، خود را در نزد مردم آن ناحيه، ((فاطمي موعود)) مي‏پنداشت، چه مغز عاميان آن سامان را از پيشگويي‏هاي مربوط به انتظار فاطمي موعود، پر كرده بود. نخست، طوايفي از بربرها پيرامون وي گرد آمدند ... همچنين در آغاز اين قرن، مردي به نام ((عباس)) در ((عُماره)) خروج كرد و همين ادّعا را مطرح ساخت و گروهي گرد او آمدند. او به ((باديس)) يكي از نواحي آن جا لشكر كشيد و چهل روز پس از ظهورش  كشته شد.(28)
 پس از مرابطان، مهدي پديد آمد و مردم را به حق دعوت مي‏كرد ... و مذهب مردم مغرب را نكوهش مي‏كرد ... و پيروان خويش را ((موحِّدان)) ناميد ... و رأي خاندان نبوّت را در امام معصوم مي‏دانست و ناچار، چنين امامي، در هر زمان بايد وجود داشته باشد تا به سبب وجود او، نظام جهان حفظ شود.
 و اين كه وي را (ابن تومرت) ((امام)) ناميدند، به سبب آن است كه در مذهب شيعه، خلفاي خويش را بدين لقب مي‏خواندند و با كلمه ((امام)) لفظ، ((معصوم)) را مرادف مي‏آورند تا اشاره به مذهب شيعه در عصمت امام باشد ...
 مهدي، به نام اميرالمؤمنين خوانده مي‏شد و وي ((صاحب الامر)) بود.(29)
 ((محمد بن ابراهيم ايلي)) داستان شگفت آوري از اين گونه موارد براي من نقل كرد و آن، اين است كه هنگام سفر حج، از رِباط عباد - كه مدفن شيخ ((ابومدين)) در كوه تلمسان است - مردي از خاندان پيامبر (سيد) كه از ساكنان كربلا بوده است، همسفر او مي‏شود. آن مرد، داراي پيروان و شاگردان و خدمتگزاران بسيار بوده و در ميان قوم خود، پايه ارجمندي داشته است و در بيش‏تر شهرها، همشهريانش از او استقبال مي‏كردند و مخارج وي را مي‏پرداختند.
 شيخ گويد: ميان ما، دوستي استوار گرديد و موضوع كار او بر من كشف شد كه وي با همراهان خويش از كربلا كه اقامت‏گاه او بود، براي جست و جوي فرمانروايي و ادّعاي اين كه فاطمي است، به مغرب آمده و چون ديده كه دولت مرينيان (كه در آن هنگام تلمسان را پايتخت خود قرار داده)، در نهايت قدرت است، به همراهان خود گفته است: ((برگرديد كه ما دچار غلط و اشتباه شده‏ايم و اكنون هنگام ادّعاي ما نيست...)).(30)
 ابن خلدون، وضعيّت نيروي دريايي مسلمانان را در مديترانه (بحر ابيض)، چنين گزارش كرده است:
 ((نيروي دريايي اندلس، در روزگار عبدالرحمان ناصر، به دويست كشتي رسيده بود و نيروي دريايي افريقيه نيز به همان اندازه و يا در آن حدود بود ... مسلمانان، در روزگار دولت اسلامي، بر كلّيّه سواحل اين دريا (مديترانه) تسلط يافته بودند و قدرت و صولت ايشان در فرمانروايي بر آن دريا، به اوج عظمت رسيده بود... ابوالقاسم شيعي و پسرانش، با نيروي دريايي خويش، از مهديّه به جزيره جنوه (ژنو) حمله مي‏بردند و پيروزي مي‏يافتند ... مجاهد عامري، جزيره ساردني را به وسيله نيروي دريايي در سال 405 ه .ق، فتح كرد. سپاهيان اسلام، به وسيله نيروي دريايي خويش، از سيسيل تا اروپا دريانوردي مي‏كردند و با پادشاهان فرنگ به نبرد برمي‏خاستند ... چندان كه اثري از نيروي دريايي مسيحيان بر جاي نماند ...
 در ناحيه غربي اين دريا (مديترانه)، همواره، ناوگان نيرومند و نيروي دريايي مهمّي وجود داشته و هم اكنون نيز (زمان ابن خلدون) وجود دارد و هيچ دشمني را ياراي تجاوز و حمله بدان كرانه‏ها نيست)).(31)
 ((و چون دولت موحّدان در سده ششم، به اوج عظمت رسيد و فاس و اندلس را به تصرّف در آورد، سلاطين ايشان، منصب و پايگاه دريانوردي را به كامل‏ترين و بزرگ‏ترين وضعي كه تا كنون شنيده شده، تأسيس كردند ... و فرماندهِ آن، احمد صقلي بود ... در روزگار او، نيروي دريايي مسلمانان، هم از لحاظ شماره و هم از حيث خوبي و استحكام، در حدود معلومات ما، به مرحله‏اي نائل آمد كه نه در گذشته بدان مرتبه رسيده بود و نه در آينده)).(32)
 
