نویسنده موضوع: دلم گرفته آقا  (دفعات بازدید: 245 بار)

آفلاین غبار دل

  • معاونت
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 0
  • -تشکر شده: 7
  • ارسال: 418
  • امتیاز: 15
    • شهید تجلایی
دلم گرفته آقا
« : مه 09, 2010, 05:34:58 pm »

منتظرم!
منتظر دلى از جنس نور، کسى از قوم خورشيد!
کسى از نژاد نفس هاى گرم!
مردم نيز منتظرند!و غرق در لحظه هاى
انتظار، نيازشان را از لابه لاى نفس هاى حيران خود بازگو
مى کنند.
شقايق ها منتظرند!



منتظر کسى که به فرهنگ شبنم ايمان
بياورد. کسى که آيينه هاى مکدر زمانه را در هم بشکند و اشک هاى
ارغوانى را از کوچه هاى پريشانى نجات دهد.
کوچه ها چشم به راهند!
کوچه ها نيز چشم به راهند!
چشم به راه قدم هايى هستند
که زخم هاى بى رحم گمراهى را از چشمان مردم پاک کند.
کوچه ها
منتظر چشمان باران زايى هستند که با قدم هايش جان مردم را به
شبنم اشک ها بشويد.
جاده ها منتظر رهگذرى هستند که براى هميشه
خواهد ماند. منتظر قدم هايى که تن مرده کوچه ها را زنده
مى کند.
لاله ها منتظرند!
در اين عرصه انفجار بلا، مردم ياد
لاله ها را بين کوچه هاى اين شهر خاموش گم کرده اند و حتى
امواج درياى عاشق سر بر ساحل نگاه هايى تيره مى گذارند و سرود
عطش را سر مى دهند.
لاله ها منتظرند؛ منتظر کسى که همزاد
موج هاى خورشيدى است.
کسى از جنس ابر، پريزاد باران.
عاشقان منتظرند!
عاشقان بى تابند، بى قرارند تا هم
آواز شيدايى صبح فردا باشند
اى دريا تبار، بر گونه هاى امت ببار.
عاشقانت صبورند، منتظر خواهند ماند.



و باز هم جمعه...

و نيآمدي....



چقدر اين جمعه ها در گذرند...

اما کدامين جمعه....



اللهم عجل لوليک الفرج
خدايا .پروردگارا!
به كه واگذارم مي كني؟
به سوي كه مي فرستي ام؟
به سوي آشنايان و نزديكان؟
تا از من ببرند و روي برگردانند.
يا به سوي غريبان و غريبه گان تا
گره در ابرو بيافكنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان كه ضعف مرا مي خواهند
و خواري ام را طلب مي كنند؟

آفلاین غبار دل

  • معاونت
  • *
  • تشکر
  • -تشکرشما: 0
  • -تشکر شده: 7
  • ارسال: 418
  • امتیاز: 15
    • شهید تجلایی
پاسخ : دلم گرفته آقا
« پاسخ #1 : مه 10, 2010, 07:29:10 pm »

مهدى بيا آمدنت دير شده

عاشق كوى تو هم پير شده....


خورشيد زندگى ام رو به غروب مى گذارد، ولى هنوز چهره دلربايت را نديده ام.
همه روز با خود مى انديشم، كدامين آدينه ویاکدامین توسل جمکرانت چشمان گنهكارم به جمال زيبايت منوّر مى شود،
تا كى بايد كوچه هاى انتظار را با حسرت پشت سرگذارم.

غروب سه شنبه که می شود دلم مثل قنارى بى تابى مى كند. با آن كه آسمان، آبى آبى است، دلم حال غروب ابرى ترين روز پائيز را دارد. وقتى آسمان دلم گرفته و ابر ى است، تنها باران اشك و نسيم نيايش با تو قلبم را جلا مى دهد و دلم را آرامش مى بخشد.

بازهم در مسجد تو، زانوان غم در بغل مي گيرم، و آسمان بى كران را مى نگرم.

خورشيد در حال غروب آسمان، مرا بياد تو مى اندازد، كه از نظرها غايبى و در دل ها جاى دارى.

در همين حين به خود مى آيم و احساس مى كنم، اشك ها از گونه هايم مى غلتد و بر زمين مى ريزد.
سحرگاه هر روز عهدم را با تو محكم مى كنم، و قلب كوچكم را آكنده از عشقت مى نمايم.
با تو عهد مى بندم كه هميشه ياورت باشم. ولى آيا ممكن است؟
آيا قدرت عهد شباب مى تواند، مرا تا خدا پيش برد؟ مولايم؟

من دلى مى خواهم خود را براى يارى ات آماده نمايم، سپس كمكم كن تا چهل صباح عهد با تو را زمزمه كنم. مهدى جان، بيا و جهان پر از ظلم و فساد را مالامال از خوبيها كن...

 

هر که به من می رسد ، بوی قفس می دهد
جز تو که پر می دهی ، تا بپرانی مرا

یا امهدي جان پر پروازم ده...
خدايا .پروردگارا!
به كه واگذارم مي كني؟
به سوي كه مي فرستي ام؟
به سوي آشنايان و نزديكان؟
تا از من ببرند و روي برگردانند.
يا به سوي غريبان و غريبه گان تا
گره در ابرو بيافكنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان كه ضعف مرا مي خواهند
و خواري ام را طلب مي كنند؟