سلمان؛ صحابی پیامبر(ص) یاور امام زمان(ع)سلمان پيش از آنكه اسلام را بپذيرد و مسلمان شود، نام ديگري داشت. مشهور آن است كه نام وي روزبه بوده، چنانكه شيخ صدوق ميگويد: «نام سلمان، روزبه بود». در روايتي نقل شده است كه پيامبر اكرم(ص) پس از اسلام آوردن روزبه، او را در آغوش گرفت و سلمان ناميد.
1. سلمان فارسي پيش از اسلام
زادگاهجِي، از روستاهاي نزديك اصفهان، محلّ تولد يكي از شخصيتهاي بزرگ و تاريخي اسلام است. شخصيتي كه با تحقيق و جستوجوي فراوان، مكتب حياتبخش اسلام را دريافت و با نيت پاك، آن را پذيرفت و به حضرت محمّد(ص) ايمان آورد. او همچون ستارهاي در آسمان دانش، معرفت و تقواي الهي درخشيد و سرآمد همگان شد. وي با فروتني، از رسول اكرم(ص) پيروي كرد و از محضر ايشان بهرههاي فراوان برد، بهگونهاي كه پيامبر در وصف بزرگي و عظمت روح او فرمود: «او از ما اهلبيت است».
سلمان فارسي با روحي وارسته و پاك و قلبي سرشار از يقين و ايمان، همواره همراه و شاگرد رسول اكرم(ص) بود. وي در معرفي خود به عبدالله بن عباس ميگويد: «من مردي فارسي (ايراني) از اهالي روستايي به نام جِي در اصفهان هستم».1 برخي نيز او را از اهالي رامهرمز2 يا شيراز3 دانستهاند، ولي با توجه به فراواني و اهميت منابعي كه سلمان را اهل جي اصفهان معرفي كردهاند،4 ميتوان گفت وي در جي متولد شده و اهل آنجاست. ياقوت حموي، تاريخنگار و جغرافيدان بزرگ قرن ششم نيز ميگويد: «سلمان بلافاصله پس از فتح اصفهان توسط سپاه اسلام، به آنجا ميرود و مدتي در جي ميماند و در آنجا مسجدي ميسازد كه تا اين روزگار (حموي) بر جاي است»5. در كتابهاي تاريخي به تاريخ ولادت سلمان فارسي اشارهاي نشده است و تنها با توجه به طول عمر وي كه از 250 تا 350 6سال نقل شده است، ميتوان نشانههايي به دست آورد.
نامسلمان پيش از آنكه اسلام را بپذيرد و مسلمان شود، نام ديگري داشت. مشهور آن است كه نام وي روزبه بوده، چنانكه شيخ صدوق ميگويد: «نام سلمان، روزبه بود».7 در روايتي نقل شده است كه پيامبر اكرم(ص) پس از اسلام آوردن روزبه، او را در آغوش گرفت و سلمان ناميد.8 كنية سلمان، پس از پذيرش اسلام، ابو عبدالله بود و «سلمان الخير» نيز ميگفتند.9
جايگاه خانوادگي
دهقانان در دورة ساساني، طبقهاي از مردم ايران بودند كه در ادارة محلّ خويش مقام ويژهاي داشتند و از سوي حكومت، رئيس و بزرگ روستا بهشمار ميآمدند. آنان، صاحب باغ، زمينهاي كشاورزي و ملك بسيار بودند.10 روزبه نيز از خانوادهاي دهقان بود و پدرش، فروخ بن مهيار يكي از دهقانان روستاي جی،11 بزرگ قبيله و محل به شمار ميآمد. او كشاورزان بسياري را در مزرعهاش به كار گماشته بود و روزي يكبار به آنجا سركشي ميكرد.12
از كودكي تا جواني
پدر روزبه، به فرزند خود بسيار علاقه داشت. او ميكوشيد تا در محيط آرام خانه، روزبه را با آيين و رسوم زردشت آشنا كند و روح و جان پاك او را با خود همراه سازد. روزبه، كودكي و نوجواني را در محيط محدود خانه و بدون ارتباط با همسالان خود سپري كرد. پدر روزبه از همان آغاز، آموزههاي دين زردشت را به فرزندش ميآموخت تا بدينگونه، سنت و روش دودمان خويش را حفظ كند. هرگاه فرصت مناسبي مييافت، راه و رسم اين آيين را به روزبه ميآموخت. حتي او را مأمور آتشكدة خانگي كرده بود،13 ولي اين جوان حقيقتجو، تسليم خواستههاي پدر نميشد.