 4- سكّه‏هايي با نام ((مهدي))
 در داستان جزيره خضراء، سخن از سكه‏هايي است كه بر روي آن، كلمات توحيد و شهادتين و نيز نام ((مهدي)) حك شده است.
 براي روشن شدن موضوع، باز هم به سراغ ابن خلدون و مقدّمه تاريخ او مي‏رويم تا مطلب، بيش‏تر روشن گردد:
 ((چون دولت موحّدان روي كار آمد، از سنّتي كه مهدي (پيشواي موحّدان) براي آنان مقرّر داشت، زدن سكه‏هاي درهم چهار گوش بود. و دينار بر همان شكل بود، منتها در وسط دايره، شكل مربعي ترسيم مي‏كردند و يكي از دو جانب آن را از كلمه‏اي كه حاكي از يكتاپرستي و ستايش يزدان بود، پرمي‏ساختند و در جانب ديگر، سطوري به نام ((مهدي)) و نام خلفاي پس از او اختصاص مي‏دادند)).(33)

 مهدويت در مغرب اسلامي و اندلس‏
 از آن چه تا كنون گفته شد، به روشني در مي‏يابيم كه سرزمين مغرب و اندلس، به دلايل مختلف، زمينه مناسبي براي طرح موضوع مهدويّت داشته‏اند. اين دلايل را مي‏توان بدين شكل خلاصه كرد:
  سرزمين مغرب و شمال آفريقا، به دليل آن كه از مركز عالم اسلام دوربودند، زمينه مناسبي براي رشد تفكّر و حركت‏ها عليه حكومت‏مركزي بوده است.
  از عمده‏ترين حركت‏ها در آن سرزمين، حركت‏هاي مبتني بر تفكّرشيعي بوده است كه همواره با بني‏اميه و بني عباس درگير بوده‏اند.
  تفكّر مهدويّت و تكيه بر ظهور مصلح فاطمي (از نسل فاطمه زهرا(س))از جمله موضوعاتي بوده كه در آن سامان تبليغ مي‏شده است و كساني‏مدعي مهدويّت مي‏شده‏اند.
  حكومت مقتدر فاطمي - كه مبتني بر تفكّرات شيعي اسماعيلي بوده -به صورت گسترده‏اي تفكّر مهدويّت را نشر داده است.
 نيز توجّه به تاريخ مغرب اسلامي و اندلس تا قرن هشتم ه. ق، اين نكته را به وضوح مي‏نماياند كه تفكّر مهدويّت در آن خِطّه، بسيار نيرومندتر از مشرق اسلامي بوده است و بنيادِ بسياري از نهضت‏هاي آن سامان بوده است.
 با توجّه به مستندات تاريخي ذكر شده و اسناد غير قابل انكار در اين زمينه، مي‏توان درباره داستان جزيره خضرا چنين نتيجه‏گيري كرد كه:
 الف) امكان دارد علي بن فاضل، خود، به سرزمين اندلس و جزيره خضراء مسافرت كرده باشد و در زمان سفر او در جزيره خضراء نيز حكومتي شيعي و از اَعقاب موحّدان و يا خاندان‏هاي ديگر شيعي، حاكم بوده‏اند، ولي علي بن فاضل، مهدي موعودِ موردِ ادعاي آنان را با معتقدات شيعه اثناعشري اشتباه گرفته و به هنگام نقل نيز، عقايد خود را با آن مخلوط كرده است.
 چنين تطبيق‏هاي ناروايي، براي نخستين بار و آخرين بار نبوده است كه صورت گرفته، بلكه بسياري از ناقلان، آگاهانه و يا ناآگاهانه، معتقدات خود را با نقل‏ها مخلوط كرده و مي‏كنند، چنان كه در زمان حاضر نيز بسيار مشاهده كرده و يا شنيده‏ايم كه افرادي، موهومات خود را با حقايق مخلوط كرده و چه بسا خود نيز از اين اختلاط بي خبرند!
 نگارنده، خود، شاهد جرياناتي بوده كه افرادي متديّن و مقدّس ولي ناآگاه، تحت تأثير فريبكاري برخي افراد قرار گرفته و آنان را ((باب امام زمان)) مي‏دانستند و اگر كسي منكر آنان مي‏شد، او را تكفير مي‏كردند!
 طبيعتاً، در زمان وقوع داستان (دهه‏هاي مياني قرن هفتم) و فشارهايي كه بر شيعه در مشرق اسلامي آن زمان بوده، نهايت آرزوي يك شيعه، رهايي از آن وضعيت و مشاهده پيروزي شيعه و تفكّر آن در سرزميني هر چند دور دست بوده است.
 ((علي بن فاضل)) نيز كه فرد كم اطّلاعي بوده است - و از همين رو گزارش‏هاي او از سرزمين مصر و سرزمين بربرها و ... بسيار مبهم است - با مشاهده سرزميني كه در آن حكومتي شيعي قرار دارد، مشعوف و شادمان شده، خصوصاً آن كه حكومت را حكومت فرزندان صاحب الأمر تلقّي كرده و مدّعاي آنان را در اين زمينه، كاملاً با عقايد شيعه تلفيق كرده است.
 ب) احتمال دارد كه علي بن فاضل، خود، به سرزمين اندلس و ... سفر نكرده است، بلكه از ديگراني كه در آن سرزمين‏ها (جزيره خضراء) تردّد داشته‏اند، اخباري را از حكومت مهدي (ابن تومرت) و فرزندان و جانشينان او و يا ديگر حكومت‏هاي شيعي، شنيده و آرمان‏هاي خود را با آن چه كه شنيده است، تطبيق داده و يا داستاني از سفر خود به جزيره خضراء ساخته است و افرادي نيز كه ماجرا را شنيده‏اند، مانند علي طيّبي كوفي، افرادي بي اطّلاع از حوادث تاريخي، خصوصاً رخدادهاي مغرب اسلامي بوده‏اند و از همين رو، آن چه را شنيده‏اند، باور كرده‏اند و بدون هيچ نقدي، به نقل آن پرداخته‏اند.
 حاصل آن كه ماجراي جزيره خضراء، مخلوطي از واقعيّات آن زمان است كه رنگ شيعه اثنا عشري به آن زده شده و در كتب شيعه راه پيدا كرده است.
 در شماره‏هاي بعدي داستان دوم جزيره خضراء و نيز موضوع مثلث برمودا را ادامه خواهيم داد.
 
