مولای نازنینم مهدی فاطمه : سالهاست چشم انتظار طلوع خورشید زیبای چشمان توام. سالهاست که چشمان منتظرم منتظر دیدار منتظر است و سالهاست که به دل بیقرارم وعده آمدن قرار جان میدهم .
بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه
تا چو زلفت سر سودا زده دریا فکنم
جرعه جام برین تخت روان افشانم
غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
آرام جانم یوسفم :میترسم روی تو دلدار ندیده جان دهم . میترسم ای بهار دلم بوی حسن یوسف در باغچه نپیچده پاییزش فرا رسد و خدانکند که سیاهی شب یلدای فراغ دیدار ماه رویت را ای نازنین دلبر به زمستان سرد جدایی از تو کشاند . بیا که من بی تو دیگر بهار متولد نخواهم شد . بیا ای تبلور آب و آیینه و ای زلال ترین . . .
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوه ای زان لب شیرین شکر یار بیار
حبیب دلم : تاچند هرصبح و شب برای آمدنت فال حافظ بگیرم و تاچند حافظ تکرار کند « یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور » . تابه کی منتظر سامان سر شوریده و گلستان کلبه احزانم باشم . و باز چقدر حافظ تکرار کند که « دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور » و به دلداریم باز بگوید « هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور » . مگر حافظ نمیدانست که چرا یوسف به کنعان باز نگشت ؟؟؟!!! . . . اما باز هم آمدنت را فال خواهم زد . . .
مژده وصل تو کو کز سر و جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
بولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زانکه چو گردی زمیان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم
« اللهم عجل لولیک الفرج»