روزبه، روزها و شبها دربارة آيين آتشپرستي ميانديشيد. او نميتوانست اين آيين را بپذيرد. روزبه با خود ميگفت: «چگونه ممكن است انسان، آتش بيجان را بپرستد و ستايش كند. مقام و منزلت انسان، بالاتر از آتش است. اين جهان و تمام اجزاي آن خالقي دارد. مگر ممكن است خودبهخود به وجودآمده باشد؟ اين ستارگان فروزان، درختان و گياهان زيبا، كوههاي بلند و سر به فلك كشيده، گردش شب و روز، روشنايي خورشيد و ماه، بيدليل و بيحكمت نيست.» اين افكار سبب شد كه علاقة روزبه به دين زردشت روز به روز كاهش يابد. او حتي از انديشه و رفتار پدر و مادرش نيز انتقاد ميكرد.
روح جستوجوگر و ناآرام روزبه، همواره در پي كشف حقيقت بود. او از هر فرصتي براي تفكر استفاده ميكرد و در پي پاسخي براي پرسشهاي خود بود. روزبه به هيچيك از رسوم و خرافههاي رايج در روستاي خود اعتقاد قلبي نداشت. وي ميگويد: «بعضي از اهل روستاي جي، اسبان سياه و سفيد را ميپرستيدند و من ميدانستم كه آن باور، اعتبار و ارزشي ندارد».
او نميتوانست ذهن پرسشگر و بيتاب خود را با آيين و رسم زردشتي راضي و آسوده سازد. گرچه او به ميل پدرش، در شناخت اين آيين و رعايت آداب آن تلاش ميكرد و همواره مسئول آتشكدة خانگيشان بود تا مبادا خاموش شود،15 ولي هرگز از چنين كاري رضايت نداشت. وي در درون و باطن خويش، حقيقت ديگري را ميجست؛ حقيقتي كه روح مشتاق و تشنة
او را سيراب كند و وجودش را از يقين، لبريز سازد. او در واقع، در پي حقيقت ناب و خالصي بود كه انسان را به سوي كمال و سعادت حقيقي رهنمون شود. روزبه نميتوانست با كساني كه براي شعلههاي فروزان آتش، تقدّس و احترام قائل بودند، همراهي كند. پيامبر اكرم(ص) دربارة اعتقاد قلبي سلمان پيش از اسلام ميفرمايد: «سلمان، مجوس نبود، ولي در ظاهر با اعتقاد آنان همراه بود و در باطن، ايمان قلبي داشت».16
آشنايي با مسيحيت
سالها همينگونه سپري شد تا اينكه او به روزهاي جواني گام نهاد. پدرش كه او را به خواسته و ميل خود بزرگ كرده بود، اكنون ميخواست او را با راه و رسم زندگي و سختيهاي روزگار آشنا سازد. وي با اين اميد و انديشه، براي نخستين بار، سركشي به املاك و زمينهاي كشاورزي خود را به روزبه واگذار كرد. او نيز كه از ماندن در خانه به تنگ آمده بود، پيشنهاد پدر را با شور و اشتياق پذيرفت.
روزبه كه سراپا شوقّ پرواز بود و شور و حال عجيبي داشت، از خانه بيرون رفت. وي مانند پرندهاي كه از قفس آزاد شده باشد، به سوي كشتزاري پهناور به راه افتاد. با چشماني اشكبار، به آسمان بيكرانه نگريست. پرسشهاي پيدرپي ذهني، بر عقايد سست و بياعتبار نياكانش لرزه ميانداخت. نيرويي از درون، او را به پيش ميبرد و نجوايي، او را به سوي خود ميخواند. جان پاكش، حقيقتي را ميخواست كه نيافته بود و دلش راهي را ميجست كه نديده بود. وجودش، گرماي ايماني را ميطلبيد كه از شعلههاي آتشكدههاي پدران و نياكانش برنميخاست.