 
------------------------
 پي‏نوشت‏ها:
1) تاريخ‏الإسلام، حسن ابراهيم حسن، ج‏3، ص‏62.
2) تاريخ الاسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 5.
3) تاريخ الدولة الفاطميّه، حسن ابراهيم حسن، ص 181.
4) الكامل، ج 4، ص 562.
5) الكامل، ج 5، ص 251.
6) الكامل ج 5، ص 512.
7) الكامل، ج 7، ص 90.
8) الكامل، ج 8، ص 678.
9) الكامل، ج 9، ص 270.
10) المعجب في تلخيص أخبار المغرب، ص 43.
11) الكامل، ج 9، ص 274.
12) الكامل، ج 9، ص 276.
13) نبرد زلاقه، نبردي مشهور است كه در آن  مسلمانان به پيروزي عظيمي در شمال اندلس  نايل شدند.
14) الكامل، ج 10، ص 154.
15) الكامل، ج 11، ص 211.
16) تاريخ الاسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 3، ص.
17) اندلس يا تاريخ حكومت مسلمين در اروپا، دكتر آيتي، ص 184.
18) اندلس يا تاريخ‏حكومت‏مسلمين در اروپا، ص‏5.
19) وفيات الأعيان، ج 4، ص 146.
20) تاريخ‏اندلس در عهد مرابطين و موحّدين، ص 195.
21) تاريخ فتوحات مسلمين در اروپا، ص 164.
22) تاريخ الإسلام، حسن ابراهيم حسن، ص 300.
23) ترجمه مقدمه ابن خلدون، ج 1، ص 39.
24) ترجمه مقدمه ابن خلدون، ص 120.
25) ترجمه مقدمه ابن خلدون، ص 121.
26) او، به سال 534 ه .ق، در اندلس ادّعاي مهدويّت كرد و به پيشرفت‏هايي نايل شد، ولي پيروانش او را به موحّدان تسليم كردند.
27) ترجمه مقدمه ابن خلدون، ص 304.
28) ترجمه مقدّمه ابن خلدون، ص 308.
29) ترجمه مقدمه ابن خلدون، ص 441.
30) ترجمه مقدّمه ابن خلدون، ص 642.
31) ترجمه مقدمه ابن‏خلدون، ص 485 - 486.
32) ترجمه مقدّمه ابن خلدون، ص 488.
33) ترجمه مقدّمه ابن خلدون، ص 502.

 

[مجله شماره 2 : - اعتقادي]