روزبه براي نخستين بار، طعم آزادي و لذت اختيار داشتن را ميچشيد. روح تشنهاش، اشتياق شنيدن حرفهاي تازهاي را داشت كه به ناگاه، صدايي پرطنين، توجه او را به خود جلب كرد. براي لحظهاي ايستاد و چشم به اطراف دوخت تا شايد محلّ صدا را بيابد كه ضربة دوم، شديدتر و پرطنينتر از ضربة اول به صدا در آمد. روح كنجكاو و جستوجوگرش، او را به محلي كه صدا از آنجا برميخاست، راهنمايي كرد. از رفتن به كشتزار پدر منصرف شد و به سوي كليسا شتافت. اين آغاز راهي بود كه بعدها او را در كنار پيامبر بزرگوار اسلام، به مرتبهاي از ايمان رساند كه هيچكدام از اصحاب تا آن روز به آن دست نيافته بود.17
روزبه ميگويد: «پدرم زمينهاي كشاورزي بسياري داشت و خود مشغول كار ديگري بود. به من گفت: برو به املاك و مزارع سركشي كن و اين كار تو به طول نينجامد؛ زيرا تو از آن اراضي و آب و درخت مهمتري! از خانه بيرون رفتم تا به مزارع پدرم سر بزنم. در راه، كليسايي را ديدم. صدايي از آنجا ميآمد. دوست داشتم داخل كليسا را ببينم. به آنجا رفتم و ديدم كه بعضي انجيل ميخواندند و گروهي دعا و تضرّع ميكردند و تعدادي نيز به نماز (نماز مخصوص خود) مشغول بودند. از حالات و كارهاي آنان خوشم آمد، بهطوري كه مزرعه و كار پدر را فراموش كردم. از آنان پرسيدم: دين شما از كيست؟ گفتند: دين عيسي(ع) است. باز پرسيدم: اهل اين دين كجا بيشترند و اصل و ريشه آن در كجاست. گفتند: در شام. با آنان تا غروب و نزديك شب مشغول بودم».18
نماز، دعا و نيايش مسيحيان كليسا، روزبه را دگرگون كرد و سخنان آنان در عمق جانش اثر گذاشت. او با كشيشان كليسا و مسيحيان سخن گفت و عاشقانه از آنان دربارة دين مسيحيت پرسيد. روزبه چنان در لذت شنيدن معارف ديني غرق شده بود كه سركشي به زمينهاي كشاورزي پدر را از ياد برد. گفتار مسيحيان، همچون باراني بر وجود پاك روزبه ميباريد و روح و جانش را جلا ميبخشيد. اين آشنايي از سويي، آغاز راه خداجويي او و از سوي ديگر، آغاز غربت وي در خانة پدر بود.
در تنگناي زندان پدر در نخستين گفتوگوي روزبه با راهب مسيحي، نور ايمان بر قلب پرتپش و حقيقتجوي وي تابيد و اشتياق او را در شناخت هرچه بيشتر اين آيين، بيشتر كرد. او كه در لذت آموختن و كسب معارف و حقايق دين تازه غرق شده بود، شب را تا صبح در كليسا گذراند و به خانه بازنگشت. پدر و مادرش كه از نيامدن روزبه نگران شده بودند، با نالة فراوان، عدهاي را به جستوجوي او فرستادند تا شايد خبري از او به دست آورند.
صبح هنگام، روزبه با كولهباري از افكار و پرسشهاي جديد به خانه بازگشت. پدر با ديدن او، اشك در چشمانش حلقه زد و از شدت خوشحالي، سر و صورت روزبه را بوسه باران كرد و او را كنار خود نشاند. سپس علت تأخيرش را پرسيد. روزبه، ماجراي آشنايي خود را با مسيحيان بيان كرد و به پدر گفت كه دين آنان بهتر از دين ماست. پدر، با شنيدن سخنان روزبه، كوشيد او را از رفتن به كليسا و ارتباط با مسيحيان بازدارد. پس به او گفت: «دين ما از دين آنان برتر است و در دين آنان خيري نيست». روزبه كه در دين مسيحيت، خداگرايي و يكتاپرستي را ديده بود، در پاسخ پدر گفت: «چنين نيست. آن مردم، خداوند را عبادت ميكنند، او را ميخوانند و براي او نماز ميگزارند. ما آتش را ستايش ميكنيم و اگر لحظهاي آن را رها سازيم، خاموش ميشود و ميميرد».19
فروخ بن مهيار با ديدن علاقة فراوان فرزندش به دين مسيحيت، با وجود علاقة فراوان به روزبه، او را به زنجير اسارت سپرد و در خانه زنداني كرد.20
گريز از خانه
روح بيتاب روزبه در جستوجوي حقيقت نابي بود كه او را به سرمنزل مقصود برساند. ازاينرو، در گفتوگوي خود با مسيحيان كليسا، از آنان دربارة سرچشمه اين دين، پرسشهايي كرده بود. به او گفته بودند كه مركز دين مسيحيت در شام است. پس از آن روزبه تلاش كرد خود را به شام برساند و روح و جان تشنهاش را در چشمة گواراي آيين مسيحيت سيراب سازد.
روزبه براي رفتن به شام، آرام و قرار نداشت. ازاينرو، يكي از افراد خانواده را پنهاني نزد مسيحيان فرستاد تا او را از زمان حركت كاروانهاي شام آگاه سازد.21 پس از مدتي، خبر رسيد كه كارواني قصد دارد به سوي شام حرکت کند. روزبه با شنيدن اين خبر، به اميد آيندهاي روشن، زنجير از پا گشود و از خانه گريخت. او همراه كاروانيان به سوي شام رفت تا پس از مدتها حبس و تنهايي، در كمال آزادي و اختيار، دين مسيحيت را بپذيرد و معارف والاي آن را بياموزد.
در جستوجوي حقيقت
شامروزبه در جستوجوي حقيقت بود. ازاينرو، سختيهاي سفر و دوري از پدر و مادر و خانه را به جان خريد و با نيت پاك و الهي و در كمال صدق و صفا، با دلي سرشار از اميد و ايمان به جستوجوي حقيقت پرداخت. او به همراه كاروانيان از روستاي جِي به شام رفت. شام در آن روزگار، موقعيت ديني و معنوي ممتازي داشت. گفته شده است در سواحل مرزهاي شام، قبر هزار پيامبر وجود دارد.22 وجود معبدها و كليساها و نيز مزار پيامبران، چهرهاي معنوي به اين سرزمين بخشيده بود.
روزبه نيز در چنين وضعيتي وارد شام شد. پس از ورود به شام، بيدرنگ، به جستوجوي روحاني درجة اول دين مسيح پرداخت. اسقفي را در كليسايي به او معرفي كردند. روزبه نزد وي رفت و گفت: «من به آيين مسيح عشق و گرايش پيدا كردهام. دوست دارم در اين كليسا به شما خدمت كنم. از شما بياموزم و با شما نماز بگزارم و عبادت كنم».23 اسقف كليسا، روزبه را پذيرفت و به او خوشآمد گفت.
پس از آن، روزبه در كليسا خدمت ميكرد، نماز و دعا ميخواند و مراسم ديني را به جا ميآورد. همچنين ميكوشيد معارف دين مسيح را به خوبي بياموزد. روزبه از رفتار اسقف بسيار ناراحت و دلگير بود؛ زيرا اسقف، فردي رياكار و متقلّب بود و مردم را به صدقه دادن تشويق ميكرد تا صدقهها را براي خود جمع كند. مدتها گذشت تا آنكه سرانجام اسقف كليسا در چنگال مرگ اسير شد. پس از مرگ اسقف، روزبه، رياكاري و رفتار ناپسند او را براي مردم نقل كرد. مردم پس از دانستن حقيقت، حتي از دفن كردن جسد او خودداري كردند.24
پس از اين رويداد، روزبه، اسقف صالحي را براي امور ديني خود انتخاب كرد. او به شدت به پيشواي مسيحي خود عشق ميورزيد. او ميگويد: «مرا روزگار با وي خوش بود و در كليسا خدمت ميكردم و نزد وي چيز ميآموختم».25 روزبه از او پرسيد: مرا پس از خود به سوي چه كسي راهنمايي ميكني؟ اسقف پارسا گفت: «به موصل نزد اسقف آنجا برو و خود را معرفي كن و در خدمت او باش».26 پس از مدتي، اين اسقف هم درگذشت.
موصلپس از درگذشت روحاني مسيحي پارسا و متدين در شام، روزبه به سفارش او به سوي موصل حركت كرد. برخي تاريخنگاران نوشتهاند: «روزبه پس از شام، به توصية راهب آنجا به انطاكيه رفت و دو سال را در كليساي آن سامان سپري كرد. انطاكيه از شهرهاي حصاردار در مرز روم بود كه تا حلب سه روز فاصله داشت و نزديك درياي شام و نهر جيحان واقع بود. روزبه پس از آن به سفارش راهب انطاكيه، به كليساي اسكندريه سفر كرد و دو سال نيز در آنجا ماند».2
روزبه پس از مسافرت و ماندگاري در اين دو شهر، روانة موصل شد.28 او در موصل، به كليساي مورد نظر رسيد و خود را به بزرگ كليسا معرفي كرد. بزرگ كليسا نيز با احترام بسيار، او را پذيرا شد. او در آنجا به آموختن معارف، انجام عبادت و خدمت به كليسا پرداخت، ولي طولي نكشيد كه آثار مرگ در چهرة راهب نمايان شد و شادي روزبه، به غم و اندوه تبديل شد. روزبه پس از مرگ بزرگ كليسا، به سفارش او روانة نصيبين شد تا شايد گمشدة خويش را در آنجا بيابد.29